ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»

ناگزیر از سفرم ، بی سر و سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم ِ غربت به پرستوها داد

انکه مردم نشناسند تورا غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!
نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک ان روز که آیینه شد از چشم افتاد
دیدگاه ها (۱)

در قحط شانه های تو باید به هیچکستکیه نکرد و روی دو پا ایستاد...

کاش دست دوستی هرگز نمی دادی به من « آرزوی وصل » از « بیم جدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط