╭─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╮

╭─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╮
𝐓𝐇𝐄 𝐅𝐎𝐑𝐂𝐄𝐃 𝐕𝐎𝐖
عهد اجباری
𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟎𝟏
╰─────── 🥀 𓆩♡𓆪 🥀 ───────╯

*ساعت ۸ صبح ـ سئول، کره جنوبی*

*نور آفتاب از پنجره‌ی بزرگ مزون روی میز طراحی افتاده بود. میا با موهای بسته‌شده و یه فنجون قهوه کنار دستش، مشغول کامل کردن طرح لباس جدیدش بود.*

*بالاخره مداد رو کنار گذاشت و با رضایت به طرحش نگاه کرد.*

میا: آخیش... بالاخره تموم شد! فقط اگه مشتریه دوباره بگه آستیناشو عوض کنم، خودم با همین مداد می‌زنمش! 😐

*گوشی‌اش لرزید. پیامی از مادرش بود.*

«امشب ساعت هفت خونه باش. بابات می‌خواد باهات صحبت کنه. لطفاً دیر نکن.»

*میا اخم کوچیکی کرد و جواب داد.*

میا: «چشم، ولی اگه قراره دوباره درباره‌ی آینده و ازدواج سخنرانی کنین، از الان بگم من قصد ازدواج ندارم.»

*پیامش دیده شد، اما جوابی نگرفت.*

ـ عجب خانواده‌ی مشکوکی دارم من!

*ساعت هفت، میا وارد خونه شد. پدرش پشت میز شام نشسته بود و مادرش مشغول چیدن ظرف‌ها بود. فضای خونه برخلاف همیشه ساکت بود.*

میا: چرا همتون قیافه‌هاتون شبیه جلسه‌ی دادگاهه؟

پدر: بشین، میا. باید درباره‌ی یه موضوع جدی حرف بزنیم.

*میا صندلی رو عقب کشید و نشست.*

میا: خب، گوشم با شماست.

پدر: خانواده‌ی کیم رو می‌شناسی؟

میا: شرکت کیم گروپ؟ آره، خب که چی؟

پدر: پسرشون، کیم تهیونگ، قراره همسر آینده‌ات باشه.

*لبخند میا محو شد. چند لحظه به پدرش خیره موند، انگار منتظر بود خودش بخنده و بگه شوخی کرده.*

میا: ببخشید... چی گفتی؟

پدر: این ازدواج برای هر دو خانواده مناسبه.

میا: برای هر دو خانواده؟! پس من چی؟ منم جزو همین خانواده‌ام یا فقط وقتی به دردتون می‌خورم یادم می‌افتین؟!

مادر: میا، بذار توضیح بدیم...

میا: من توضیح نمی‌خوام! می‌خوام بدونم چرا باید با یه آدم غریبه ازدواج کنم!

پدر: چون تصمیممون رو گرفتیم.

*میا صندلی رو عقب زد و بلند شد.*

میا: پس خوش به حالتون که زندگی منم جزو تصمیم‌هاتونه!

*کیفش رو برداشت و به سمت در رفت، اما صدای پدرش متوقفش کرد.*

پدر: فردا خانواده‌ی کیم برای شام میان. می‌خوام رفتارت مناسب باشه.

*میا بدون اینکه برگرده، جواب داد.*

میا: من مؤدبم، بابا. فقط تضمین نمی‌کنم خوش‌اخلاق باشم.

*در رو بست و بیرون رفت.*

*همون شب، در ساختمون مجلل کیم گروپ...*

*تهیونگ پشت میز کارش نشسته بود و پرونده‌ای رو ورق می‌زد. مردی که روبه‌روش ایستاده بود، آخرین اطلاعات رو بهش می‌داد.*

مرد: خانواده‌ی دختر موافقت کردن. فردا برای شام خدمت می‌رسن.

*تهیونگ پرونده رو بست.*

تهیونگ: خود دختر چی؟

مرد: ظاهراً هنوز موافقت نکرده.

*تهیونگ نگاه سردی بهش انداخت.*

تهیونگ: پس هنوز کسی به خودش
دیدگاه ها (۰)

𓆩 پارت ۴۷ 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خیره شد.ات: بابا، این ...

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

فیک تهکوک ((وارث زار))

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۶

Heir of Light and Darknesspart : 8بعد از خوردن صبحانه جونگ‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط