تصور میکنم بیست سال پیشه. یه روز که از مدرسه میرسم خونه
تصور میکنم بیست سال پیشه. یه روز که از مدرسه میرسم خونه بوی غذای مامان میخوره بهم گرسنه بودم گرسنه تر میشم.
مامان سفره رو پهن کرده . چهار تا بشقاب گلسرخی گذاشته. تو سبدهای کوچیک سبزی گذاشته. سه تا نوشابه زمزم هم وسط سفرست.
خودش نمیخوره میگه ضرر داره ولی من معتقدم ماکارونی بدون نوشابه اصلا امکان نداره! 🤭
میام نزدیک سفره. تا بابا بیاد یه لقمه نون و سبزی میخورم. بابا رسید. مامان هم غذا رو میاره. ماکارونی رو تو دیس گلسرخی کشیده. چشمم میفته به ته دیگ برشته. من دیگه توان ایستادن ندارم 🤩🤩
روحت شاد مادر
مامان سفره رو پهن کرده . چهار تا بشقاب گلسرخی گذاشته. تو سبدهای کوچیک سبزی گذاشته. سه تا نوشابه زمزم هم وسط سفرست.
خودش نمیخوره میگه ضرر داره ولی من معتقدم ماکارونی بدون نوشابه اصلا امکان نداره! 🤭
میام نزدیک سفره. تا بابا بیاد یه لقمه نون و سبزی میخورم. بابا رسید. مامان هم غذا رو میاره. ماکارونی رو تو دیس گلسرخی کشیده. چشمم میفته به ته دیگ برشته. من دیگه توان ایستادن ندارم 🤩🤩
روحت شاد مادر
- ۹۲۷
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط