طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۵۱ | استراحتی که طولانی شد...
ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود.
مانلی بعد از چند ساعت طراحی مداوم، بالاخره آخرین اصلاحات پروژه را انجام داد.
با لبخند رضایتی به طرحها نگاه کرد.
«بالاخره تموم شد...»
همهی برگهها را داخل پوشه گذاشت و از روی صندلی بلند شد.
طبق برنامه، باید طرحها را به رئیس پروژه تحویل میداد.
پوشه را در آغوش گرفت و از اتاق طراحی بیرون آمد.
راهروی شرکت برخلاف همیشه آرام بود.
بیشتر کارمندها برای استراحت رفته بودند.
...
همین که از کنار سالن تمرین رد شد...
متوجه شد در اتاق اعضا نیمهباز است.
از داخل اتاق صدای خنده میآمد.
جین با صدای بلند گفت:
«قسم میخورم این دفعه جونگکوک خوراکی منو خورده!»
جونگکوک با خنده جواب داد:
«مدرک بیار!»
صدای خندهی همه بلند شد.
مانلی بیاختیار لبخند زد.
آرام نزدیک در شد.
فقط میخواست یک نگاه کوتاه بیندازد...
سرش را خیلی آرام از لای در داخل برد.
اعضا دور هم روی مبلها و زمین نشسته بودند.
جیهوپ در حال تعریف کردن یک خاطره بود.
جیمین از خنده اشکش درآمده بود.
نامجون کتابی دستش گرفته بود اما بیشتر حواسش به بقیه بود.
یونگی طبق معمول با لیوان قهوه گوشهای نشسته بود.
...
در همان لحظه...
جونگکوک اتفاقی سرش را برگرداند.
چشمش به مانلی افتاد.
لبخند بزرگی زد.
«بچهها... جاسوس داریم!»
همه همزمان برگشتند.
مانلی که غافلگیر شده بود، سریع عقب رفت.
«نه... من فقط...»
جین خندید.
«فقط داشتی جاسوسی میکردی؟»
مانلی خجالتزده خندید.
«نه... داشتم میرفتم اتاق رئیس پروژه... صداتون رو شنیدم.»
جیهوپ با هیجان دستش را تکان داد.
«بیا تو!»
مانلی با تردید گفت:
«مزاحم نیستم؟»
نامجون لبخند آرامی زد.
«نه، اتفاقاً استراحت کردیم. بیا بشین.»
...
مانلی وارد اتاق شد.
جین سریع جایش را روی مبل باز کرد.
«بشین اینجا.»
مانلی پوشه را روی پاهایش گذاشت و نشست.
جیمین با کنجکاوی به پوشه نگاه کرد.
«باز طراحی جدید؟»
«آره... میخوام ببرمش برای تأیید.»
جین با لبخند گفت:
«پس بعداً باید نشونمون بدی.»
مانلی خندید.
«اگه تأیید شد، حتماً.»
...
تهیونگ از اول تا آن لحظه...
فقط ساکت به مانلی نگاه میکرد.
بعد آرام پرسید:
«چند شبه تا دیر وقت شرکت میمونی، نه؟»
مانلی لبخند کمرنگی زد.
«یکم پروژه زیاد شده.»
تهیونگ اخم خیلی کوچکی کرد.
«به خودت فشار نیار.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«چشم... سعی میکنم.»
...
همان موقع...
رئیس پروژه از داخل راهرو صدا زد.
«مانلی؟»
او سریع از جایش بلند شد.
«وای... باید برم.»
پوشه را برداشت.
قبل از بیرون رفتن، رو به اعضا گفت:
«از آشنایی با استراحتتون خوشحال شدم!»
جونگکوک خندید.
«دفعه بعد یواشکی نیا!»
همه دوباره خندیدند.
مانلی هم در حالی که میخندید، از اتاق بیرون رفت.
...
چند ثانیه بعد از رفتنش...
سکوت کوتاهی داخل اتاق افتاد.
جیمین آرام به تهیونگ نگاه کرد.
بعد با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
«داداش...»
تهیونگ سرش را برگرداند.
«چی؟»
جیمین خندید.
«فقط خواستم بگم... از وقتی اومد، یه بارم پلک نزدی.»
همه خندیدند.
صورت تهیونگ کمی سرخ شد.
«چرت نگو.»
اما حتی نامجون هم این بار لبخند زد.
و تهیونگ...
برای اولین بار حس کرد شاید نگاههایش، بیشتر از چیزی که فکر میکرد، او را لو میدهند.
---
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦.
پارت ۵۱ | استراحتی که طولانی شد...
ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود.
مانلی بعد از چند ساعت طراحی مداوم، بالاخره آخرین اصلاحات پروژه را انجام داد.
با لبخند رضایتی به طرحها نگاه کرد.
«بالاخره تموم شد...»
همهی برگهها را داخل پوشه گذاشت و از روی صندلی بلند شد.
طبق برنامه، باید طرحها را به رئیس پروژه تحویل میداد.
پوشه را در آغوش گرفت و از اتاق طراحی بیرون آمد.
راهروی شرکت برخلاف همیشه آرام بود.
بیشتر کارمندها برای استراحت رفته بودند.
...
همین که از کنار سالن تمرین رد شد...
متوجه شد در اتاق اعضا نیمهباز است.
از داخل اتاق صدای خنده میآمد.
جین با صدای بلند گفت:
«قسم میخورم این دفعه جونگکوک خوراکی منو خورده!»
جونگکوک با خنده جواب داد:
«مدرک بیار!»
صدای خندهی همه بلند شد.
مانلی بیاختیار لبخند زد.
آرام نزدیک در شد.
فقط میخواست یک نگاه کوتاه بیندازد...
سرش را خیلی آرام از لای در داخل برد.
اعضا دور هم روی مبلها و زمین نشسته بودند.
جیهوپ در حال تعریف کردن یک خاطره بود.
جیمین از خنده اشکش درآمده بود.
نامجون کتابی دستش گرفته بود اما بیشتر حواسش به بقیه بود.
یونگی طبق معمول با لیوان قهوه گوشهای نشسته بود.
...
در همان لحظه...
جونگکوک اتفاقی سرش را برگرداند.
چشمش به مانلی افتاد.
لبخند بزرگی زد.
«بچهها... جاسوس داریم!»
همه همزمان برگشتند.
مانلی که غافلگیر شده بود، سریع عقب رفت.
«نه... من فقط...»
جین خندید.
«فقط داشتی جاسوسی میکردی؟»
مانلی خجالتزده خندید.
«نه... داشتم میرفتم اتاق رئیس پروژه... صداتون رو شنیدم.»
جیهوپ با هیجان دستش را تکان داد.
«بیا تو!»
مانلی با تردید گفت:
«مزاحم نیستم؟»
نامجون لبخند آرامی زد.
«نه، اتفاقاً استراحت کردیم. بیا بشین.»
...
مانلی وارد اتاق شد.
جین سریع جایش را روی مبل باز کرد.
«بشین اینجا.»
مانلی پوشه را روی پاهایش گذاشت و نشست.
جیمین با کنجکاوی به پوشه نگاه کرد.
«باز طراحی جدید؟»
«آره... میخوام ببرمش برای تأیید.»
جین با لبخند گفت:
«پس بعداً باید نشونمون بدی.»
مانلی خندید.
«اگه تأیید شد، حتماً.»
...
تهیونگ از اول تا آن لحظه...
فقط ساکت به مانلی نگاه میکرد.
بعد آرام پرسید:
«چند شبه تا دیر وقت شرکت میمونی، نه؟»
مانلی لبخند کمرنگی زد.
«یکم پروژه زیاد شده.»
تهیونگ اخم خیلی کوچکی کرد.
«به خودت فشار نیار.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«چشم... سعی میکنم.»
...
همان موقع...
رئیس پروژه از داخل راهرو صدا زد.
«مانلی؟»
او سریع از جایش بلند شد.
«وای... باید برم.»
پوشه را برداشت.
قبل از بیرون رفتن، رو به اعضا گفت:
«از آشنایی با استراحتتون خوشحال شدم!»
جونگکوک خندید.
«دفعه بعد یواشکی نیا!»
همه دوباره خندیدند.
مانلی هم در حالی که میخندید، از اتاق بیرون رفت.
...
چند ثانیه بعد از رفتنش...
سکوت کوتاهی داخل اتاق افتاد.
جیمین آرام به تهیونگ نگاه کرد.
بعد با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
«داداش...»
تهیونگ سرش را برگرداند.
«چی؟»
جیمین خندید.
«فقط خواستم بگم... از وقتی اومد، یه بارم پلک نزدی.»
همه خندیدند.
صورت تهیونگ کمی سرخ شد.
«چرت نگو.»
اما حتی نامجون هم این بار لبخند زد.
و تهیونگ...
برای اولین بار حس کرد شاید نگاههایش، بیشتر از چیزی که فکر میکرد، او را لو میدهند.
---
- ۳۵۷
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط