عشق یا نفرت

عشق یا نفرت؟
پارت سه

ویو دازای:

کلی کار ریخته رو سرم چرا اینا تموم نمیشه اخههههه؟
چویا کجاست اخه الان که باید کمکم کنه نیست!
پس به چه دردی میخوره نه کمکم میکنه، نه حمایتم میکنه... رفته واسه خودش بیرون داره میچرخه یه زنگ هم نمیزنه.
ای خدا...
ولی... ولی فکر کنم من ناراحتش کردم اخه بغض کرده بود.
گوشیم رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم که...
صدای در رو شنیدم، برگشته بود.
کمی خودم رو اروم کردم و از رو صندلیم بلند شدم فکر نکنم اگه چند دقیقه پیش چویا باشم کارم عقب بیوفته.
رفتم سمت در و گفتم:«سلام،چه عجب اومدی...داشت بارون میزد؟کلا خیس شدی»
احمیتی بهم نداد و گفت:«مهم نیست»
و رفت سمت اتاقش، تعجب کردم.
رفتم دنبالش و گفتم:«هی وایستا چرا اینجوری میکنی؟»
رفت تو اتاقش و کت خیسش رو دراورد و رو تخت گذاشت.
گفت:«به همون دلیلی که توهم اون موقع اونجوری کردی...»
کمی ناراحت شدم و گفتم:«باشه باشه...ببخشید...نباید سرت داد میزدم...منو میبخشی؟»
اهی کشید و گفت:«واقعا چرا فکر کردی میتونی جمله "اگه به حرفام گوش نکنی میتونی یه پسر دیگه رو برای رابطه پیدا کنی" رو با ی کلمه ببخشید درستش کنی؟»
چ... چی؟... من همچین حرفی رو زدم؟... نه امکان نداره...
گفتم:«چ...چویا عصبانی بودم...نمیدونستم چی میگم لطفا منو ببخش...»
لباسا رو عوض کرد و با عصبانیت گفت:«نه حرف گوش نیستم پس به حرفات عمل نمیکنم الانم دیگه دوست پسرت تو نیستم!مگه خودت اینو نگفتی؟»
چ... چی گفت... دیگه... دوست پسر من... نیست؟... یعنی... کس دیگه ای الان باهاشه...؟
ولی... اخه...
گفتم:«چ...چویا یعنی انقدر راحت باهام...کات میکنی فقط چون حواسم نبود و سرت داد زدم؟»
گفت:«نه،فقط اون نبود.جوری رفتار میکنی انگار برات مهم نیستم،کارت رو بهم ترجیح دادی،تا الان چندیدن بار بجای گوش کردن به حرفای من به حرفای اژانس گوش کردی و وانمود کردی من اصلا نیستم!واقعا فکر کردی انقدر احمقم که با تو بمونم؟»
گفتم:«چویا بس کن...لطفا...ادامه نده...نمیتونم...»
نیشخندی زد و گفت:«میدونی الان با کی‌ام؟کسی که از تو خیلی قوی تره حداقل اون درکم میکنه و باهام مثل یه بی مصرف رفتار نمیکنه.منو میبینه.»
نگو... ادامه نده... گوش دادن این حرفا... خیلی برام سخته ولی... تقصیر خودمه...
گفتم:«با...با کی؟»
انگار منتظر بود اینو بپرسم... و این بیشتر ازارم میداد.
گفت:«نیکولای»
چ... چییییییییییی... اینهمه ادم حتما اون؟
گفتم:«مگه اون با فئودور نبود؟»
اهی کشید و وانمود کرد ناراحته، چشماشو بست و کمی سرش رو کج کرد.
گفت:«متاسفانه جفتتون لنگه همین بلد نیستین یکم به پارتنرتون توجه کنین...»
اها پس... همین اتفاق افتاد...


ویو فئودور:

حوصلم سر رفته. کاش نیکولای بود... دلم براش تنگ شد...
کجا رفت؟... زیادی ناراحتش کردم... بنظرم برم دنبالش...
بلند شدم که برم سمت در ولی در باز شد و خودش برگشت ولی خوشحال نبود...
مثل همیشه رفتم سمتش و با لبخند گفتم:«سلام عزیزم،خیلی خیس شدی وقتی بارون میباره نباید بیرون بمونی سرما میخوری!»
با اخمی گفت:«منو عزیزم صدا نکن...من دیگه پارتنرت نیستم که انقدر باهام صمیمی باشی!»
چی؟ یعنی چی که پارتنرم نیست.
گفتم:«منظورت چیه؟»
نفسش رو اروم بیرون داد و گفت:«چون همون موقعی که انقدر باهام سرد برخورد کردی قبول کردی که کات کنیم.من الان با یکی دیگه تو رابطه‌ام.»
اما... من نمیخوام اونو از دست بدم...
ادامه داد:«چویا خیلی بهتر از توئه»
چویا؟ الان با اونه؟... لعنتی... اون دشمن مائه.
تا اومدم چیزی بگم رفت تو اتاقش و بهم احمیت نداد.

____
پایان پارت سه
پارت بعد فردا
دیدگاه ها (۳۲)

عشق یا نفرت؟ پارت چهارویو چویا: نیکولای بهم زنگ زد و گفت بری...

شرابی از جنس نفرتپارت ۴۲ویو چویا: خدایا... دازای تو... تو وا...

شرابی از جنس نفرتپارت ۴۱ویو چویا: نامه رو باز کردم و خط اول ...

عشق یا نفرت؟ پارت دوویو نیکولای: چرا فئودور... اینجوری کرد؟ ...

شرابی از جنس نفرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط