𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝓒𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆
Part 29
ویولت و هوسوک از مهمانخانه بیرون آمدند و وارد خیابان اصلی شهر شدند.
ویولت با تعجب به اطراف نگاه کرد.
ـ اینجا خیلی قشنگه.
هوسوک دستهاش رو داخل جیب کتش گذاشت.
ـ برای یه شهر معمولی، بد نیست.
ویولت با خنده نگاهش کرد.
ـ تو حتی وقتی از یه چیزی خوشت میاد هم تعریف نمیکنی؟
ـ لازم نیست همیشه چیزی که فکر میکنم رو بگم.
ـ پس الان از شهر خوشت اومده؟
هوسوک چند لحظه نگاهش کرد.
ـ شاید.
ویولت لبخند زد.
چند دقیقه بعد به یه بازار شلوغ رسیدند. ویولت جلوی هر مغازهای چند لحظه میایستاد و چیزها رو نگاه میکرد.
هوسوک بالاخره گفت:
ـ اگه بخوای جلوی همه مغازهها وایسی، تا شب همینجاییم.
ویولت برگشت سمتش.
ـ خب تو عجله داری؟
ـ نه.
ـ پس غر نزن.
هوسوک برای چند ثانیه ساکت موند و بعد گفت:
ـ باشه.
ویولت با رضایت برگشت سمت مغازهها.
کمی بعد چشمش به یه دستبند ساده افتاد. دستبند رو برداشت و به دستش گرفت.
ـ قشنگه؟
هوسوک نگاه کوتاهی به دستبند انداخت.
ـ بد نیست.
ـ «بد نیست» یعنی قشنگه یا نه؟
ـ یعنی اگه دوستش داری، بخرش.
ویولت دستبند رو سر جاش گذاشت.
ـ نه، ولش کن.
هوسوک چیزی نگفت.
چند قدم که رفتند، ویولت متوجه شد هوسوک پشت سرش نیست.
برگشت و دید هوسوک همون دستبند رو از فروشنده گرفته.
ویولت با تعجب گفت:
ـ تو داری چیکار میکنی؟
هوسوک بدون اینکه نگاهش کنه، پولش رو پرداخت کرد.
ـ هیچی.
ـ ولی من که گفتم نمیخوام.
دستبند رو به طرفش گرفت.
ـ نگفتم برای تو نیست.
ویولت چند لحظه به دستبند نگاه کرد.
ـ پس برای کیه؟
هوسوک بالاخره نگاهش کرد.
ـ برای خودت.
ویولت لبخند کوچیکی زد.
ـ تو واقعاً عجیبی.
هوسوک شونهای بالا انداخت.
ـ زیاد حرف نزن.
ویولت دستبند رو گرفت و بست.
ـ ممنون.
هوسوک فقط گفت:
ـ خواهش میکنم.
اما وقتی دوباره راه افتادند، برای اولین بار خودش هم لبخند خیلی کوتاهی زد.
ویولت ندید.
ولی کایان که کمی دورتر به آنها رسیده بود، دید.
و چیزی نگفت.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
Part 29
ویولت و هوسوک از مهمانخانه بیرون آمدند و وارد خیابان اصلی شهر شدند.
ویولت با تعجب به اطراف نگاه کرد.
ـ اینجا خیلی قشنگه.
هوسوک دستهاش رو داخل جیب کتش گذاشت.
ـ برای یه شهر معمولی، بد نیست.
ویولت با خنده نگاهش کرد.
ـ تو حتی وقتی از یه چیزی خوشت میاد هم تعریف نمیکنی؟
ـ لازم نیست همیشه چیزی که فکر میکنم رو بگم.
ـ پس الان از شهر خوشت اومده؟
هوسوک چند لحظه نگاهش کرد.
ـ شاید.
ویولت لبخند زد.
چند دقیقه بعد به یه بازار شلوغ رسیدند. ویولت جلوی هر مغازهای چند لحظه میایستاد و چیزها رو نگاه میکرد.
هوسوک بالاخره گفت:
ـ اگه بخوای جلوی همه مغازهها وایسی، تا شب همینجاییم.
ویولت برگشت سمتش.
ـ خب تو عجله داری؟
ـ نه.
ـ پس غر نزن.
هوسوک برای چند ثانیه ساکت موند و بعد گفت:
ـ باشه.
ویولت با رضایت برگشت سمت مغازهها.
کمی بعد چشمش به یه دستبند ساده افتاد. دستبند رو برداشت و به دستش گرفت.
ـ قشنگه؟
هوسوک نگاه کوتاهی به دستبند انداخت.
ـ بد نیست.
ـ «بد نیست» یعنی قشنگه یا نه؟
ـ یعنی اگه دوستش داری، بخرش.
ویولت دستبند رو سر جاش گذاشت.
ـ نه، ولش کن.
هوسوک چیزی نگفت.
چند قدم که رفتند، ویولت متوجه شد هوسوک پشت سرش نیست.
برگشت و دید هوسوک همون دستبند رو از فروشنده گرفته.
ویولت با تعجب گفت:
ـ تو داری چیکار میکنی؟
هوسوک بدون اینکه نگاهش کنه، پولش رو پرداخت کرد.
ـ هیچی.
ـ ولی من که گفتم نمیخوام.
دستبند رو به طرفش گرفت.
ـ نگفتم برای تو نیست.
ویولت چند لحظه به دستبند نگاه کرد.
ـ پس برای کیه؟
هوسوک بالاخره نگاهش کرد.
ـ برای خودت.
ویولت لبخند کوچیکی زد.
ـ تو واقعاً عجیبی.
هوسوک شونهای بالا انداخت.
ـ زیاد حرف نزن.
ویولت دستبند رو گرفت و بست.
ـ ممنون.
هوسوک فقط گفت:
ـ خواهش میکنم.
اما وقتی دوباره راه افتادند، برای اولین بار خودش هم لبخند خیلی کوتاهی زد.
ویولت ندید.
ولی کایان که کمی دورتر به آنها رسیده بود، دید.
و چیزی نگفت.
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts #fake #Music #Favorites #Jennie #Lisa #Rose #Jisoo #Blackpink #BTS #Jungkook #V #Jimin #Jin #hope #RM #Suga
- ۸۵۷
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط