همچو کوهی که درونش نم دریا دارد

همچو کوهی که درونش نم دریا دارد
در دلم درد زیاد است ولی جا دارد

اشک دارد به تن هر مژه ام می لغزد
پلک بر هم بزنم سیل تماشا دارد

سرخیه چشم من از عادت بی خوابی نیست
خصلت وقت غروب است که صحرادارد

حال من مثل کویریست که از لکه ی ابر
جرعه ای آب و یا قطره تمنا دارد

زندگی دایره ای بود در ابعاد زمین
خوب چرخید که مارا به امان وا دارد
.......
دیدگاه ها (۲)

مست شعرت کن مرا تاگونه ام راترکنیتا که من راازطریق چشم ها با...

اصلا نمیخواهم برایم این و آن باشیکافیست وقتی با تو هستم مهرب...

هزاران بار خوردم چوب عشق و باز بیمارمنمیدانم که من دیوانه هس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط