ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 23 (๑˙❥˙๑)
جولسو : خیلی برات خوشحالم...
ویوا : خوشحالم که بالاخره داری به آرزوت میرسی همیشه میخواستی توی خارج ادامه تحصیل بدی ... بهترین غذات رو بخوری فکر نکنم توی مکزیک دیگه بتونی زیادی غذای کره ای بخوری
جولسو تنها به تکان داد سرش اکتفا کردنمیخواست بگه تنها آرزوی زندگیه من داشتن تو بود دوست داشتن محبت کردنت ....
..........
ویوا : جولسو من که بهت گفتم خودم میتونم بیام راهو بلدم
با ایستادن تاکسی جولسو نفسه کلافه از غر غر های مکرر دختر عموش کشید و از تاکسی پیاده شد و در سمته دیگه تاکسی رو براش باز کرد
جولسو : انقدر غر زدی نفهمیدم کی رسیدیم ..فکر میکردم ازدواج کردی عوض شدی ولی هنوزم همون قدر غر میزنی
ویوا از تاکسی پیاده شد و کیفش رو از ساعد دستش آویزون کرد که سرما زمستان نو رسیدی بدن ظریفش رو لرزاند گوشه هاش پالتوش رو بهم نزدیک کرد و با لحنی مضطربی گفت
ویوا : من کی غر زدم خوب پروازت دیر میشه
جولسو : نگران نباش من به پرواز میرسم... میدونی که مدت زیادی قرار نیست برگردم میخواستم بگم...خوب یعنی میشه برای آخرین بار بغلت کنم
ویوا به حرکات ناشیانه اش چشم دوخت میدونست جلوی ساختمان آپارتمانشون هستن اما به قدر مظلومان این درخواست رو ازش کرده بود که نتونست نه بیار و فقد به تکان دادن سرش اکتفا کرد
جولسو خوشحال از پذیرفته شدن خواسته اش بدون درنگ دختر رو به آغوش کشید و دستانش رو دوره شونه هاش حلقه کرد ... اما هر دو بی خبر از نگاهای عصبی که در جستجوی حرکات اونا بود نبودن جونگکوک
با فاصله نچندان ایستاده بود و تک تک حرکات همسرش رو دنبال میکرد دست های ظریفی که نوازشگرانه روی شونه های فرد دیگری حرکت میکردن با خودش فکر میکرد چقدر احمق بوده که بخاطر ناراحتی اون قید همه کارش هاش رو زده برای دیدن اون چون فکر میکرد زیاده روی کرده اما اون الان اینجا جلوی چشماش با لبخنده بر لب و هیچ اثری از ناراحت نبود ... بوسه که ویوا بر گونه پسر عموش زد تیر خلاصی بود تا عصبانیتش به مرز جنون برسد
......
با چشمانش مسیر رفتن تاکسی رو دنبال میکرد و برای خداحافظی دست راستش رو بالا آورد و چندین بار تکان داد... نگاهش رو از رد تاکسی گرفت و به روبه رو اش داد که با نگاههای خیری و عصبانیت شوهرش مواجه شد
لحظه دست پاچه شد و چندین باری پلک زد تا مطمئن بشه توهم نزده
اما نه هیچ چیزی اشتباه نبود جونگکوک واقعا اینجا بود و میتونست حدس بزنه که اگه اون رو با پسر عمویش توی بغل هم دیده باشه حتماً فکر های اشتباهی میکنه ... با قدم های سریع خودش رو به جونگکوک رسوند و مقابلش ایستاد
(๑˙❥˙๑) پارت 23 (๑˙❥˙๑)
جولسو : خیلی برات خوشحالم...
ویوا : خوشحالم که بالاخره داری به آرزوت میرسی همیشه میخواستی توی خارج ادامه تحصیل بدی ... بهترین غذات رو بخوری فکر نکنم توی مکزیک دیگه بتونی زیادی غذای کره ای بخوری
جولسو تنها به تکان داد سرش اکتفا کردنمیخواست بگه تنها آرزوی زندگیه من داشتن تو بود دوست داشتن محبت کردنت ....
..........
ویوا : جولسو من که بهت گفتم خودم میتونم بیام راهو بلدم
با ایستادن تاکسی جولسو نفسه کلافه از غر غر های مکرر دختر عموش کشید و از تاکسی پیاده شد و در سمته دیگه تاکسی رو براش باز کرد
جولسو : انقدر غر زدی نفهمیدم کی رسیدیم ..فکر میکردم ازدواج کردی عوض شدی ولی هنوزم همون قدر غر میزنی
ویوا از تاکسی پیاده شد و کیفش رو از ساعد دستش آویزون کرد که سرما زمستان نو رسیدی بدن ظریفش رو لرزاند گوشه هاش پالتوش رو بهم نزدیک کرد و با لحنی مضطربی گفت
ویوا : من کی غر زدم خوب پروازت دیر میشه
جولسو : نگران نباش من به پرواز میرسم... میدونی که مدت زیادی قرار نیست برگردم میخواستم بگم...خوب یعنی میشه برای آخرین بار بغلت کنم
ویوا به حرکات ناشیانه اش چشم دوخت میدونست جلوی ساختمان آپارتمانشون هستن اما به قدر مظلومان این درخواست رو ازش کرده بود که نتونست نه بیار و فقد به تکان دادن سرش اکتفا کرد
جولسو خوشحال از پذیرفته شدن خواسته اش بدون درنگ دختر رو به آغوش کشید و دستانش رو دوره شونه هاش حلقه کرد ... اما هر دو بی خبر از نگاهای عصبی که در جستجوی حرکات اونا بود نبودن جونگکوک
با فاصله نچندان ایستاده بود و تک تک حرکات همسرش رو دنبال میکرد دست های ظریفی که نوازشگرانه روی شونه های فرد دیگری حرکت میکردن با خودش فکر میکرد چقدر احمق بوده که بخاطر ناراحتی اون قید همه کارش هاش رو زده برای دیدن اون چون فکر میکرد زیاده روی کرده اما اون الان اینجا جلوی چشماش با لبخنده بر لب و هیچ اثری از ناراحت نبود ... بوسه که ویوا بر گونه پسر عموش زد تیر خلاصی بود تا عصبانیتش به مرز جنون برسد
......
با چشمانش مسیر رفتن تاکسی رو دنبال میکرد و برای خداحافظی دست راستش رو بالا آورد و چندین بار تکان داد... نگاهش رو از رد تاکسی گرفت و به روبه رو اش داد که با نگاههای خیری و عصبانیت شوهرش مواجه شد
لحظه دست پاچه شد و چندین باری پلک زد تا مطمئن بشه توهم نزده
اما نه هیچ چیزی اشتباه نبود جونگکوک واقعا اینجا بود و میتونست حدس بزنه که اگه اون رو با پسر عمویش توی بغل هم دیده باشه حتماً فکر های اشتباهی میکنه ... با قدم های سریع خودش رو به جونگکوک رسوند و مقابلش ایستاد
- ۱۸.۱k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط