نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁵
کلافه گفتم:چند بار باید بهت بگم اونشب من از سر مستی یه حرفی بهت زدم،چرا انقدر جدیش گرفتی؟
تکیه داد به نرده های سنگی بالکن و گفت:چه مست باشی چه نه اون حرفو زدی،و..دیگه راه برگشتی هم نداری
چیزی نگفتم و فقط با عصبانیت بهش نگاه کردم.
با همون لبخندی که روی لبش بود گفت:همونطور که بهت قول دادم قراره توی همین ماه ازدواج کنیم
چرا هر آدمی که میاد تو زندگیم یا روانیه یا یه تختش کمه؟
باورم نمیشه..یه آدم میتونه انقدر احمق باشه؟
دستی توی موهاش کشید و گفت:تو فقط اسممو میدونی،کنجکاو نیستی بدونی من کیم؟
خیلی کجکاو بودم..این مرد کیه؟..چرا انقدر پولداره؟
منتظر نگاهش کردم.
دستاشو برد توی جیبش و گفت:کیم تهیونگ،بیست و نه سالمه و..
بیست و نه سالشه؟،اون از من یازده سال بزرگتره!
حرفشو قطع کرد و بهم نزدیک شد.
چند قدم رفتم عقب که خوردم به دیوار.
روبه روم ایستاد و خم شد،نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:بین خودمون باشه،من یه مافیام
مافیا..حالا فهمیدم چرا انقدر پولداره.
خیلی بهم نزدیک بود و بوی عطر تلخشو حس میکردم.
انگار قلبم میخواست بیاد توی دهنم.
وقتی متوجه نفس نفس زدنم شد،زیر لب خندید و چند قدم ازم دور شد.
توی همین لحظه صدای خدمتکار اومد.
_ببخشید مزاحم میشم،شامتون امادهست
تهیونگ دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:مایلید باهم شام بخوریم؟
خیلی دلم میخواست دستشو پس بزنم اما حیف که نمیشد.
الان که فهمیدم کیه اصلا نمیتونم رو حرفش حرف بیارم،از این دیوونه هیچی بعید نیست.
دستشو گرفتم،دستش چند برابر دست من بود.
باهم به سمت میز غذا خوری رفتیم.
توی سالن پر از محافظ بود.
یه میز بلند که پر از غذاهای متنوع بود.
مگه فقط ما دوتا نیستیم؟،چرا انقدر غذا روی میزه؟
صندلی رو برام کشید عقب و نشستم روش.
و خودش رفت اونطرف میز نشست.
خیلی گشنم بود،حتی نهارم نخورده بودم.
شروع کردم به خوردن.
داشتم با دستم استیک میخوردم که چشمم افتاد به تهیونگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁵
کلافه گفتم:چند بار باید بهت بگم اونشب من از سر مستی یه حرفی بهت زدم،چرا انقدر جدیش گرفتی؟
تکیه داد به نرده های سنگی بالکن و گفت:چه مست باشی چه نه اون حرفو زدی،و..دیگه راه برگشتی هم نداری
چیزی نگفتم و فقط با عصبانیت بهش نگاه کردم.
با همون لبخندی که روی لبش بود گفت:همونطور که بهت قول دادم قراره توی همین ماه ازدواج کنیم
چرا هر آدمی که میاد تو زندگیم یا روانیه یا یه تختش کمه؟
باورم نمیشه..یه آدم میتونه انقدر احمق باشه؟
دستی توی موهاش کشید و گفت:تو فقط اسممو میدونی،کنجکاو نیستی بدونی من کیم؟
خیلی کجکاو بودم..این مرد کیه؟..چرا انقدر پولداره؟
منتظر نگاهش کردم.
دستاشو برد توی جیبش و گفت:کیم تهیونگ،بیست و نه سالمه و..
بیست و نه سالشه؟،اون از من یازده سال بزرگتره!
حرفشو قطع کرد و بهم نزدیک شد.
چند قدم رفتم عقب که خوردم به دیوار.
روبه روم ایستاد و خم شد،نگاهشو توی صورتم چرخوند و گفت:بین خودمون باشه،من یه مافیام
مافیا..حالا فهمیدم چرا انقدر پولداره.
خیلی بهم نزدیک بود و بوی عطر تلخشو حس میکردم.
انگار قلبم میخواست بیاد توی دهنم.
وقتی متوجه نفس نفس زدنم شد،زیر لب خندید و چند قدم ازم دور شد.
توی همین لحظه صدای خدمتکار اومد.
_ببخشید مزاحم میشم،شامتون امادهست
تهیونگ دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:مایلید باهم شام بخوریم؟
خیلی دلم میخواست دستشو پس بزنم اما حیف که نمیشد.
الان که فهمیدم کیه اصلا نمیتونم رو حرفش حرف بیارم،از این دیوونه هیچی بعید نیست.
دستشو گرفتم،دستش چند برابر دست من بود.
باهم به سمت میز غذا خوری رفتیم.
توی سالن پر از محافظ بود.
یه میز بلند که پر از غذاهای متنوع بود.
مگه فقط ما دوتا نیستیم؟،چرا انقدر غذا روی میزه؟
صندلی رو برام کشید عقب و نشستم روش.
و خودش رفت اونطرف میز نشست.
خیلی گشنم بود،حتی نهارم نخورده بودم.
شروع کردم به خوردن.
داشتم با دستم استیک میخوردم که چشمم افتاد به تهیونگ...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۴.۴k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط