مردی فنجون قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت:

مردی فنجون قهوه اش را روی میز گذاشت و گفت:
یه روزی خاک قدر بارون رو میدونه و اون موقع دیگه بارون نمیباره
قشنگ بود.
دیدگاه ها (۰)

شاهکاری به نام دروغ

dark life = ۳۷

پارت 4ادیتور نازم @karlykarlyیکی از کارکنان به سمت اون رفت ت...

در جست و جوی خاطرات پارت ۲۰

رسیدن قشنگه ولیرسیدن به تو قشنگ‌ترهخاطره سازی قشنگه ولیساختن...

part 44چه شرطی؟ " لارا پرسید.جونگ‌کوک خیلی بی‌خیال گفت: " من...

پارت ۱۷ : خب فکر کنم عاشقت شدم! will,i fill i love you

𝐑𝐮𝐝𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐜𝐮𝐭𝐞³رابرت یه میز کنار پنجره گرفته بود.به محض ورودت...

پارت ۱۵: خاطره‌ها و خنده‌هاکلبه‌ی چوبی کنار دریاچه، جایی بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط