بسم رب الشهدا و الصدیقین
بسم رب الشهدا و الصدیقین
مادرم میگفت ۷ سال منتظرت پدرت بودم
اسیر جنگی بود
وقتی ک برگشت یک پا نداشت
چند سالی کنار هم با یک پا زندگی کردیم
پدرت صحافی کتاب داشت..
با همون صحافی غریب به ده سال پیش اسم خودش و من را نوشت برا حج واجب هر سال که اسم ها درمی آمد پدرت شوق داشت ک اسمش در آمده یا نه
که بالاخره امسال دراومد پدرت شوق زیادی داشت وقتی اسم خودش و منو دید اشک از چشمانش جاری شد
چند روز بعد درست ۲۰ روز به رفتن پدرت آمد خانه
گرفته بود
گفتم حسین آقا چیشده؟؟؟
گفت زهرا جان چیزی مثل خوره منو میخوره گفتم
حسین جان چی به منم بگو
پدرت با اشک گفت زن همسایه میگویید قرار است دخترش عید قربان عروسی کنه ولی پول جهیزیه اش کامل نیست..
زهرا جان حج من تا وقتی این دختر جهیزیه اش کامل نشود درست نیست من ب حج نمیروم
گفتم حسین آقا شما چند سال منتظر بودی شما برو من نمیایم
پدرت گفت زهرا جان از ته دلت اینا را میگویی
مادرم هم گفته بود به همون خدا قسم از ته دلم گفتم و راضیم..
پدرم رفت ...
ما روز عید قربان خود را آماده کردیم برای عروسی دختر همسایه
شب وقتی از عروسی امادیم هر چه با پدرم تماس گرفتیم
گوشی رو جواب نداد
مادرم گفت شاید جایی مشغول باشد منم هم بیخیال شدم ..
صبح برای نماز صبح ک بیدار شدیم مادرم گفت تلویزیون رو روشن کن تا اذان بگه..
تلویزیون رو روشن کردم
زیر نویس تلویزیون نوشته بود
عید قربان در منا قربانی گرفت
من معنی این جمله را نگرفتم
ولی دلم یهو گرفت
گوشی رو برداشتم چندین بار تلفن پدرم را گرفتم ولی پاسخی نگرفتم
تا فردا ظهر کارم شده بود گرفتن شماره ای پدرم
مادرم ک نگرانیم را دید رفت دنبال شماره ای یکی از همسفری هایی پدرم
ساعت ۹ شب ک زنگ زدیم
جویایی حال پدرم شدیم
حاج محمد گفت
پدرت زیر پاها له شده..
باز مادرم در انتظار نشسته
باز ما بی تاب پدریم
من زل زدم به پارچه های که قرار بود نصب کنیم
حاج حسین ...
فقط فقط میخوام بگم ک من نمیگم چه کسی هستم نمیخوام برام دل بسوزونین
نمیخوام برام تاسف بخورین
فقط فقط دیگه نگید چرا حاجی رفتی مکه
حاجی خدا همه جا هست
اره خدا همه جا هست
بابای من خیلی کارها کرده
ولی منت سر خدا نزاشت نیومد بگه من ۵ سال جنگیدم
نگفت ۷ سال زیر شکنجه های دشمن بودم
اره بابای من خیلی چیزا رو نگفت
بابایم حاجی شدنت مبارکه...
شادی روح شهدا امام شهدا صلوات
اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک
http://line.me/ti/p/%40yck0500m
التماس دعا
مادرم میگفت ۷ سال منتظرت پدرت بودم
اسیر جنگی بود
وقتی ک برگشت یک پا نداشت
چند سالی کنار هم با یک پا زندگی کردیم
پدرت صحافی کتاب داشت..
با همون صحافی غریب به ده سال پیش اسم خودش و من را نوشت برا حج واجب هر سال که اسم ها درمی آمد پدرت شوق داشت ک اسمش در آمده یا نه
که بالاخره امسال دراومد پدرت شوق زیادی داشت وقتی اسم خودش و منو دید اشک از چشمانش جاری شد
چند روز بعد درست ۲۰ روز به رفتن پدرت آمد خانه
گرفته بود
گفتم حسین آقا چیشده؟؟؟
گفت زهرا جان چیزی مثل خوره منو میخوره گفتم
حسین جان چی به منم بگو
پدرت با اشک گفت زن همسایه میگویید قرار است دخترش عید قربان عروسی کنه ولی پول جهیزیه اش کامل نیست..
زهرا جان حج من تا وقتی این دختر جهیزیه اش کامل نشود درست نیست من ب حج نمیروم
گفتم حسین آقا شما چند سال منتظر بودی شما برو من نمیایم
پدرت گفت زهرا جان از ته دلت اینا را میگویی
مادرم هم گفته بود به همون خدا قسم از ته دلم گفتم و راضیم..
پدرم رفت ...
ما روز عید قربان خود را آماده کردیم برای عروسی دختر همسایه
شب وقتی از عروسی امادیم هر چه با پدرم تماس گرفتیم
گوشی رو جواب نداد
مادرم گفت شاید جایی مشغول باشد منم هم بیخیال شدم ..
صبح برای نماز صبح ک بیدار شدیم مادرم گفت تلویزیون رو روشن کن تا اذان بگه..
تلویزیون رو روشن کردم
زیر نویس تلویزیون نوشته بود
عید قربان در منا قربانی گرفت
من معنی این جمله را نگرفتم
ولی دلم یهو گرفت
گوشی رو برداشتم چندین بار تلفن پدرم را گرفتم ولی پاسخی نگرفتم
تا فردا ظهر کارم شده بود گرفتن شماره ای پدرم
مادرم ک نگرانیم را دید رفت دنبال شماره ای یکی از همسفری هایی پدرم
ساعت ۹ شب ک زنگ زدیم
جویایی حال پدرم شدیم
حاج محمد گفت
پدرت زیر پاها له شده..
باز مادرم در انتظار نشسته
باز ما بی تاب پدریم
من زل زدم به پارچه های که قرار بود نصب کنیم
حاج حسین ...
فقط فقط میخوام بگم ک من نمیگم چه کسی هستم نمیخوام برام دل بسوزونین
نمیخوام برام تاسف بخورین
فقط فقط دیگه نگید چرا حاجی رفتی مکه
حاجی خدا همه جا هست
اره خدا همه جا هست
بابای من خیلی کارها کرده
ولی منت سر خدا نزاشت نیومد بگه من ۵ سال جنگیدم
نگفت ۷ سال زیر شکنجه های دشمن بودم
اره بابای من خیلی چیزا رو نگفت
بابایم حاجی شدنت مبارکه...
شادی روح شهدا امام شهدا صلوات
اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک
http://line.me/ti/p/%40yck0500m
التماس دعا
- ۳.۱k
- ۰۶ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط