ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 24 (๑˙❥˙๑)
با قدم های سریع خودش رو به جونگکوک رسوند و مقابلش ایستاد از رفتن پشیمون نبود اما وقتی فکر میکرد جونگکوک اونا روی توی بغل هم دیده باشه استرس بدی تمام تنش رو میلرزاند اما باید باهاش حرف بزنه باید سو تفاهمی که به وجود اما بود رو برطرف کنه
ویوا : جونگکوک بزار توضیح بدم..
جونگکوک با چشم های که از عصبانیت رگ های قرمز داشت بهش خیره شده قدمی فاصله که بشین شون رو پر کرد و روی خم شد از بین دندون هایش غرید
جونگکوک : دهنتو ببند نزار کاری بکنم که جلوی مردم آبرومون بره راه بیوفت
با تموم شده جمله اش مچ دستشرو محکم گرفته و دنبال خودش میکشید ...
کشیدگی دستش به قدر زیاد بود که احساس میکرد کتف اش هر لحظه ممکن از جا کنده بشه بغضش گرفته بود نمیدونست از درد دستشه یا بی کسی یا معدودی که حتا نمیدونست دلیلش چیه ... در تول مسیری که به سمته آپارتمان میرفتن هیچ حرفی نزد چون میدونست هر حرفی میتونه حتا بیشتر عصبی اش کنه به نیم روخش نگاهی میکرد اخم غلیظی روی پشونیش اش بود و معلوم بود عضلات صورتش به شدت از عصبانیت منقبض شده بود
بار اولین نبود که از دستش عصبانیت میشه اما تابحال اون رو اینطوری ندیده بود وقتی توی چشماش نگاه کرد چیزی جز عصبانیت توی چشماش بود احساس شبیه ناراحتی یا ناامیدی ... وارد آپارتمان شدن و به سمته سالن قدم برداشتن ... جونگکوک دستش رو با شدت رها کرد سرش رو پایین انداخت و با انگشتاش شقیقه هایش رو ماساژ میداد تا عصبانیت کم شود اما هیچ تأثیری نداشت وقتی فکر میکرد لب هایش باریک همسرش گونهای کسی دیگری رو لمس کرده به مرز جنون میرسید
سکوت فضای سالن داشت طولانی و خفه کنند میشد ویوا که شدت بغض هر لحظه بیشتر خفه اش میکرد سعی کرد بغضش رو قورت شده
اما بازم قلب شکننده اش بهش خیانت کرد
و اشک هایش روی گونه اش جاری شدن تابهحال هیچ جونگکوک رو آنقدر آشفته ندیده بود و این بیشتر از قبل میترسوندش بی صدا اشک میریخت اما دنبال جمله درستی بود که بتونه عصبانیت جونگکوک رو کم کنه اون درحال که با یک دستش شقیقه هاش رو ماساژ میداد و دست دیگرش با فشار زیادی مشت شده بود و باعث شده بود که رگ های دستش حتا از قبل هم پیشتر بیرون بزنن ... ویوا توی یک قدمیش ایستاد و با صدایی که بخاطر بفض خفه میشد صداش زد
ویوا : جونگکوک..هیچی اونجوری که ....
با سوزش گونه و درد فکش که بخاطر سیلی محکم جونگکوک احساس کرد حرفش قطع شد چشم هایش لحظه احساس کرد دید چشماش تار شد و چند قدم عقب رفت و به دسته مبل تکیه داد تا تعادلش رو حفظ کنه با فریاد دوباره جونگکوک لرز خفیف به بدنش افتاد
(๑˙❥˙๑) پارت 24 (๑˙❥˙๑)
با قدم های سریع خودش رو به جونگکوک رسوند و مقابلش ایستاد از رفتن پشیمون نبود اما وقتی فکر میکرد جونگکوک اونا روی توی بغل هم دیده باشه استرس بدی تمام تنش رو میلرزاند اما باید باهاش حرف بزنه باید سو تفاهمی که به وجود اما بود رو برطرف کنه
ویوا : جونگکوک بزار توضیح بدم..
جونگکوک با چشم های که از عصبانیت رگ های قرمز داشت بهش خیره شده قدمی فاصله که بشین شون رو پر کرد و روی خم شد از بین دندون هایش غرید
جونگکوک : دهنتو ببند نزار کاری بکنم که جلوی مردم آبرومون بره راه بیوفت
با تموم شده جمله اش مچ دستشرو محکم گرفته و دنبال خودش میکشید ...
کشیدگی دستش به قدر زیاد بود که احساس میکرد کتف اش هر لحظه ممکن از جا کنده بشه بغضش گرفته بود نمیدونست از درد دستشه یا بی کسی یا معدودی که حتا نمیدونست دلیلش چیه ... در تول مسیری که به سمته آپارتمان میرفتن هیچ حرفی نزد چون میدونست هر حرفی میتونه حتا بیشتر عصبی اش کنه به نیم روخش نگاهی میکرد اخم غلیظی روی پشونیش اش بود و معلوم بود عضلات صورتش به شدت از عصبانیت منقبض شده بود
بار اولین نبود که از دستش عصبانیت میشه اما تابحال اون رو اینطوری ندیده بود وقتی توی چشماش نگاه کرد چیزی جز عصبانیت توی چشماش بود احساس شبیه ناراحتی یا ناامیدی ... وارد آپارتمان شدن و به سمته سالن قدم برداشتن ... جونگکوک دستش رو با شدت رها کرد سرش رو پایین انداخت و با انگشتاش شقیقه هایش رو ماساژ میداد تا عصبانیت کم شود اما هیچ تأثیری نداشت وقتی فکر میکرد لب هایش باریک همسرش گونهای کسی دیگری رو لمس کرده به مرز جنون میرسید
سکوت فضای سالن داشت طولانی و خفه کنند میشد ویوا که شدت بغض هر لحظه بیشتر خفه اش میکرد سعی کرد بغضش رو قورت شده
اما بازم قلب شکننده اش بهش خیانت کرد
و اشک هایش روی گونه اش جاری شدن تابهحال هیچ جونگکوک رو آنقدر آشفته ندیده بود و این بیشتر از قبل میترسوندش بی صدا اشک میریخت اما دنبال جمله درستی بود که بتونه عصبانیت جونگکوک رو کم کنه اون درحال که با یک دستش شقیقه هاش رو ماساژ میداد و دست دیگرش با فشار زیادی مشت شده بود و باعث شده بود که رگ های دستش حتا از قبل هم پیشتر بیرون بزنن ... ویوا توی یک قدمیش ایستاد و با صدایی که بخاطر بفض خفه میشد صداش زد
ویوا : جونگکوک..هیچی اونجوری که ....
با سوزش گونه و درد فکش که بخاطر سیلی محکم جونگکوک احساس کرد حرفش قطع شد چشم هایش لحظه احساس کرد دید چشماش تار شد و چند قدم عقب رفت و به دسته مبل تکیه داد تا تعادلش رو حفظ کنه با فریاد دوباره جونگکوک لرز خفیف به بدنش افتاد
- ۱۸.۴k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط