آیا نفرت ماندگار خواهد بود

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۷۸

(ویو نیلسو )= با صدای جونگ کوک آروم چشمامو باز کردم...
_"لباس بپوش بریم پایین صبحونه بخوریم."
سری تکون دادم و از تخت پایین آمدم دلم کمی تیر می‌کشد و باعث می‌شد لنگان لنگان راه برم....
آروم به سمت سرویس بهداشتی رفتمو بعد از عملیات مسواک زدم...
شرتکی حدودن تا روی رونم به رنگ صورتی پوشیدم و نیم تنی ساتن به رنگ سفید تن کردم....
موهامو شونه ای کردمو با کلیپس بالا نگه داشتم.
کمی تینت زدم تا از بی روحی در بیام...
جونگ کوک بعد از بیدار کردن من رفته بود پایین برای همین با آخ آخ روی کاناپه نشستم و گوشیمو چک کردم...
پیامی ناشناس توی تلگرام برام آمده بود خواستم بازش کنم که صدای مامان جون رو شنیدم :
_"عروس بیا پایین دیگه منتظر توعیم."
گوشی روی عسلی گذاشتم و دمپایی های خونگیم رو پوشیدمو با آخ آخ گفتن از اتاق بیرون رفتم...
پامو روی اولین پله گذاشتم و با ناله و آخ گفتن پایین رفتم...
شاید این درد برای این بود که توی پریودی ر.ا.ب.ط.ه داشتیم اما من اون قرصی که جی وو داد بهم رو خوردم.
فک کنم همه متوجه دیشب یا آخ آخ گفتن هام موقع پایین آمدن از پله شدن با خجالت به سمت میز رفتمو صبح بخیر آرومی گفتم جونگ کوک صندلی برام عقب کشید که بشینم و منم تشکر زیر لبی کردم و نشستم...
کمی وافل خوردم و لیوانی شیر خوردم..
پدر بزرگ جونگ کوک سرفه ای کرد و به جونگ کوک گفت:
_"جونگ کوک پسرم.....دیشب خوش گذشت؟."
کل جمع خنده ای کردن....
غذا توی گلوی جونگ کوک گیر کرد و تهیونگ یه لیوان آب بهش داد:
_"پدر بزرگ....ما."
پدر بزرگ حرفش رو قطع کرد:
_"پسرم از صدا های خوب تون بگم یا از درد عروس بیچارم؟تا خواست به پله آخر برسه هزار بار آخ گفت."
+"چی؟."
از شدت خجالت بغضم گرفته بود و دردم هم هر لحظه بیشتر می‌شد.....
جونگ کوک آروم سرشو نزدیک گوشم کرد و گفت:
_"گفتم بهت آروم.....صدات میره بیرون گوش نکردی."
توقع گفتن اینو ازش نداشتم بی‌شعور.....
لنا گفت:
_"داداش من آخه مشکل که از نیلسو نیست شما زیادی بزرگی."
همه با شوک به لنا نگاه میکردن جونگ کوک چشماشو باز و بسته کرد و نفس عمیقی کشید:
_"اینم جزوه هورمون هاس....یکم حیا کن بچه."
بابا گفت:
_"داماد از دخترم درست مراقبت کن."
جونگ کوک پوزخندی زد:
_"به جان خودش من بی تقصیرم خودش کاری کرد کنترلمو از دست بدم."
آروم لب زدم:
+"خفه میشی یا نه."
_"خفه میشم چشم خانومم."
و دستمو گرفت...
مامان جون گفت:
_"دخترم مگه تو پ.ر.ی.و.د نبودی عزیزم؟."
جونگ کوک دیگه شوخی کردن رو گذاشت کنار مشتشو آروم به میز زد:
_"خیلی خب کافیه یه شوخی همراهی کردم...قرار نیست بحث بدن خانوم من شوخی و نگرانی شما ها باشه....دخالت الکی نکنید."

.............

جونگ کوک و پسرا رفته بودن بیرون خرید کنن و من و لنا روی مبل نشسته بودیم.....
_"خب خانوم خانوما..‌‌..دلت درد نمیکنه؟."
+"یکم گاهی تیر میکشه ولی بهترم."
_"برادر دیوانه ی منو باش...آخه آدم عاقل مگه تلویزیونی که کنترل داشته باشی؟."
قهقهه زدم:
+"چه ربطی داره دختر....اون حرفت سر میز چی بود هان؟."
نیشگونی از بازوم گرفت:
_"همون که گفتم داداش من آخه مشکل که از نیلسو نیست شما زیادی بزرگی؟."
و بعدش قهقهه زد....
+"این از کجات در آمد آخه."
_"فک کنم حرفم راست بوده درسته...هان؟."
اصلا یادم رفت که جونگ کوک داداششه....
+"خیلی بزرگ بود."
_"نباید سایز و اندازه شوهرتون رو به کسی بگین که دخترم."
با صدای مامان بزرگ سرمون به پشت برگردوندیم....
وای خاک تو سرم کنن.....
برای در رفتن از این موقعیت از مبل بلند شدم و به اشپز خونه رفتم تا کمک مامان و مامان جون کنم....

شرط = ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۲۶)

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۷۹(ویو نیلسو )=از پشت بهشون ...

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۸۰ (ویو نیلسو )= با شوک به ع...

سلام به همگی.....یه نکته میگم که لازمه همه بدونید....گزارش ک...

تو مامانیه منی😭💋@bita.18.1

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۶۷(ویو نیلسو )= از اتاق خارج...

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۷۲(ویو جونگ کوک )= از اتاق ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط