「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 126
✦.................................

+ انگار همه‌ی دنیا آرومه.

تهیونگ نگاهش را روی موهای نرم دختر نگه داشت چند تار مو روی گونه‌ی آیلین افتاده بود بی‌اختیار دستش را بالا آورد، خیلی آرام آن‌ ها را پشت گوشش برد انگار با چیزی شکننده طرف بود.

بعد لب‌ هایش روی موهای آیلین نشست؛ یک بو,سه‌ی کوتاه، آرام، بی‌صدا اما آن‌قدر عمیق که قلب آیلین تا گلو بالا آمد لبخند زد و چشم‌ هایش را باز نکرد.

+ دوباره این کارو کردی...

تهیونگ خیلی آرام گفت:

_ دوست دارم بوی موهاتو حفظ کنم.

آیلین این بار سرش را بالا آورد فاصله‌ی میان صورتشان آن‌قدر کم بود که نفس‌ هایشان به هم میرسید، چند ثانیه فقط نگاهش کرد

+ می‌دونی... همیشه فکر می‌کردم آدمایی مثل تو... عاشق نمیشن.

تهیونگ گوشه‌ی لبش خیلی کم بالا رفت

_ خودمم همین فکر رو می‌کردم...

مکث کرد، نگاهش نرم‌تر از همیشه شد

_ تا وقتی که تورو دیدم

اشک بی‌ اختیار داخل چشم‌ های آیلین جمع شد

+ یعنی... واقعاً...

تهیونگ اجازه نداد جمله‌اش کامل شود دستش را آرام روی گونه‌ی دختر گذاشت و با انگشت شست، اشکی که تازه سرازیر شده بود را پاک کرد

_ دوستت دارم...

این بار نه با نگاه، نه با سکوت.. با همان سه کلمه‌ای که همیشه از گفتنشان فرار می‌کرد

_ خیلی بیشتر از چیزی که خودم انتظارش رو داشتم.

آیلین خندید؛ همان‌ طور که اشک از گوشه‌ چشمش پایین می‌آمد

+ دوباره بگو...

تهیونگ ابرویی بالا انداخت.

+ می‌خوام هر بار که می‌شنومش، مطمئن شم خواب نمی‌بینم.

تهیونگ پیشانی‌اش را به پیشانی دختر تکیه داد چشم‌ هایش را بست و خیلی آرام، طوری که انگار این جمله فقط برای آیلین ساخته شده بود، زمزمه کرد:

_ عاشقتم بچه.. و هیچ جنگی... هیچ گلوله‌ ای... هیچ‌ کس قرار نیست منو از تو دور کنه

آیلین دیگر نتوانست جلوی اشک‌ هایش را بگیرد دوباره خودش را آرام در آغوش مرد جا داد، بدون اینکه به زخمش فشار بیاورد برای چند دقیقه نه جنگی وجود داشت نه مافیایی نه بیمارستانی...

فقط دو نفری بودند که بعد از عبور از مرگ بالاخره جرئت کرده بودند عشقشان را بی‌ صدا زندگی کنند

ــــــــــــــــ

سکوت آرام اتاق فقط با صدای منظم مانیتور شکسته می‌شد

آیلین روی صندلی کنار تخت نشسته بود آرنجش را روی لبه‌ی تخت گذاشته و بی حوصله با انگشت‌ های تهیونگ بازی می‌کرد

تهیونگ نیمه‌ خواب نگاهش را روی صورت دختر نگه داشته بود؛ هر بار که آیلین اخم می‌کرد یا زیر لب چیزی غر می‌زد، گوشه‌
لبش بی‌اختیار بالا می‌رفت

تق...

صدای باز شدن در باعث شد هر دو هم‌ زمان سر برگردانند؛ اول چیزی که دیده شد دسته‌ گل بزرگی از رزهای سفید بود
بعد کفش‌های پاشنه‌ بلند گرون و سفید

و چند ثانیه بعد، یونجین با لباسی شیک و آرایشی بی‌نقص داخل اتاق قدم گذاشت لبخند مطمئنی روی لبش بود اما همان لحظه که نگاهش به آیلین افتاد لبخندش برای کسری از ثانیه خشک شد ابرویش خیلی کم بالا رفت انگار اصلاً انتظار نداشت آیلین را آنجا ببیند.

آیلین زیر لب گفت:

+ باز این افریته...

یونجین خیلی زود لبخند مصنوعی اش را برگرداند چند قدم جلو آمد، گل‌ها را روی میز کنار تخت گذاشت و با صدایی که زیادی شیرین بود، گفت:

یونجین: شنیدم زخمی شدی... واقعاً نگران شدم.

نگاهش چند لحظه روی صورت رنگ‌ پریده‌ی تهیونگ ماند، بعد دوباره سمت آیلین چرخید.

یونجین: نمی‌دونستم ملاقات خصوصی داری.

آیلین لبخند کوچکی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه اعلام جنگ بود

+ منم نمی‌دونستم ساعت ملاقات برای همه آزاده.

یونجین خنده‌ی کوتاهی کرد، اما نگاهش از روی دست آیلین که هنوز میان انگشت‌ های تهیونگ بود، برداشته نمی‌شد رنگ صورتش کم‌کم عوض می‌شد.

تهیونگ که تمام این مدت فقط تماشایشان می‌کرد، خیلی آرام گفت:

_ یونجین...

یونجین فوری نگاهش را به او داد.

یونجین: جانم؟

تهیونگ بدون هیچ تغییری در حالت صورتش ادامه داد:

_ اگه برای عیادت اومدی...

نگاه کوتاهی به دسته‌گل انداخت.

_ ممنون

بعد خیلی آرام دست آیلین را کمی محکم‌تر در دستش فشرد

_ حالا می‌تونی بری.

چند ثانیه سکوت مطلق اتاق را پر کرد یونجین باورش نمیشد بعد با ناباوری گفت:

یونجین: جدی...؟

بعد نگاهش را به آیلین دوخت

یونجین: نمی‌خوای بهم بگی اینجا دقیقا چیکارست؟

قبل از اینکه آیلین دهان باز کند، تهیونگ خیلی آرام صدایش زد:

_ آیلین...
دیدگاه ها (۱۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 125✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 124✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 123✦....

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط