آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 45

["ویو سلین"]

و بعد از پنج سال...

برای اولین بار دلم خواست بمونم.

نگاهم توی چشم‌های تهیونگ گره خورده بود.

هیچ‌کدوممون چیزی نمی‌گفتیم.

انگار همه حرف‌هایی که باید گفته می‌شد، گفته شده بود.

فقط سکوت مونده بود.

و قلب‌هایی که هنوز برای هم می‌تپیدن.

تهیونگ آروم دستش رو روی صورتم گذاشت.

لمسش گرم بود.

آشنا بود.

و لعنتی...

دلتنگش شده بودم.

انگشتش آروم اشکی رو که روی گونه‌م مونده بود پاک کرد.

_"گریه نکن."

لبخند کمرنگی زدم.

+"تو اول."

خنده کوتاهی کرد.

بعد کمی به من نزدیک‌تر شد.

نفسم توی سینه حبس شد.

قلبم دیوونه‌وار می‌کوبید.

فاصله بینمون کمتر و کمتر شد.

اونقدر کم که نفس‌هاش رو حس می‌کردم.

چشم‌هام بی‌اختیار روی لب‌هاش لغزید.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها...

اجازه دادم دیوارهایی که دور قلبم کشیده بودم فرو بریزن.

تهیونگ زمزمه کرد:

_"سلین..."

اما قبل از اینکه جمله‌ش تموم بشه...

صدای جیغی تیز و وحشت‌زده توی خونه پیچید.

_"مامان!!"

هر دومون یخ زدیم.

آمِلیا.

رنگ از صورتم پرید.

_"آمِلیا!"

من و تهیونگ تقریباً همزمان دویدیم سمت راهرو.

قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد.

صدای جیغش هنوز توی گوشم می‌پیچید.

پله‌ها رو با عجله بالا رفتیم.

در اتاقش نیمه‌باز بود.

تهیونگ زودتر از من وارد شد.

و همون لحظه خشکش زد.

نفسم بند اومد.

+"چی شده؟!"

کنارش رسیدم.

و دنیا زیر پام خالی شد.

پنجره اتاق کاملاً باز بود.

پرده‌ها با باد شب تکون می‌خوردن.

تخت خالی بود.

کاملاً خالی.

و آمِلیا...

آمِلیا اونجا نبود.

_"نه..."

صدای خودم رو نشناختم.

با پاهای لرزون وارد اتاق شدم.

نگاهم دیوونه‌وار همه جا رو گشت.

زیر تخت.

کنار کمد.

پشت پرده.

هیچ جا نبود.

هیچ جا.

_"آمِلیا!"

فریادم توی اتاق پیچید.

جوابی نیومد.

بعد چشمم به چیزی روی زمین افتاد.

عروسکش.

همون عروسکی که بدون اون حتی نمی‌خوابید.

روی کف اتاق افتاده بود.

تنها.

رها شده.

دستم لرزید.

عروسک رو برداشتم.

و همون لحظه فهمیدم.

یه چیزی اشتباهه.

خیلی اشتباه.

چون آمِلیا هیچ‌وقت...

هیچ‌وقت عروسکش رو جا نمی‌ذاشت.

اشک توی چشم‌هام جمع شد.

+"تهیونگ..."

صدایم شکسته بود.

_"آمِلیا نیست..."

برای چند ثانیه سکوت مرگباری اتاق رو پر کرد.

بعد تهیونگ به سمت پنجره رفت.

نگاهش روی چیزی بیرون ثابت موند.

و رنگ صورتش پرید.

_"لعنتی..."

قلبم فرو ریخت.

+"چی شده؟"

تهیونگ بدون اینکه نگاهش رو برداره، با صدایی که از خشم و ترس می‌لرزید گفت:

_"سلین..."

_"چی رو دیدی؟!"

آروم دستش رو بلند کرد.

و به سمت باغ پشت خونه اشاره کرد.

جایی که زیر نور کم‌رنگ ماه...

رد پای گل‌آلود یک نفر روی چمن‌ها باقی مونده بود.
دیدگاه ها (۳۱)

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 44["ویو سلین"]فقط دو آدم خسته.....

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 43["ویو تهیونگ"]وقتی به خونه رس...

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۳۸ ویو راوی املیا وارد دستشویی شد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط