لطفا بخونین

لطفا بخونین
داستان بعدی مربوط به زندگی خودمه و خیلی هیجان دارم ک میخام واستون تعریف کنم و ایشالا از 2 شنبه شب واستون میذارم و این سر گذشت هم لایک کنین ک زودتر به 100 تا لایک برسه پستاش


بهار💜 قسمت آخر
_چیشده
ندا گفت
_دیشب قرص خورده شانسمون گرفت ک ب موقع فهمیدیم بردیمش بیمارستان معده شو شستشو دادن
میثم بیدار کردم باهاش حرف زدم
_چرا اینکار کردی
_عذاب وجدان داشتم از اینک بی دلیل دلتو شکستم عذابت دادم من نمیخاستم اینجوری کنم تهمت بزنم باهام دوباره آشتی کن میخام تا ابد باهات باشم بذا دوباره بیایم خاستگاری
_نمیشه میثم حرمتا از بین رفته
_لطفا بهار من بدون تو نمیتونم همه چیو درست میکنم
_باشه فکرامو میکنم

با خودم فکر کردم نباید بخاطر یک سوتفاهم یه حسادت عشق زندگیمو از دست میدادم جواب بله رو به میثم دادم
دو ماه بعدش با میثم عقد کردیم و الانم چند ماهی هست ک رفتیم خونه خودمون ولی من همچنان با ندا قهرم خیلی تلاش کرد ک ببخشمش اما نشد
الان خوشبختم چون با کسی ک دوسش دارم زیر یه سقفم و یه نی نی کوچولو سه ماه تو شکمم دارم ....

نظر یادتون نره #سرگذشت #رمان #داستان
دیدگاه ها (۳۴)

بهار💚 رفتم پیش ندا بهش توضیح دادم گفت_راستش قراره برای دختر ...

واسه تموم پیگیریاتون مرسی❤ ️😄 بهار💜 کار هر روزم شده بود اس ا...

بهار💚 یکسال دیگر ب سرعت برق و باد گذشت من 17 ساله شده بودم و...

بهار❤ ️نامزد شدن میثم توی محله پیچیده بود و من کمتر بیرون می...

نوشته

یک روز رویایی

میناز💙 _میناز من دیگ نمیتونم بهت پیام بدم یا ببینمت_خب واسه ...

p:¹⁹

کسی بیدار هس؟؟؟؟؟؟؟؟؟میناز💛 منم ب حرفا هیچ واکنشی نمیدادم می...

پارت 111: روزا سریع تر از همیشه میگذشت و سخت تر ... خیلی کم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط