چه حس غریبی ست

چه حس غریبی ست
حسادت به یک مشت واژه
به اینکه
همین لحظه
این واژه ها به چشمهای کهربایی ات خیره نگاه میکنند
میدانی؟
حتی برای یک لحظه
به اینکه پس از پایان این عاشقانه چه میکنی فکر نمیکنم
برای من
همین چندلحظه کافی ست
همین که میدانم
چشمهایت را از این سطرمیگیری
و به این سطر میسپاری
همین لبخند پنهانی ات
و همین که میدانم
پایان عاشقانه زیرلب زمزمه میکنی :ای دیوانه . . .

مریم
دیدگاه ها (۱)

عشقبازی‌ به‌ همین‌ آسانی‌ستــ… که‌ دلی‌ را بخری‌بفروشی‌ مهری...

یادمان باشد،محبت تجارت پایاپای نیست،چرتکه نیندازیم که من چه ...

شنیدن صدایتنجوای مهربان کلامتدیشب در تاریکی بغض و دلتنگیطلوع...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۳2: پایانچند هفته بعد...همه‌چیز ب...

پرسه در جنگل... شب...عمارت آرام و ساکت بود.ات روی کاناپه نشس...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

سفید و سیاه🤍🖤پارت دهم⚡️# قسمت ۱۰: «اولین بار» 🤍🖤**صحنه ۱ - د...

تک پارتی یونگی 🫐هوای خنکی توی باد ها پیچید..زمزمه ی حشرات و ...

dark life = 25

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

پیوند خون و اختیارپارت ۳ | دشمنی در سایه‌هاصدای شکستن شیشه، ...

بررادر ناتنی فصل3part 7 دلهره ی شدیدی توی دل ات به وجود اومد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط