داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک نقطه بگذار

داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک نقطه بگذاریم آخرش و همه چیز را تمام کنیم
هرچه که به سرمان امد بازهم پایانش نقطه نگذاشتیم،گفتیم نه،شاید فلان طور شده،شاید بسار طور بوده
شاید ترسیدیم،شاید شک کردیم،اما مهم این بود که اخرش نقطه نگذاشتیم و تمامش نکردیم
هر رکبی که میشد را به ما زدند و ماهم تا جا داشتیم خوردیم،آخ مان در نیامد
گفتیم جبر روزگار است حتما مجبور بوده،حتما وادار شده و باز هم نقطه نگذاشتیم و ادامه دادیم
جلوی چشمانمان طوری خیانت دیدیم که آدم از انسان بودنش پشیمان میشد
اما ما چه کردیم؟
نقطه گذاشتیم پایانش،گفتیم لابد طوری بوده که اینطور شده،تمامش نکردیم و ادامه دادیم باورهایمان را زیر لگد سیاه و کبود کردن،نگاه کردیم وبا یک ویرگول باز هم کار را ادامه دادیم
من فکر میکنم این نقطه گذاشتن خیلی جرات میخواهد،خیلی زیاد اینکه وقتی همه چیز را دیدی و شنیدی،تصمیمت را بگیری و محکمتر و پرنگتر از همیشه نقطه آخرش را بگذاری
و بگویی تمام تمام تمام
ما آدم ها ،خیلی هایمان چوب همین نقطه نگذاشتن ها و تمام نکردن هایمان را میخوریم
تقصیر دیگران نبود از همان اول اولش اشتباه خودمان بود
به ما تمام کردن را یاد نداده بودند...
دیدگاه ها (۳)

...

...

...

سلام ب دوستان گلمثبت نام نانو تمدید شدهرکسی درهر رشته و مقطع...

#تجربه_من ۱۳۴۸#ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #تحصیل #اشتغال ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁴⁰پشتم نشسته بود و د...

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط