#سایه_های_نقره_ای ✨
#سایه_های_نقره_ای ✨
پارت نهم: پژواکِ اعماق
سقوط، نه مانند سقوط از ارتفاع، بلکه مانند غرق شدن در اقیانوسی از حافظه بود. وقتی زنجیرهای نقرهای-سیاه تهیونگ و دیگران را به درون زمین کشیدند، سکوت عجیبی حکمفرما شد؛ سکوتی که نه از نبود صدا، بلکه از سنگینیِ حقیقت بود.
آنها در مکانی فرود آمدند که گویی خارج از زمان بود. اینجا نه غاری بود و نه حفرهای؛ بلکه تالاری عظیم از کریستالهای نقرهای بود که در مرکز آن، درختی عظیم قرار داشت که به جای برگ، از رشتههای نورانی نقرهای ساخته شده بود. این «درختِ آغاز» بود؛ منشأ تمام جادوهای باستانی.
لارا در مرکز این تالار ایستاده بود. او دیگر لرزش نداشت، اما آن آرامشِ سردش، حالا با نوری ملایک از درخت پیوند خورده بود. چشمان نقرهایاش به آرامی به سمت آنها چرخید.
«جینو... داسوم...» صدای لارا در تالار پیچید، اما این صدای لارا نبود؛ صدایی بود که انگار از هزاران سال پیش میآمد. «شما به دنبال قدرت بودید، اما قدرت، چیزی نیست که به دست آورده شود؛ چیزی است که باید با آن یکی شد.»
جینو با چشمانی برافروخته از هیجان، به سمت درخت دوید: «این همان است! من میدانستم! با لمس این ریشهها، من جهان را بازنویسی خواهم کرد!»
اما به محض اینکه دست جینو به ریشههای درخشان رسید، درخت شروع به لرزیدن کرد. ریشهها، به جای پذیرفتن او، مانند خارهای سرد به دور دستهای او پیچیدند. جینو فریاد کشید، اما این بار فریادش از درد بود، نه از لذت.
تهیونگ، در حالی که سعی میکرد از زنجیرهای نقرهای رها شود، به سمت لارا دوید. «لارا! این جای تو نیست! این درخت تو را نمیشناسد، این درخت دارد تو را میبلعد!»
لارا به تهیونگ نگاه کرد. برای یک لحظه، آن سردیِ مطلق شکست. لکههای سیاه روی پوست او شروع به ذوب شدن کردند و به جای آنها، رگهایی از نور نقرهای نمایان شد. او زمزمه کرد: «تهیونگ... من فقط یک ظرف نیستم. من حافظهی این جهان هستم. تمام دردها، تمام عشقها... همه در من جمع شدهاند.»
ناگهان، داسوم از میان سایهها ظاهر شد. او نه با ترس، بلکه با لبخندی پیروزمندانه. «بله! مبارکه! لارا، تو همان کلید هستی که ما برای باز کردن قفلِ ابدیت دنبالش میگشتیم. جینو احمق است، او میخواهد فرمانروایی کند، اما من... من فقط میخواهم نظمِ این آشوب را تمام کنم.»
داسوم سلاحی از تاریکی خالص را بیرون کشید و به سمت ریشه اصلی درخت نشانه رفت. او میخواست با تخریب منشأ جادو، جهان را به آشوب مطلق بکشاند تا بتواند از میان خاکسترها، دنیایی جدید بنا کند.
«نه!» فریاد جونگکوک و جیمین همزمان بلند شد، اما داسوم سریعتر بود.
لحظهای که سلاح داسوم با ریشه برخورد کرد، زمین زیر پای آنها با شدت لرزید. نوری سفید و کورکننده از محل برخورد برخاست و همه چیز را در تاریکی مطلق فرو برد.
ادامه دارد... ✨
پارت نهم: پژواکِ اعماق
سقوط، نه مانند سقوط از ارتفاع، بلکه مانند غرق شدن در اقیانوسی از حافظه بود. وقتی زنجیرهای نقرهای-سیاه تهیونگ و دیگران را به درون زمین کشیدند، سکوت عجیبی حکمفرما شد؛ سکوتی که نه از نبود صدا، بلکه از سنگینیِ حقیقت بود.
آنها در مکانی فرود آمدند که گویی خارج از زمان بود. اینجا نه غاری بود و نه حفرهای؛ بلکه تالاری عظیم از کریستالهای نقرهای بود که در مرکز آن، درختی عظیم قرار داشت که به جای برگ، از رشتههای نورانی نقرهای ساخته شده بود. این «درختِ آغاز» بود؛ منشأ تمام جادوهای باستانی.
لارا در مرکز این تالار ایستاده بود. او دیگر لرزش نداشت، اما آن آرامشِ سردش، حالا با نوری ملایک از درخت پیوند خورده بود. چشمان نقرهایاش به آرامی به سمت آنها چرخید.
«جینو... داسوم...» صدای لارا در تالار پیچید، اما این صدای لارا نبود؛ صدایی بود که انگار از هزاران سال پیش میآمد. «شما به دنبال قدرت بودید، اما قدرت، چیزی نیست که به دست آورده شود؛ چیزی است که باید با آن یکی شد.»
جینو با چشمانی برافروخته از هیجان، به سمت درخت دوید: «این همان است! من میدانستم! با لمس این ریشهها، من جهان را بازنویسی خواهم کرد!»
اما به محض اینکه دست جینو به ریشههای درخشان رسید، درخت شروع به لرزیدن کرد. ریشهها، به جای پذیرفتن او، مانند خارهای سرد به دور دستهای او پیچیدند. جینو فریاد کشید، اما این بار فریادش از درد بود، نه از لذت.
تهیونگ، در حالی که سعی میکرد از زنجیرهای نقرهای رها شود، به سمت لارا دوید. «لارا! این جای تو نیست! این درخت تو را نمیشناسد، این درخت دارد تو را میبلعد!»
لارا به تهیونگ نگاه کرد. برای یک لحظه، آن سردیِ مطلق شکست. لکههای سیاه روی پوست او شروع به ذوب شدن کردند و به جای آنها، رگهایی از نور نقرهای نمایان شد. او زمزمه کرد: «تهیونگ... من فقط یک ظرف نیستم. من حافظهی این جهان هستم. تمام دردها، تمام عشقها... همه در من جمع شدهاند.»
ناگهان، داسوم از میان سایهها ظاهر شد. او نه با ترس، بلکه با لبخندی پیروزمندانه. «بله! مبارکه! لارا، تو همان کلید هستی که ما برای باز کردن قفلِ ابدیت دنبالش میگشتیم. جینو احمق است، او میخواهد فرمانروایی کند، اما من... من فقط میخواهم نظمِ این آشوب را تمام کنم.»
داسوم سلاحی از تاریکی خالص را بیرون کشید و به سمت ریشه اصلی درخت نشانه رفت. او میخواست با تخریب منشأ جادو، جهان را به آشوب مطلق بکشاند تا بتواند از میان خاکسترها، دنیایی جدید بنا کند.
«نه!» فریاد جونگکوک و جیمین همزمان بلند شد، اما داسوم سریعتر بود.
لحظهای که سلاح داسوم با ریشه برخورد کرد، زمین زیر پای آنها با شدت لرزید. نوری سفید و کورکننده از محل برخورد برخاست و همه چیز را در تاریکی مطلق فرو برد.
ادامه دارد... ✨
- ۲۰۲
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط