تومال منی

تومال منی


رفتیم داخل عمارت جئون و اتاق هامون رو بهمون گفتن وهرکی رفت داخل اتاق خودش وقتی وارد اتاقم شدم لباسم رو عوض کردم وروی تخت دراز کشیدم که دیدم بینا پیامم داده جوابش رو دادم که بعد از چند دقیقه احساس تشنگی کردم از اتاق اومدم بیرون و رفتم طبقه پایین رفتم داخل اشپزخونه اب خوردم لیوان رو برعکس گذاشتم رو ظرف شور برگشتم برم که خوردم به یکی مثله دیوار بود سرما گرفتم بالا که با جونگکوک روبه رو شدم
+عا..ببخشید حواسم نبود
ـ اشکال نداره جوجه(لبخند)
+(جوجه)خب من دیگه برم شب بخیر
ـ شب بخیر
بدو بدو رفتم داخل اتاقم چقدر مهربون بود ولی پدرم گف یه ادم سرد ومغروره ولی اینطوری نبود عجیبه ولش کن بگیرم بخوابم بعدازچند مین خوابم برد صبح با برخورد نور خورشید به چشم هام بیدار شدم
+هوففف لعنت به هرچی نوره
از رو تخت بلند شدم ورفتم سمته دسشویی کار های لازم رو کردم اومدم بیرون لباسمو عوض کردم یه دامن کوتاه قرمز درباری پوشیدم با یه دونه تاپ مشکی رفتم جلوی اینه و موهام رو بالا بستم ورفتم طبقه پایین که همه گی دور میز نشسته بودن رفتم بغله می یونگ نشستم بعدازمن هم جونگکوک اومد و اونطرف من نشست که می یونگ گفت
=می چا عزیزم میای جای من بشینی من بیام اونطرف بشینم
+اره(تعجب کردم می یونگ هیچوقت به من نمیگفت عزیزم)
میخواستم بلند شم که مامان گفت
$بشینید دیگه نمیخواد جابه جا بشید
=اما..
$می یونگگ
بعد از اینکه مامان گف بشینید نشستیم همینطوری که داشتیم صبحونه میخوردیم گوشیم زنگ خورد
+با اجازه
رفتم گوشیم رو برداشتم ورفتم تو حیاط بینا بود جوابشو دادم
¢سلام الاغ من
+سلام خرمن
¢چطوری
+خوبم
¢کجای
+عمارت جئون چطور
¢یه خبری میخوام بهت بدم
+چی نکنه باز گند زدی
¢نه خر ماهم میخوایم بیایم کره
+جدن
¢اره الان تو فرودگاهیم میخوایم راه بیوفتیم
+اخجون اومدین دوباره زنگم بزن
¢باشه
+کاری نداری من برم دیگه
¢نه فعلا
+فعلا
گوشی رو قطع کردم در رو باز کردم ورفتم داخل وقتی رفتم داخل با داد مامانمو صدا زدم
+مامان
$بله
+کجایی
$اشپزخونه ایم بیا
+مامان بینا با خانوادش داره میاد کره(خوشحال)
$عالیه کی راه میوفتن
+همین الان راه افتادن
$خوبه
+اوهوم
رفتم داخل پذیرایی که می یونگ کفت
=بینا میخواد بیاد
+اره
=یکی مثله رومخ تر از خودت
+به تو چیزی ربطی نداره می یونگ
=چی؟کی انقد زبونت دراز شده
+دراز بود تو نمیدیدی
=زبو......
£بسه دیگه دخترا
+بابا اون شروع....
£گفتم تموم کنید
+چشم(ناراحت)
وقتی بابا اینطوری گف ناراحت شدم که چرا به می یونگ اول نگفت تموم کنه همیشه من باید کوتاه بیام رفتم رو یه مبل تک نفری نشستم که بابا گفت
£می چا قراره از هفته بعدی بری مدرسه
+خب
£دردسر درست نمیکنی
=تازه بینا جونش هم قراره بیاد دیگه بدتر دوباره هر روز باید بری تو مدرسه ومدرسه براس عوض کنی
+کی الان باتو بود چرا خودتا میندازی وسط بعدم هرکاری کردم حقشون بوده من مثله تو نیستم اوکی
=الان یعنی میخوای بگی من خودما گل پسرا میندازم اره
+اره منظورم همین بود
=ببین منو دختره پرو کاری نکن که به بابا بگم کجا میرفتی شبا
+بگو منم میگم چیکارا میکردی اونجا
£بس کنید دیگهه
#بچه ها چرا انقدر دعوا میکنید
£یه کلمه دیگه می چا حرف بزنی هر چیزی که می یونگ میدونه رو میگه
+چرا همیشه باید من ساکت بشم یکمی هم به می یونگ بگو ساکت بشه کوتاه بیاد
£نفهمیدی چی گفتم
+اوکی(ناراحت)
حرفم رو زدم ورفتم داخل اتاقم درو بستم ونشستم روی مبل داخل اتاقم همینطوری داشتم به سقف نگاه میکردم که یکی در زد رفتم درو باز کردم که دیدم جونگکوکه
+کاری دا..شتی
ـ میتونم بیام داخل
+ا..ره بیا
جونگکوک اومد داخل ورفت نشست رو مبل در رو بستم و رفتم نشستم کنارش که گفت
ـ یه سوال داشتم
+بپرس
ـ می یونگ چیکار کرده بود که گفتی به بابا میگم
+چرا میخوای بدونی
ـ بخاطر اینکه داره زنم میشه باید بدونم زنم چیکارس
+آهان ببخشید حواسم نبود
ـ اشکال نداره حالا میگی
+عام خب میگم ولی بهش نمیگی
ـ باشه
+می یونگ دوست پسر داره و خب....چند بار تاحالا باهم دیگه بودن یه بار تو اتاق می یونگ دیدمشون چند بارهم تو اتاق های بار
ـ اونوقت تو اونجا چیکار داشتی(عصبی)
+خب من...با دوستام رفتیم واونجا دیدمش
ـ بادوستات؟(عصبی)
+خب اره چیزی شده
ـ نه(خنده عصبی)
+اوکی
دیدگاه ها (۴)

.. MY DOLL .. سلام من ا.ت هستم من و جیمین ۴ سال هستش که باهم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط