⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p30
چند دقیقه بعد نتونست جلوی کنجکاویش رو بگری پس تصمیم گرفت بقیه‌ی قلعه رو بگرده.

وقتی از یه راهروی بزرگ رد می‌شد، صدای بحث چند نفر رو شنید.
کنجکاو شد.
آروم چند قدم جلو رفت و پشت یکی از ستون‌های بزرگ سنگی قایم شد.
فقط یه ذره سرش رو جلو آورد تا ببینه چه خبره.
دو نگهابان با رنگ پریده جلوی در بزرگ یه سالن ایستاده بودن...
در سالن باز شد.
صدای قدم‌های آروم جیمین توی راهرو پیچید.
تا ظاهر شد، هر دو نگهبان سریع سرشون رو پایین انداختن.
نینا هم ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد و دوباره خودش رو پشت ستون کشید.

جیمین بدون اینکه حتی صداش رو بلند کنه گفت:
«این آخرین بارتون باشه، وگرنه مسئولیت رو به یکی دیگه میسپارم»

نگهبان ها با چشم های لرزون و کمی آسوده از فرصت دوبارشون تعظیم کردن
خواست از کنارشون رد بشه...
اما یه لحظه ایستاد.
انگار چیزی حس کرده باشه.
آروم سرش رو به سمت ستون برگردوند.
نینا همون لحظه خشکش زد.
فقط دو تا چشمش از پشت ستون معلوم بود.
چند ثانیه...
فقط به هم نگاه کردن.

نینا که تازه فهمیده بود همه از جیمین حساب می‌برن، ناخودآگاه یه قدم عقب رفت.
نزدیکش اومد.
«اینجا چیکار می‌کنی؟»
«...راه می‌رفتم.»
«گم نشی»
همین رو گفت و خواست رد بشه.

نینا با لجبازی و عصبانیت گفت:
«اگه گم شدم چی؟»
جیمین بدون اینکه برگرده، جواب داد:
«پیدات می‌کنم.»
و به راهش ادامه داد.
نینا زیر لب غر زد:
«چه اعتماد به نفسی...»
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p31شب، قلعه برخلاف روز، ساکت‌تر از همیشه ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p32در که بسته شد، نینا چند لحظه به همون ن...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p29تا چشم کار می‌کرد، جنگل‌های تیره دیده ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p28نگاهش دوباره به سینی افتاد.و با بی‌حوص...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p20نینا از اتوبوس پیاده شد.هوا رو به تاری...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p24جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.«فعلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط