ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۲

انگار از منطقه امنمون خارج شده بودیم.
ترسم برم داشته بود.با ترس غريبي دست جیمین رو فشردم و با بغض گفتم : بیا برگردیم داخل..من.. من ميترسم..
جیمین تند نگام کرد و از دیدن نگاه گنگ و ترسیده ام نگران و سریع سر تکون داد و راه افتاد برگشتیم .داخل.
در رو بست و لرزون گفت : یه خبري هست الا.. اینجا..
لرزون و با بغض گفتم : تو واقعا خوبي؟ خوب خوب؟ يعني اصلا..
لبخند تلخی زد و گفت هیچ وقت انقدر خوب نبودم..حتي
وقتي مريض نشده بودم. اخ.. خداروشکر..
اشکم جاري شد و پردرد خندیدم
چقدر این خوبه.
قلبم اروم شده بود. اینجا هرجا که هست داستان هرچی که هست..چه تلخ و چه شیرین یه حسن بزرگ داشته و اونم..خوب بودن
جیمینه.. نمیتونم باور کنم اما...خوبه..
واقعا خوبه..
خبري از سرفه هاي شديد و تنگي نفس و خون و درد نیست..
ارومه.. به همین خاطر قلبم آروم گرفته بود
جیمین پر احساس و دلتنگ دو طرف صورتم رو گرفت و
غمگین گفت: الاجانم میترسم..خيلي ميترسم...
دستامو روي دستاش گذاشتم و گیج و مضطرب گفتم : از چي؟
اشفته و تلخ گفت : نمیدونم از اینکه اینجا واقعا.. اون دنیا
باشه..يعني..نمیدونم...بهشت باشه..
لرزون گفتم : بهشت برات ترسناکه؟
اشک تو چشماش حلقه زد و گفت: مرگ خودم و اینکه
هرجايي باشم مهم نیست. وقتي تو اينجا باشي میترسونتم که نکنه..
درمونده و شوکه گفت نکنه
بلایی سرت اومده باشه؟ تلخ گفت : تو واقعا الاي مني ؟ رویا و توهم نيستي؟ پردرد
هق هق ریزی کردم و گفتم : رویا نیست. اگه بود هر دو نمیتونستیم هر حرفی دوست داشتیم بزنيم.. من... واقعيم جیمین.. تو واقعي..نمیدونم چرا و چطور اما...
مشوش و تند گفتم : اصلا چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که باهمیم..
داغون سرشو به طرفین تکون داد
و گفت: قبل از اینکه اینجا چشم باز کنی.. اخرین چیزی که یادته چیه؟ اشفته فك کردم و تند :گفتم من و تو داشتیم حرف میزدیم
سر تکون داد.
تلخ و با بغض گفتم : تو چشماتو بستی بعد..يهو..يهو صداي هشدار دستگاه علائم حیاتیت اومد و بعد..بعد سرم گیج رفت و از حال رفتم
و گیج نگاش کردم و اروم گفتم : چشم باز کردم اینجا بودم. اون گیج تر و اشفته تر از من نفسش رو بیرون داد و
نگران گفت:وااي..واي خداا..
و لبهاشو محکم گاز گرفت کلافه به اطرافش نگاه کرد و داد زد:هیچ کس اینجا نیست..آهااااي..
بلند و عصبي فریاد زد: آهاااااي.. کسي نيست؟ به دور و برم نگاه کردم و تو سکوت محض گوشامو تیز کردم هیچ كس..
نفسم رو بیرون دادم.
انگار واقعا کسی نیست.
به عمارت نگاه کردم. واقعا زیبا و با شکوه به نظر میرسید.
يعني مال كيه؟
لرزون گفتم بیا بریم داخلش..
اشفته به عمارت خیره شد و سر تکون داد و رفتیم سمت عمارت..
قلبم تند تند و خيلي مضطرب میزد..
دیدگاه ها (۵)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۳از پله هاش بالا رفتیم و ارو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۴حتي بيرون این عمارت هم انگا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۲اصلا نمیتونستم چیزی که میبی...

های کای اومد https://wisgoon.com/china_koreaکای بگه فالوش می...

پارت ۶۴۱ اشفته و مضطرب جلوي در اتاق عمل قدم میزدم. دل تو دلم...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

پارت ۷۰۴ با احساس درد خيلي خيلي شديدي هشيار شدم.. اما انقدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط