Love in the Multiverse

Love in the Multiverse⏳️🪬
Part¹


☆زمزمه های آینده☆

ساعت ۲:۳۷ بامداد. سئول زیر نورِ ماهِ نقره‌ای رنگ، نفسِ سنگینِ شب را بیرون می‌داد. ا/ت در اتاقش، کنار پنجره ایستاده بود و به خطوطِ نورانیِ خیابان خیره شده بود. بویِ نمِ بارانِ چند ساعتِ پیش هنوز در هوا پیچیده بود. چیزی در وجودش… تغییری کرده بود.
انگار یک پردهٔ نازک میان او و واقعیتِ اطرافش کشیده شده بود، پرده‌ای که از چند هفتهٔ پیش، گاهی موج برمی‌داشت و دنیا را کمی… متفاوت نشان می‌داد.

گاهی، در شلوغیِ کافه‌ها، صدایِ خندهٔ کسی را که هنوز نخندیده بود، می‌شنید.
گاهی، در صفِ فروشگاه، چهرهٔ فروشنده‌ای را می‌دید که قرار بود دقایقی بعد، لیوانِ قهوه‌اش را بیاندازد.
و گاهی… همان زمزمهٔ مبهمِ انفجار.
صدایی که انگار از دور می‌آمد، یا از جایی در آینده.

امشب، اما فرق داشت. آن زمزمه، قوی‌تر بود. انگار نزدیک‌تر شده بود. و همراهش، تصویری محو از…
یک مرد.
در تاریکی.
لباسِ تیره.
و نوری فلزی که در دستش می‌درخشید.

ا/ت پلک زد. تصویر ناپدید شد. تنها ماند و سکوتِ اتاق، و صدایِ ضربانِ قلبِ خودش که انگار ریتمِ زندگیِ شهر را تندتر می‌کرد.

«این دیگه چیه؟» زیر لب پرسید. دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت. سردردِ خفیفی داشت. انگار مغزش سعی داشت چیزی را پردازش کند که هنوز اتفاق نیفتاده بود.

تصمیم گرفت به جایِ تمرکز بر این حسِ عجیب، به سراغِ کارِ روزمره برود. پنجره را بست و به سمتِ کتابخانه‌اش رفت. قرار بود برایِ پروژه‌ی دانشگاه، دربارهٔ «تکنولوژی‌هایِ نوظهور در امنیتِ شهری» تحقیق کند. کلماتی که در دنیایِ واقعیِ امنِ اطرافش، تا همین اواخر برایش بی‌معنی بودند.

باور نداشت که دنیایِ اطرافش، هرچند وقت یک‌بار، چقدر می‌تواند شکننده باشد.
انگار… کسی مراقب بود.
یا شاید، کسی منتظر بود.

وقتی مشغولِ ورق زدنِ مقالاتِ علمی شد، حسِ ناخوشایندی او را فرا گرفت. حسی شبیه به نگاه شدن. حسِ اینکه در مرکزِ توجهِ کسی قرار دارد که هرگز او را ندیده.
چند بار چرخید، پشتِ سرش را نگاه کرد. اتاقِ خودش بود. ساکت.
اما حسِ سنگینیِ نگاهی نامرئی، انگار تمامِ اتاق را پر کرده بود.

«فقط خیالاتی شدی.» به خودش گفت. اما دست‌هایش کمی می‌لرزید.

صدایِ زمزمهٔ انفجار دوباره در ذهنش پیچید. این بار، قوی‌تر.
و این بار… همراه با تصویرِ واضح‌ترِ آن مرد.
شاید… صورتش.
ولی هنوز محو بود.
تویِ تاریکی.
اما مصمم.

«باید از این خونه برم بیرون.» فکر کرد. «اینجا دیگه امن نیست.»

تصمیمش را گرفت. لباسِ راحتی پوشید و با کیفِ مدارکش، آهسته از اتاق خارج شد. حتی وقتی درِ آپارتمان را قفل می‌کرد، حسِ نگاهِ نامرئی، او را رها نمی‌کرد. انگار تمامِ سئول، ناگهان به یک صحنهٔ نمایش تبدیل شده بود، و او، بدونِ خواستِ خودش، بازیگرِ اصلیِ یک نمایشِ ناخواسته‌.

کمی پیاده‌روی کرد، تا شاید هوایِ تازه، افکارش را منظم کند. اما هرچه بیشتر در کوچه‌هایِ خلوتِ شب قدم می‌زد، بیشتر حس می‌کرد که تنها نیست.
انگار سایه‌ای نامرئی، قدم به قدم، او را تعقیب می‌کرد.

و در دوردست، صدایِ آژیرِ ماشینی، خبر از حادثه‌ای می‌داد که هنوز برایِ همهٔ شهر، اتفاق نیفتاده بود.
اما برایِ ا/ت، انگار از قبل، شنیده شده بود.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Love in the Multiverse⏳️🪬Part²روز بعد، نورِ خورشیدِ ملایمِ ص...

Love in the Multiverse⏳️🪬Part³ا/ت کارتِ مشکی‌رنگ را در جیبِ ...

**معرفی فیک جدید:**در دنیایی که سایه‌ها بلندتر از واقعیت هست...

اگه فیک جدید دوست دارید بهم بگید دوست دارید از کی باشه؟😆😁

Love in the Multiverse⏳️🪬Part¹¹اتاقِ کوچک، حالا کمی گرم‌تر ش...

سناریو هانما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط