بالا و پایین ویلا رو نگاه کرد. صدای عربده و داد بیداد های
بالا و پایین ویلا رو نگاه کرد. صدای عربده و داد بیداد های ایتسوکی و یوشیرو داشت کم کم بالا میرفت اگه کسی هم تو ویلا بود تا آلن باید خودشو نشون میداد. محال بود این حرفارو بشنون بیرون نزنن.
از طرفیم تنها موندنشون تو اینجا عادی نبود. یا کسی خودشو پنهان کرده بو یا اینکه...
تن میورا از شکی که تو وجودش اومد لرزید و شوک مثل برق تو بدنش وارد شد.
کامیل گوشه به گوشه ویلا رو با چشمای که دقت انکار ناپذیری داشتن میگشت اما چیزی نبود.
امکان نداشت که تو اینجا تنها گذاشته شده باشن. چشماش چرخید تا جایی که وی دوتا چراغ چشمک زن متوقف شد.
دوربین مداربسته ای که دقیقا روی اونها متمرکز شده. با حیرت و تعجب به اون دوربین نگاه کرد. دوتا نور چشمک زن قرمز نوید از روشن بودنش رو میداد. کامیل به عمق اون دوربین نگاه کرد. نفسش رو لرزان داد بیرون.
وضوح دوربین چقدر بود؟! کاش میدونست بیچارگی اش تا کجا به چم اون فرد پشت دوربین میرسه.
اصلا کی بود؟ چی بود؟ خودش بود؟!
ریندو از اونطرف دوربین جایی کیلومترها دورتر از اون ویلا درحالی که تو بالکن نشسته بود از صفحه تلفنش دعوا اونارو نگاه میکرد. سیستم صوتی نداشت و صداشون نمیشنید اما از حرکت دست و صورتشون مشخص بود دارن دعوا میکنن.
وقتی نگاه خیره کامیل روی دوربین رو دید ناخودآگاه پوزخند زد. اشتباه کرد که گفت خرگوشه.
خرگوش نبود شاپرک بود. شاپرک باهوشی که بال میزد و میچرخید اما درنهایت گرفتار تار عنکبوت میشد . تاری که ریندو براش تنیده . بدنش فشردگی لذت بخش رو احساس کرد.
بارها دیده بود یکی از اعضای باند یا آشناها کسی رو طعمه خودش میکنه، دنبالش میکنه و فاتحش میشه. ریندو اما هیچوقت تو زندگی طعمه ای نداشت.
اصلا درک نمیکرد چرا باید برای تصاحب یه نفر نقشه کشید و وقت گذاشت..
ریندو هرچی رو که میخواست همون اول بدست میآورد. حالا همین ریندو دیوانه وار مشتاق بازی با شاپرکش بود. پاهاش رو میکشید و تار رو میتنید میکرد تاری برای گیر انداختن شاپرک.
چه داستان و هارمونی زیبایی ( شاپرک و عنکبوت)
ریندو همچنان پشت میز صبحونه نشسته بود و همونطور که چشم به گوشیش داشت نیمی از حواسشو داد به پیرزنی که به عنوان خدمتکار براش صبحونه آماده میکرد اما درست نمیفهمید داره چیکار میکنه.
تصمیم گرفته بود حرکات پیرزن رو زیر نظر بگیره. اعتماد نداشت. به هیچکس درست و حسابی اعتماد نداشت. دیشبم تموم ذخیره اعتماد و محتبشو زیر پای اون دختر ریخت تا از روش رد شه.
تو چشمای کامیل زل زد. واقعا باهوش بود. فکرشو نمیکرد به این زودی به خلوتی ویلا شک کنه. انقد تو نگاه کامیل خیره شد که دید ایتسوکی و یوشیرو همراه با برف کوچولوش از ویلا میرن بیرون و سوار ماشین میشن و میرن.
بلاخره تلفنش رو خاموش کرد. اصلا آدم تماشا کردن بقیه نبود. دلم نمیخواست پیگیر زوج های بی ارزشی مثل کامیل و یوشیرو بشه. اما هنوزم نمیدونست چرا قلبش یکی در میون میکوبید.
تنها چیزی که میتونست بگه تا خودشو آروم کنه این بود که کامیل سوژه هست. اگه بقیه میپرسیدن هم همینو میگفت. سوژه ای برای به دام انداختن. نه احساس مسخره ای که قلبش داشت به بقیه بدنش پمپاژ میکرد.
نفسی عمیق و سزد کشید. انگار خمیر دندون داره گارد ریه هاش میشه. چشمای بنفشش به آبی درخشان آسمان خیره شد. حالا آسمون رو بهتر میدید و احساس بهتری داشت.
ابرهای آسمون چن لکه دوست داشتنی تو آسمون درست کرده بودن. چشماشو بست و با خودش تصور دنیا و زندگی دیگه ای کرد. که زن و بچه ای داشته باشه.
شاید یه دختر دندون خرگوشی با موهای بنفش یا سفید داشت که اینطرف اونطرف خونه دنبالش میدویید.
پدر بودن؛ چقدر این واژه براش دور بنظر میرسید.
و چقد دلش میخواست این واژه رو محکم تو بغلش بکشه.
پیرزن براش یه بشقاب تخم مرغ و بیکن آورد. ریندو اما کاملا بی حوصله و بی اشتها بود. نگاهش روی تخم مرغ ها و افکارش تو هپروت. خدایا این دیگه چه مصیبتی بود که رو دوشش افتاد.
کم بدبختی داشت حالا باید به قلب لعنتی اش هم حالی میکرد که بی صاحاب بمونه. که انقدر غرق تصویر اون دختر وقتی زیرش ناله میکرد نشه.
خودش رو وادار کرد ه پیرزن خدمتکار فکر کنه. نتونست. پیرزن چروکیده هم نتونست باعث بشه نقش اون زن رو بگیره.
از این دختر هیچی جز اسمش نمیدونست. کامیل بود. کامیل!و حالا میخواست که همین کامیل رو دوباره ببینه.
"چون سوژه ست..."
میدونست که آدم سوژه زدن نیست. فقط امتحانش میکرد. کامیل رو از چنگ یوشیرو بیرون میکشید و بعد که حوصله اش سر رفت میکشتش. اینطوری رازشم سر به مهر میموند.
از جاش بلند شد. کش و قوسی به بدنش داد.
سوژه رو پیدا میکرد. شاپرک رو به دیوار اتاقش میخ میکرد. همین کافی بود. همین کافی__
....
از طرفیم تنها موندنشون تو اینجا عادی نبود. یا کسی خودشو پنهان کرده بو یا اینکه...
تن میورا از شکی که تو وجودش اومد لرزید و شوک مثل برق تو بدنش وارد شد.
کامیل گوشه به گوشه ویلا رو با چشمای که دقت انکار ناپذیری داشتن میگشت اما چیزی نبود.
امکان نداشت که تو اینجا تنها گذاشته شده باشن. چشماش چرخید تا جایی که وی دوتا چراغ چشمک زن متوقف شد.
دوربین مداربسته ای که دقیقا روی اونها متمرکز شده. با حیرت و تعجب به اون دوربین نگاه کرد. دوتا نور چشمک زن قرمز نوید از روشن بودنش رو میداد. کامیل به عمق اون دوربین نگاه کرد. نفسش رو لرزان داد بیرون.
وضوح دوربین چقدر بود؟! کاش میدونست بیچارگی اش تا کجا به چم اون فرد پشت دوربین میرسه.
اصلا کی بود؟ چی بود؟ خودش بود؟!
ریندو از اونطرف دوربین جایی کیلومترها دورتر از اون ویلا درحالی که تو بالکن نشسته بود از صفحه تلفنش دعوا اونارو نگاه میکرد. سیستم صوتی نداشت و صداشون نمیشنید اما از حرکت دست و صورتشون مشخص بود دارن دعوا میکنن.
وقتی نگاه خیره کامیل روی دوربین رو دید ناخودآگاه پوزخند زد. اشتباه کرد که گفت خرگوشه.
خرگوش نبود شاپرک بود. شاپرک باهوشی که بال میزد و میچرخید اما درنهایت گرفتار تار عنکبوت میشد . تاری که ریندو براش تنیده . بدنش فشردگی لذت بخش رو احساس کرد.
بارها دیده بود یکی از اعضای باند یا آشناها کسی رو طعمه خودش میکنه، دنبالش میکنه و فاتحش میشه. ریندو اما هیچوقت تو زندگی طعمه ای نداشت.
اصلا درک نمیکرد چرا باید برای تصاحب یه نفر نقشه کشید و وقت گذاشت..
ریندو هرچی رو که میخواست همون اول بدست میآورد. حالا همین ریندو دیوانه وار مشتاق بازی با شاپرکش بود. پاهاش رو میکشید و تار رو میتنید میکرد تاری برای گیر انداختن شاپرک.
چه داستان و هارمونی زیبایی ( شاپرک و عنکبوت)
ریندو همچنان پشت میز صبحونه نشسته بود و همونطور که چشم به گوشیش داشت نیمی از حواسشو داد به پیرزنی که به عنوان خدمتکار براش صبحونه آماده میکرد اما درست نمیفهمید داره چیکار میکنه.
تصمیم گرفته بود حرکات پیرزن رو زیر نظر بگیره. اعتماد نداشت. به هیچکس درست و حسابی اعتماد نداشت. دیشبم تموم ذخیره اعتماد و محتبشو زیر پای اون دختر ریخت تا از روش رد شه.
تو چشمای کامیل زل زد. واقعا باهوش بود. فکرشو نمیکرد به این زودی به خلوتی ویلا شک کنه. انقد تو نگاه کامیل خیره شد که دید ایتسوکی و یوشیرو همراه با برف کوچولوش از ویلا میرن بیرون و سوار ماشین میشن و میرن.
بلاخره تلفنش رو خاموش کرد. اصلا آدم تماشا کردن بقیه نبود. دلم نمیخواست پیگیر زوج های بی ارزشی مثل کامیل و یوشیرو بشه. اما هنوزم نمیدونست چرا قلبش یکی در میون میکوبید.
تنها چیزی که میتونست بگه تا خودشو آروم کنه این بود که کامیل سوژه هست. اگه بقیه میپرسیدن هم همینو میگفت. سوژه ای برای به دام انداختن. نه احساس مسخره ای که قلبش داشت به بقیه بدنش پمپاژ میکرد.
نفسی عمیق و سزد کشید. انگار خمیر دندون داره گارد ریه هاش میشه. چشمای بنفشش به آبی درخشان آسمان خیره شد. حالا آسمون رو بهتر میدید و احساس بهتری داشت.
ابرهای آسمون چن لکه دوست داشتنی تو آسمون درست کرده بودن. چشماشو بست و با خودش تصور دنیا و زندگی دیگه ای کرد. که زن و بچه ای داشته باشه.
شاید یه دختر دندون خرگوشی با موهای بنفش یا سفید داشت که اینطرف اونطرف خونه دنبالش میدویید.
پدر بودن؛ چقدر این واژه براش دور بنظر میرسید.
و چقد دلش میخواست این واژه رو محکم تو بغلش بکشه.
پیرزن براش یه بشقاب تخم مرغ و بیکن آورد. ریندو اما کاملا بی حوصله و بی اشتها بود. نگاهش روی تخم مرغ ها و افکارش تو هپروت. خدایا این دیگه چه مصیبتی بود که رو دوشش افتاد.
کم بدبختی داشت حالا باید به قلب لعنتی اش هم حالی میکرد که بی صاحاب بمونه. که انقدر غرق تصویر اون دختر وقتی زیرش ناله میکرد نشه.
خودش رو وادار کرد ه پیرزن خدمتکار فکر کنه. نتونست. پیرزن چروکیده هم نتونست باعث بشه نقش اون زن رو بگیره.
از این دختر هیچی جز اسمش نمیدونست. کامیل بود. کامیل!و حالا میخواست که همین کامیل رو دوباره ببینه.
"چون سوژه ست..."
میدونست که آدم سوژه زدن نیست. فقط امتحانش میکرد. کامیل رو از چنگ یوشیرو بیرون میکشید و بعد که حوصله اش سر رفت میکشتش. اینطوری رازشم سر به مهر میموند.
از جاش بلند شد. کش و قوسی به بدنش داد.
سوژه رو پیدا میکرد. شاپرک رو به دیوار اتاقش میخ میکرد. همین کافی بود. همین کافی__
....
- ۱۹۵
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط