.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا با شنیدن آن صدای ناگهانی، چشمهایش را باز کرد و نگاهش را به سمت صدا چرخاند.
با دیدن صاحب صدا، کمی متعجب شد.
سوفیا بود؛ همان دختر کوچولوی شیرین کلاسش.
دخترک با سرعت به سمتش دوید. لبخند بزرگی روی لبهایش نشسته بود و برق شادی در چشمهایش میدرخشید. وقتی روبهروی لوسیا رسید، ایستاد و با هیجان گفت:
_ لوسیا!.. اینجا چیکار میکنی؟
لوسیا لبخند نرمی زد و دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما درست همان لحظه زنی که کنار سوفیا ایستاده بود و تا آن موقع مشغول صحبت با تلفن بود، با عجله گفت:
_ سوفیا، ما باید…
اما ناگهان با دیدن معلم دخترش، جملهاش ناتمام ماند.
لبخندی محجوب و کمی مضطرب زد و با احترام سر تکان داد.
_ اوه… سلام، خانم مارتینز.
لوسیا هم متقابلاً سر تکان داد و آرام پاسخ داد:
_ سلام.
سوفیا نگاهش را بین مادرش و لوسیا چرخاند و با کنجکاوی پرسید:
_ مامان، چی شده؟
مادرش نگاهی گذرا به دخترش انداخت و بعد به لوسیا نگاه کرد.
لوسیا از حالت بیقرار، لحن عجول و نگاههای مضطربش بهخوبی فهمید که اتفاقی افتاده و زن نمیتواند مستقیم جلوی دخترش چیزی بگوید.
آرام از جایش بلند شد و روبهروی مادر سوفیا ایستاد. سپس با صدایی آهسته و نگران گفت:
_ حالتون خوبه، خانم؟
زن بار دیگر نگاهی به دخترش انداخت، بعد کمی به لوسیا نزدیک شد و آهسته، طوری که سوفیا نشنود، گفت:
_ پدرم… سکتهی قلبی کرده. باید هرچه سریعتر خودم رو به بیمارستان برسونم.
مکث کوتاهی کرد. نگرانی از چهرهاش میبارید. بعد با صدایی لرزان ادامه داد:
_ اما نمیتونم به سوفیا بگم… خیلی ناراحت میشه و بیقراری میکنه. میشه… میشه ازتون خواهش کنم فقط چند ساعت پیش شما بمونه؟
لوسیا برای لحظهای جا خورد.
شنیدن آن خبر واقعاً ناراحتش کرد و دلش برای زن سوخت. با این حال، خیلی زود لبخند مهربان و اطمینانبخشی روی لبهایش نشاند، سر تکان داد و گفت:
_ حتماً، اصلاً نگران نباشید.
زن نفس راحتی کشید و لبخند عمیقی زد. بعد سریع مقابل دخترش زانو زد؛ درحالیکه سوفیا تمام این مدت سعی کرده بود گفتوگوی آن دو را بشنود، اما موفق نشده بود.
مادرش با ملایمت گفت:
_ سوفیا، عزیزم… من باید سریع یه جایی برم، باشه؟
سوفیا بلافاصله پرسید:
_ کجا میری؟
زن با نرمی جواب داد:
_ یه کاری دارم، زود برمیگردم. میتونی تا وقتی برگشتم پیش معلمت بمونی؟
چشمهای سوفیا از خوشحالی برق زد. فوری سرش را به سمت لوسیا چرخاند و با ذوق گفت:
_ واقعاً؟
مادرش لبخند کمرنگی زد و سر تکان داد. بعد از جایش بلند شد و گفت:
_ فقط خانم رو اذیت نکن، و ازش هم دور نشو، باشه؟
دخترک با شوق، تندتند سر تکان داد و همان لحظه خودش را به لوسیا رساند و پاهایش را محکم بغل کرد.
_ من از لوسیا دور نمیشم!
لوسیا با دیدن ذوق کودکانهی او خندهی آرامی کرد ودستش را نوازشوار روی موهای نرم دخترک کشید.
مادر سوفیا نگاهی کوتاه و قدردان به آن دو انداخت و گفت:
_ خیلی ممنونم… زود برمیگردم.
بعد کیفش را محکمتر در دست گرفت و با عجله از آنها دور شد.
ادامه دارد...
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2
لوسیا با شنیدن آن صدای ناگهانی، چشمهایش را باز کرد و نگاهش را به سمت صدا چرخاند.
با دیدن صاحب صدا، کمی متعجب شد.
سوفیا بود؛ همان دختر کوچولوی شیرین کلاسش.
دخترک با سرعت به سمتش دوید. لبخند بزرگی روی لبهایش نشسته بود و برق شادی در چشمهایش میدرخشید. وقتی روبهروی لوسیا رسید، ایستاد و با هیجان گفت:
_ لوسیا!.. اینجا چیکار میکنی؟
لوسیا لبخند نرمی زد و دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما درست همان لحظه زنی که کنار سوفیا ایستاده بود و تا آن موقع مشغول صحبت با تلفن بود، با عجله گفت:
_ سوفیا، ما باید…
اما ناگهان با دیدن معلم دخترش، جملهاش ناتمام ماند.
لبخندی محجوب و کمی مضطرب زد و با احترام سر تکان داد.
_ اوه… سلام، خانم مارتینز.
لوسیا هم متقابلاً سر تکان داد و آرام پاسخ داد:
_ سلام.
سوفیا نگاهش را بین مادرش و لوسیا چرخاند و با کنجکاوی پرسید:
_ مامان، چی شده؟
مادرش نگاهی گذرا به دخترش انداخت و بعد به لوسیا نگاه کرد.
لوسیا از حالت بیقرار، لحن عجول و نگاههای مضطربش بهخوبی فهمید که اتفاقی افتاده و زن نمیتواند مستقیم جلوی دخترش چیزی بگوید.
آرام از جایش بلند شد و روبهروی مادر سوفیا ایستاد. سپس با صدایی آهسته و نگران گفت:
_ حالتون خوبه، خانم؟
زن بار دیگر نگاهی به دخترش انداخت، بعد کمی به لوسیا نزدیک شد و آهسته، طوری که سوفیا نشنود، گفت:
_ پدرم… سکتهی قلبی کرده. باید هرچه سریعتر خودم رو به بیمارستان برسونم.
مکث کوتاهی کرد. نگرانی از چهرهاش میبارید. بعد با صدایی لرزان ادامه داد:
_ اما نمیتونم به سوفیا بگم… خیلی ناراحت میشه و بیقراری میکنه. میشه… میشه ازتون خواهش کنم فقط چند ساعت پیش شما بمونه؟
لوسیا برای لحظهای جا خورد.
شنیدن آن خبر واقعاً ناراحتش کرد و دلش برای زن سوخت. با این حال، خیلی زود لبخند مهربان و اطمینانبخشی روی لبهایش نشاند، سر تکان داد و گفت:
_ حتماً، اصلاً نگران نباشید.
زن نفس راحتی کشید و لبخند عمیقی زد. بعد سریع مقابل دخترش زانو زد؛ درحالیکه سوفیا تمام این مدت سعی کرده بود گفتوگوی آن دو را بشنود، اما موفق نشده بود.
مادرش با ملایمت گفت:
_ سوفیا، عزیزم… من باید سریع یه جایی برم، باشه؟
سوفیا بلافاصله پرسید:
_ کجا میری؟
زن با نرمی جواب داد:
_ یه کاری دارم، زود برمیگردم. میتونی تا وقتی برگشتم پیش معلمت بمونی؟
چشمهای سوفیا از خوشحالی برق زد. فوری سرش را به سمت لوسیا چرخاند و با ذوق گفت:
_ واقعاً؟
مادرش لبخند کمرنگی زد و سر تکان داد. بعد از جایش بلند شد و گفت:
_ فقط خانم رو اذیت نکن، و ازش هم دور نشو، باشه؟
دخترک با شوق، تندتند سر تکان داد و همان لحظه خودش را به لوسیا رساند و پاهایش را محکم بغل کرد.
_ من از لوسیا دور نمیشم!
لوسیا با دیدن ذوق کودکانهی او خندهی آرامی کرد ودستش را نوازشوار روی موهای نرم دخترک کشید.
مادر سوفیا نگاهی کوتاه و قدردان به آن دو انداخت و گفت:
_ خیلی ممنونم… زود برمیگردم.
بعد کیفش را محکمتر در دست گرفت و با عجله از آنها دور شد.
ادامه دارد...
- ۱۹.۲k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط