بچه هاااا پارت جدیددد بلاخره ظحور کردممم
𝐇𝐢 𝐰𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐩𝐚𝐠𝐞 𝐬𝐰𝐞𝐞𝐭𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭
✨
بچه هاااا پارت جدیددد بلاخره ظحور کردممم🗿
(تقریبا چند هفته ای میشه وات د فا-)
خب این پارتم چندان زیاد و خاص نشد ولی همین رو قبول کنین قول میدم بعد از کار و مشغله های فراوان جبران کنم🥹
𝙋𝙖𝙧𝙩15
لویا
نیمه شب ساعت ۳ بود که تشنه شدم و از خواب پا شدم. برای اینکه هیچکس رو با صدام از خواب بیدار نکنم یه پارچ آب همراه با لیوان کنارم گذاشته بودم.
لیوان رو پر آب کردم و سر کشیدم.
یاد اون روز ها میوفتادم که بعد مرگ نامزدم وقتی به خاطر کابوس های مکرر از خواب هراسان بیدار میشدم، مادرم میومد پیشم و یه لیوان آب میداد دستم.
اون یه لیوان آب بیشتر از هر مسکن و آرام بخشی روم اثر داشت و بهم آرامش میداد. و حکم یه سرترالین رو برام داشت
( *کسایی که نمیدونن سرترالین چیه یک نوع دارویه برای افراد مضطرب و برای حالات و روحیاتشون تجویز میشه)
از همون زمان این عادت روی سرم مونده بود و حتی بعد قطع تزریق ها و اون دارو های کوفتی هم هروقت از خواب پا میشم آب خوردن باعث میشه آروم تر شم و بخوابم.
دراز کشیدم که بخوابم که ناگهان یه صدای ضعیف و شکننده باعث شد دوباره از جام بلند شم.
کنجکاو شدم که بدونم صدای چیه پس گوشم رو نزدیک در چسبوندم.
صدا صدای گریه های آروم بود.
در رو باز کردم و سریع از پله ها پایین اومدم تا مخاطب صدا رو پیدا کنم که چشمم به خاله فلا افتاد که اشک از چشم هاش میچکید.
با صدای تقریبا آرومی گفتم خاله فلا؟
خاله فلا همین که من رو دید، اشک های صورتش رو پاک کرد و با لبخندی گفت: ببخشید بیدارت کردم؟
گفتم: نه خودم بیدار شدم.
با نگرانی رو به خاله فلا کردم و گفتم: شما حالتون خوبه؟ داشتین گریه میکردین؟
خاله فلا: معلومه که حالم خوبه نگران من نباش عزیزم
رفتم و کنارش نشستم و با دستام کمرش رو به آرومی نوازش کردم و گفتم: ولی انگار خیلی آشفته این میتونین با من حرف بزنین
خاله فلا دست نوازشی روم کشید و گفت: درباره ی دریکه میدونی واقعا نمیخوام سرت رو درد بیارم
من با هیچ درنگی جواب دادم: نه من شنونده ی خوبیم بلاخره بغض نباید تو گلو گیر کنه بریزیدش بیرون.
بعد از اینکه تمام ماجرا رو فهمیدم سکوت خیلی عمیقی توی خونه برقرار شد.
نمیدونستم چه چیزی بگم که از غصه ی این ماجرا کم کنه.
خاله فلا:میدونی چیه؟ خیلی سعی میکنم که جو رو بد تر از این نکنم.
تمام سعیمو میکنم که انرژی مثبت بدم تا ناامید نشه ولی.. ولی میترسم میترسم شاید واقعا پسره از کما بیرون نیاد.
بدون کمی تعلل محکم خاله فلا رو بغل کردم.
شاید حرفی نمیتونستم بزنم تا خیالش رو قرص کنم ولی لااقل خداروشکر چیزی به نام بغل کردن توی این دنیای بی رحم هست:)
بدون اینکه خودم بدونم چشم هام خیس شدن همونطور که محکم بغلش کردم گفتم: مطمئنم با ناامیدی هیچی حل نمیشه فقط باید امید داشت و خدا رو دعا کرد.
خاله فلا در حالی که اشک های ریزی از گونه هاش میچکید بهم گفت: ممنونم لویای عزیز
چندین دیقه ای همینطور به این حس گذشت. این حسی که حتی توی بدترین و سیاه ترین روزا بتونی پرتوی نور رو به اون فرد بدون امیدی توی زندگی نشون بدی، میشه تورو از یه مسکن شبیه راحت الحلقوم یاد کرد.
حمایت؟ فراموش نشههه
اد استوری و باز نشر؟ بوس بوسیتون میکنم💋❤️
#fic
#Recovery_tears
✨
بچه هاااا پارت جدیددد بلاخره ظحور کردممم🗿
(تقریبا چند هفته ای میشه وات د فا-)
خب این پارتم چندان زیاد و خاص نشد ولی همین رو قبول کنین قول میدم بعد از کار و مشغله های فراوان جبران کنم🥹
𝙋𝙖𝙧𝙩15
لویا
نیمه شب ساعت ۳ بود که تشنه شدم و از خواب پا شدم. برای اینکه هیچکس رو با صدام از خواب بیدار نکنم یه پارچ آب همراه با لیوان کنارم گذاشته بودم.
لیوان رو پر آب کردم و سر کشیدم.
یاد اون روز ها میوفتادم که بعد مرگ نامزدم وقتی به خاطر کابوس های مکرر از خواب هراسان بیدار میشدم، مادرم میومد پیشم و یه لیوان آب میداد دستم.
اون یه لیوان آب بیشتر از هر مسکن و آرام بخشی روم اثر داشت و بهم آرامش میداد. و حکم یه سرترالین رو برام داشت
( *کسایی که نمیدونن سرترالین چیه یک نوع دارویه برای افراد مضطرب و برای حالات و روحیاتشون تجویز میشه)
از همون زمان این عادت روی سرم مونده بود و حتی بعد قطع تزریق ها و اون دارو های کوفتی هم هروقت از خواب پا میشم آب خوردن باعث میشه آروم تر شم و بخوابم.
دراز کشیدم که بخوابم که ناگهان یه صدای ضعیف و شکننده باعث شد دوباره از جام بلند شم.
کنجکاو شدم که بدونم صدای چیه پس گوشم رو نزدیک در چسبوندم.
صدا صدای گریه های آروم بود.
در رو باز کردم و سریع از پله ها پایین اومدم تا مخاطب صدا رو پیدا کنم که چشمم به خاله فلا افتاد که اشک از چشم هاش میچکید.
با صدای تقریبا آرومی گفتم خاله فلا؟
خاله فلا همین که من رو دید، اشک های صورتش رو پاک کرد و با لبخندی گفت: ببخشید بیدارت کردم؟
گفتم: نه خودم بیدار شدم.
با نگرانی رو به خاله فلا کردم و گفتم: شما حالتون خوبه؟ داشتین گریه میکردین؟
خاله فلا: معلومه که حالم خوبه نگران من نباش عزیزم
رفتم و کنارش نشستم و با دستام کمرش رو به آرومی نوازش کردم و گفتم: ولی انگار خیلی آشفته این میتونین با من حرف بزنین
خاله فلا دست نوازشی روم کشید و گفت: درباره ی دریکه میدونی واقعا نمیخوام سرت رو درد بیارم
من با هیچ درنگی جواب دادم: نه من شنونده ی خوبیم بلاخره بغض نباید تو گلو گیر کنه بریزیدش بیرون.
بعد از اینکه تمام ماجرا رو فهمیدم سکوت خیلی عمیقی توی خونه برقرار شد.
نمیدونستم چه چیزی بگم که از غصه ی این ماجرا کم کنه.
خاله فلا:میدونی چیه؟ خیلی سعی میکنم که جو رو بد تر از این نکنم.
تمام سعیمو میکنم که انرژی مثبت بدم تا ناامید نشه ولی.. ولی میترسم میترسم شاید واقعا پسره از کما بیرون نیاد.
بدون کمی تعلل محکم خاله فلا رو بغل کردم.
شاید حرفی نمیتونستم بزنم تا خیالش رو قرص کنم ولی لااقل خداروشکر چیزی به نام بغل کردن توی این دنیای بی رحم هست:)
بدون اینکه خودم بدونم چشم هام خیس شدن همونطور که محکم بغلش کردم گفتم: مطمئنم با ناامیدی هیچی حل نمیشه فقط باید امید داشت و خدا رو دعا کرد.
خاله فلا در حالی که اشک های ریزی از گونه هاش میچکید بهم گفت: ممنونم لویای عزیز
چندین دیقه ای همینطور به این حس گذشت. این حسی که حتی توی بدترین و سیاه ترین روزا بتونی پرتوی نور رو به اون فرد بدون امیدی توی زندگی نشون بدی، میشه تورو از یه مسکن شبیه راحت الحلقوم یاد کرد.
حمایت؟ فراموش نشههه
اد استوری و باز نشر؟ بوس بوسیتون میکنم💋❤️
#fic
#Recovery_tears
- ۱.۸k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط