شعری بخوان که خلوتمان را تکان دهد

شعری بخوان که خلوتمان را تکان دهد
سازی بزن که بوی صدای "بنان" دهد
 
باران گرفته است و هوا نامساعد است
سقفی بجوی تا تو و من را امان دهد
 
حالی نمانده است برایم ، محال نیست
شاعر در این حوالی ِ ناجور جان دهد
 
چیزی نمانده است که بیچاره مادرم
در پای شعر و شاعری ِ من جوان دهد
 
آتش بیار ِ معرکه سودابه ی غم است
تا پاکی ِ سیاوش ِ دل را نشان دهد
 
آتش ولی موافق فردوسی است که
باید به عشق بیشتر از این زمان دهد
 
چیزی بگو که درد ِ دل ِ من نگفتنی ست
حرفی بزن که پای غزل را توان دهد
 
محتاج ِ زیر و بم شدنی عاشقانه ام
شعری بخوان که خلوتمان را تکان دهد
دیدگاه ها (۲)

عاقبت میبوسمت یک روز در میدان شهرتا بیفتد از لبانم رخنه در ا...

مینویسم پشت پلکت قصّه های عاشقانهساز و آهنگش دهم هر قصّه را ...

ﻧﺸﻨﻴﺪﻱ ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﮔﻔﺖ ﺑﻤﺎﻥ ﺍﻳﺴﺖ ﻧﺮﻭﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻭﻗﺖ ﺧﺪﺍ ﺣﺎﻓﻈﻲ ﺍﺕ ﻧﻴﺴﺖ ...

خاتون ِ مو شرابی! هستم خمار امشب ابر ِ هزار خوشه! بر من ببار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط