نزدیکتر از همیشهp
( نزدیکتر از همیشه.................p12 )
اولش فقط نگاه میکرد... اما کنجکاوی مثل خوره به جانش افتاد.... فضولیش گل کرده بود... دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره...
با کمی تردید کشوی بالایی را کشید؛ چند تا لباس مرتب تا شده داخلش بود. نفسش را بیرون داد....
اما کشوی پایینی... همین که باز شد، چشمهاش گرد شد. یک پلاگ فلزی با دم خرگوشی نرم و خزدار درست وسط کشو بود. دستش ناخودآگاه یخ کرد، حتی پلک هم نزد. هنوز سعی میکرد بفهمه چی میبینه که صدایی از پشت سرش اومد
لینو : میدونی اون چیه؟
هان نفسشو بیرون داد و کمی دستپاچه لب زد
هان : عا.. آره.
لینو : خب..... اوکی اما تو از کجا میدونی؟
هان : من.... درباره لیتل و کیتن و این جور چیزها تحقیق میکنم.... در موردش رمان های زیادی میخونم و راستش.... بهش گرایش دارم
لینو نیشخندی زد
لینو : پس از این مدل رابطهها خوشت میاد؟
هان با کمی خجالت سرش رو به معنای اره تکون داد...
لینو بدون ادامه دادن بحث، یک دست لباس راحتی به سمتش گرفت.
لینو : اینو بپوش و بعد بیا پایین....
و رفت...
هان لباس را گرفت و با عجله عوض کرد و رفت پایین.... با قدمهای آرام وارد سالن شد. لباس راحتی یکم براش بزرگ بود و همین باعث شده بود شونه هاش توش گم شه.
لینو روی مبل چرمی نشسته بود، داشت اخبار میدید. نگاه کوتاهی به هان انداخت و دوباره رو به صفحه کرد. هان، با وجود اینکه خودش را جمعوجور کرده بود، هنوز قلبش تند میزد.
« امروز… امروز باید بهش اعتراف کنم.. » این فکر توی سرش میچرخید. اما زمان مناسب؟ چطور باید بگه؟
صدای لینو افکارش را برید
لینو : راحت شدی؟
هان : آره...
لینو : خوبه.... گشنت نیس؟!
هان : عا… چرا، یکم.
لینو : برو آشپزخونه، رو صندلی بشین.
هان آرام «چشم» گفت و رفت سمت آشپزخانه. هنوز درست ننشسته بود که زنگ در خورد. لینو رفت و لحظاتی بعد با یک پیتزای گرم برگشت. جعبه را روی میز گذاشت، یک لیوان آب هم آورد و خودش روبهروی هان نشست.
لینو : سنجاب کوچولو… نمیخوای بخوری؟
هان : ها؟!… عا ببخشید، تو نمیخوری؟
لینو فقط ابرو بالا انداخت. هان با کمی لبخند شروع به خوردن کرد. لقمهها را آرام برمیداشت تا سکوت سنگین بینشون رو بشکونه.
چند دِیقه بعد، لینو از صندلی بلند شد و پشت هان ایستاد. دستهای گرمش روی شونههاش نشست و صدای آرامش تو گوش هان زمزمه شد
- منم گرایش دارم سنجاب کوچولو.
هان درجا خشک شد. چیزی نگفت، حتی جویدن رو هم فراموش کرد. وقتی برگشت سمت میز، دید لینو دوباره روی مبلش لم داده. هنوز توی شوک بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد 💫
#minsung
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
اولش فقط نگاه میکرد... اما کنجکاوی مثل خوره به جانش افتاد.... فضولیش گل کرده بود... دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره...
با کمی تردید کشوی بالایی را کشید؛ چند تا لباس مرتب تا شده داخلش بود. نفسش را بیرون داد....
اما کشوی پایینی... همین که باز شد، چشمهاش گرد شد. یک پلاگ فلزی با دم خرگوشی نرم و خزدار درست وسط کشو بود. دستش ناخودآگاه یخ کرد، حتی پلک هم نزد. هنوز سعی میکرد بفهمه چی میبینه که صدایی از پشت سرش اومد
لینو : میدونی اون چیه؟
هان نفسشو بیرون داد و کمی دستپاچه لب زد
هان : عا.. آره.
لینو : خب..... اوکی اما تو از کجا میدونی؟
هان : من.... درباره لیتل و کیتن و این جور چیزها تحقیق میکنم.... در موردش رمان های زیادی میخونم و راستش.... بهش گرایش دارم
لینو نیشخندی زد
لینو : پس از این مدل رابطهها خوشت میاد؟
هان با کمی خجالت سرش رو به معنای اره تکون داد...
لینو بدون ادامه دادن بحث، یک دست لباس راحتی به سمتش گرفت.
لینو : اینو بپوش و بعد بیا پایین....
و رفت...
هان لباس را گرفت و با عجله عوض کرد و رفت پایین.... با قدمهای آرام وارد سالن شد. لباس راحتی یکم براش بزرگ بود و همین باعث شده بود شونه هاش توش گم شه.
لینو روی مبل چرمی نشسته بود، داشت اخبار میدید. نگاه کوتاهی به هان انداخت و دوباره رو به صفحه کرد. هان، با وجود اینکه خودش را جمعوجور کرده بود، هنوز قلبش تند میزد.
« امروز… امروز باید بهش اعتراف کنم.. » این فکر توی سرش میچرخید. اما زمان مناسب؟ چطور باید بگه؟
صدای لینو افکارش را برید
لینو : راحت شدی؟
هان : آره...
لینو : خوبه.... گشنت نیس؟!
هان : عا… چرا، یکم.
لینو : برو آشپزخونه، رو صندلی بشین.
هان آرام «چشم» گفت و رفت سمت آشپزخانه. هنوز درست ننشسته بود که زنگ در خورد. لینو رفت و لحظاتی بعد با یک پیتزای گرم برگشت. جعبه را روی میز گذاشت، یک لیوان آب هم آورد و خودش روبهروی هان نشست.
لینو : سنجاب کوچولو… نمیخوای بخوری؟
هان : ها؟!… عا ببخشید، تو نمیخوری؟
لینو فقط ابرو بالا انداخت. هان با کمی لبخند شروع به خوردن کرد. لقمهها را آرام برمیداشت تا سکوت سنگین بینشون رو بشکونه.
چند دِیقه بعد، لینو از صندلی بلند شد و پشت هان ایستاد. دستهای گرمش روی شونههاش نشست و صدای آرامش تو گوش هان زمزمه شد
- منم گرایش دارم سنجاب کوچولو.
هان درجا خشک شد. چیزی نگفت، حتی جویدن رو هم فراموش کرد. وقتی برگشت سمت میز، دید لینو دوباره روی مبلش لم داده. هنوز توی شوک بود...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد 💫
#minsung
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
- ۱۰.۷k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط