مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم

مگر چه ریخته ای در پیاله ی هوشم
که عقل و دین شده چون قصه ها فراموشم
تو از مساحت پیراهنم بزرگ تری
ببین نیامده سر رفته ای از آغوشم
چه ریختی سر شب در چراغ الکلی ام
که نیمه روشنم از دور و نیمه خاموشم
همین خوش است همین حال خواب و بیداری
همین بس است که نوشیده ام ... نمی نوشم
خدا کند نپرد مستی ام چو شیشه ی می
معاشران بفشارید پنبه در گوشم
شبیه بار امانت که بار سنگینی است
سر تو بار گرانی است مانده بر دوشم ...

/ سعید.
دیدگاه ها (۳)

مسجد من کجاست ای ناخدای من؟ در کدامین جزیره آن آبگه ایمن است...

ای آنکه دوست دارمت، اما ندارمتبر سینه می فشارمت، اما ندارمتا...

از دل چقدر لاله ی تر در بیاورم یا کاسه کاسه خون جگر در بیاور...

با من چه کرده است ببین بی ارادگیافتاده ام به دام تو ای گل به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط