از زبونه یک پسر

از زبونه یک پسر

یہ روز داشـــتم قدم میزدم تو خیابون نمیدونم ڪجای فلان شهر
یہ عابر ڪہ اصلا تو حال خودش نبود محڪم خورد بہ من


گفــتم : هووو !! حواست ڪجاست بابا

یه نگا بهم ڪرد و آروم گفت:

عذر میخوام خیلے داغــونم حواسم اصلا نبود..

گفتم : حالا چے شده اینجوری بہ هم ریختہ ای؟
یه نـــخ سیگار درآورد و فندک زد زیرش گفت:
تا حالا عاشــق شدی؟
گفتم هــــۍ ... ڪم و بیش..!

گفت تا حالا لُـــپت از نداری جلوش گل انداختہ؟

گفتم جَوونی و نداریـش دیگه...

گفت : من عاشق یه زن شوهر دارم...

حرفشو قطع ڪردم !
گفتم : نگا ڪن داداش نداشتیم دیگہ !!!
تو این مورد نیستم!

نگام ڪرد گفت : امروز مُرد ...

خندیدم گفتم : بهتر بابا راحت شدی حاجۍ
خیلے ناجوره زن شوهر دار خدایـــــے !

یہ قطره اشک از گوشہ ی چشـمش لــیز خورد و آروم گفت:
امروز بۍ مـــادر شدم...!


محڪم بغلش ڪردم گفتم:
غلــط ڪردم!

اونایی ک عاشق مادرشونن کپی
دیدگاه ها (۳)

پـــــسری ڪه با 7⃣ تا دخـــــتر باشہ شـــــاه پســـــره!اونو...

*|🍃 همیشه پِسَـــــــرا کَثیفــــ نیستَنــــ👦 🏻 *|🍃 کثیفــ ا...

ی روز عالی با رفقای گلمم عاشقتونمممم رفیق جونیا

ای که از کوچه ی معشوقه ما می گذری!قسمت ما نشد این عشق، حلالت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط