ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کاگه شوی از خار من

یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من
چون مهر دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
دیدگاه ها (۱)

. سه تارم ، راست میگوید .....کمی ناکوک و بد حالم.....مخالف م...

شب به سحر نمیرسد ،گر نکنم خیال تواین دل بیقرار من ،رشک برد ،...

یوسف گم‌گشته بازآید به کنعان غم مخورکلبهٔ احزان شود روزی گلس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط