#عشق_ممنوعه_شب
#عشق_ممنوعه_شب
پارت نهم | رازی که مخفی بود
زن مرموز کنار در ایستاده بود.
نگاهش ابتدا روی من نشست و بعد به یونگی خیره شد.
لبخند محوی زد.
«هنوزم حقیقت رو ازش پنهان کردی؟»
یونگی دستم رو رها کرد و یک قدم جلو رفت.
«از اینجا برو.»
زن خندید.
«بعد از این همه سال، هنوز فکر میکنی میتونی به من دستور بدی؟»
اخم کردم و بین اون دو نفر نگاه کردم.
«یکی به من بگه اینجا چه خبره! شما دوتا همدیگه رو از کجا میشناسین؟»
زن بدون اینکه جوابم رو بده، به یونگی نگاه کرد.
«بهش نگفتی چرا هیچوقت زیر نور خورشید نمیبینتت؟»
قلبم برای لحظهای ایستاد.
آروم سرم رو به سمت یونگی چرخوندم.
«چی؟»
یونگی چیزی نگفت.
زن ادامه داد:
«بهش نگفتی چرا غذای آدمها رو نمیخوری؟ چرا هیچوقت نمیخوابی؟ چرا وقتی بهت نزدیک میشه، نمیتونی جلوی خودت رو بگیری؟»
با هر جمله، احساس میکردم چیزی درونم فرو میریزه.
به یاد شبهایی افتادم که یونگی بدون هیچ صدایی وارد اتاقم میشد.
به یاد نگاههای عجیبش.
به یاد لحظهای که زخمی شده بودم و اون با دیدن خونم، برای چند ثانیه کنترل خودش رو از دست داده بود.
و به یاد تمام دفعاتی که وقتی ازش میپرسیدم چرا اینقدر سرده، فقط نگاهم میکرد و جواب نمیداد.
لبهام به سختی تکون خوردن.
«یونگی...»
نگاهش رو از زن گرفت و به من دوخت.
«به حرفش گوش نده.»
با صدایی لرزون پرسیدم:
«تو چی هستی؟»
سکوت کرد.
«یونگی، ازت سؤال کردم!»
زن آرام گفت:
«خودت جوابش رو میدونی، دخترم.»
سرش رو کمی کج کرد.
«فقط هنوز جرئت نکردی بهش فکر کنی.»
با قدمهایی نامطمئن از یونگی فاصله گرفتم.
«نه... این امکان نداره.»
یونگی به سمتم اومد.
«ات، آروم باش.»
دستم رو بالا آوردم تا جلوش رو بگیرم.
«نیا جلو!»
ایستاد.
برای اولین بار، دیدم که واقعاً از من میترسه.
نه از اینکه بهش آسیب بزنم...
از اینکه دیگه نتونم بهش اعتماد کنم.
زن گفت:
«یونگی، وقتشه حقیقت رو بفهمه.»
یونگی با خشم به سمتش برگشت.
«تو هیچ حقی نداری که دربارهی گذشتهی من حرف بزنی!»
«گذشتهی تو؟»
زن خندهی تلخی کرد.
«تو هنوزم فکر میکنی این فقط به گذشتهی تو مربوطه؟»
بعد نگاهش رو به من دوخت.
«ات، به گردنبندت نگاه کن.»
ناخودآگاه دستم رو روی سنگ گذاشتم.
سنگ سرد شده بود.
اما درست وقتی انگشتهام به سطحش برخورد کردن، نور سرخی از داخلش درخشید.
همون لحظه صدای عجیبی در اتاق پیچید.
صدایی شبیه زمزمهی چند نفر که از فاصلهای بسیار دور اسمم رو صدا میزدن.
سرم گیج رفت.
دستم رو روی میز گذاشتم تا زمین نخورم.
#مین_یونگی
#چند_پارتی
پارت نهم | رازی که مخفی بود
زن مرموز کنار در ایستاده بود.
نگاهش ابتدا روی من نشست و بعد به یونگی خیره شد.
لبخند محوی زد.
«هنوزم حقیقت رو ازش پنهان کردی؟»
یونگی دستم رو رها کرد و یک قدم جلو رفت.
«از اینجا برو.»
زن خندید.
«بعد از این همه سال، هنوز فکر میکنی میتونی به من دستور بدی؟»
اخم کردم و بین اون دو نفر نگاه کردم.
«یکی به من بگه اینجا چه خبره! شما دوتا همدیگه رو از کجا میشناسین؟»
زن بدون اینکه جوابم رو بده، به یونگی نگاه کرد.
«بهش نگفتی چرا هیچوقت زیر نور خورشید نمیبینتت؟»
قلبم برای لحظهای ایستاد.
آروم سرم رو به سمت یونگی چرخوندم.
«چی؟»
یونگی چیزی نگفت.
زن ادامه داد:
«بهش نگفتی چرا غذای آدمها رو نمیخوری؟ چرا هیچوقت نمیخوابی؟ چرا وقتی بهت نزدیک میشه، نمیتونی جلوی خودت رو بگیری؟»
با هر جمله، احساس میکردم چیزی درونم فرو میریزه.
به یاد شبهایی افتادم که یونگی بدون هیچ صدایی وارد اتاقم میشد.
به یاد نگاههای عجیبش.
به یاد لحظهای که زخمی شده بودم و اون با دیدن خونم، برای چند ثانیه کنترل خودش رو از دست داده بود.
و به یاد تمام دفعاتی که وقتی ازش میپرسیدم چرا اینقدر سرده، فقط نگاهم میکرد و جواب نمیداد.
لبهام به سختی تکون خوردن.
«یونگی...»
نگاهش رو از زن گرفت و به من دوخت.
«به حرفش گوش نده.»
با صدایی لرزون پرسیدم:
«تو چی هستی؟»
سکوت کرد.
«یونگی، ازت سؤال کردم!»
زن آرام گفت:
«خودت جوابش رو میدونی، دخترم.»
سرش رو کمی کج کرد.
«فقط هنوز جرئت نکردی بهش فکر کنی.»
با قدمهایی نامطمئن از یونگی فاصله گرفتم.
«نه... این امکان نداره.»
یونگی به سمتم اومد.
«ات، آروم باش.»
دستم رو بالا آوردم تا جلوش رو بگیرم.
«نیا جلو!»
ایستاد.
برای اولین بار، دیدم که واقعاً از من میترسه.
نه از اینکه بهش آسیب بزنم...
از اینکه دیگه نتونم بهش اعتماد کنم.
زن گفت:
«یونگی، وقتشه حقیقت رو بفهمه.»
یونگی با خشم به سمتش برگشت.
«تو هیچ حقی نداری که دربارهی گذشتهی من حرف بزنی!»
«گذشتهی تو؟»
زن خندهی تلخی کرد.
«تو هنوزم فکر میکنی این فقط به گذشتهی تو مربوطه؟»
بعد نگاهش رو به من دوخت.
«ات، به گردنبندت نگاه کن.»
ناخودآگاه دستم رو روی سنگ گذاشتم.
سنگ سرد شده بود.
اما درست وقتی انگشتهام به سطحش برخورد کردن، نور سرخی از داخلش درخشید.
همون لحظه صدای عجیبی در اتاق پیچید.
صدایی شبیه زمزمهی چند نفر که از فاصلهای بسیار دور اسمم رو صدا میزدن.
سرم گیج رفت.
دستم رو روی میز گذاشتم تا زمین نخورم.
#مین_یونگی
#چند_پارتی
- ۲۵۵
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط