به دریا شکوهِ بردم از شب ِ دشت،

به دریا شکوهِ بردم از شب ِ دشت،
وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجی که می‌گفتم غم خویش،
سری می‌زد به سنگ و باز می‌گشت!
دیدگاه ها (۵)

حکم پیشانی‌ام این بود که تو گم شوی‌ومن به دنبال تو یک عمر مس...

زندگی شاید آن لبخندیست که دریغش کردیم

تن من قایق لنگر زده در طوفان استخودم اینجا دلِ من پیش تو سرگ...

واادی عشق بسی دور و دراز است ولی...طی شود جاده صد ساله،به " ...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط