💖 💖 عشــــــــق💖 💖

💖 💖 عشــــــــق💖 💖
پارت 203



نیلوفر:
عمه : مهرداد
صورت مهرداد رو بین دستاش گرفت مهرداد کنار رفت وگفت : واقعیته ؟ من بچه ای شما نیستم ...واسه همین شبیه شما نبودم ...آره مامان ...بگو حرف بزن ...
آقا حسام بلند شدورفت کنارش نشوندش رو مبل وگفت : گوش کن مهرداد...
مهرداد: گوش نمیدم ...
اشک همه دراومد ولیلا خانم ساکت شده بود همه تو شوک بودن
آقا حسام : تو پسر منی شک نکن ...من بابای خوبی نبودم برات مینا برات مادری نکرد
گریه ای مهرداد دلمو به درد میاورد
مهرداد : چیزی نگو ...تو رو خداااا هیچی نگو ...من دردم چیز دیگه است
دست آقا حسام رو کنار زدوگفت :تو رو خدا بگید دروغه ....این تلافیه ین دروغه
من که به لیلی بدی نکردم زن عمو ...اون منو نابود کرده ...
لیلا خانم : حقت بود بسوز که دخترمو سوزوندی
عمه جیغ زد وگفت : خفه شو لیلا اینجا وقتش نبود
لیلا خانم : همینجا وقتش بود ...وقتی تو رو دادن به مینا فهمیدم جز بدبختی هیچی نصیب این فامیل نمیشه ...تو نیومده مادرتم کشتی
مهرداد نفس نفس می زد محسن دویید طرفش وگفت : داداش ...بابا..
ولی مگه لیلا خانم ساکت می شد که مامان بلند شد وگفت : یک بار دیگه صدات اومد به قرآن مجید لیلا بد می بینی ساکت شو
با ترس وگریه مهرداد رو نگاه می کردم که تقلا می کرد واسه نفس کشیدن شوکه شده بود تفلی فربد ومحسن سعی می کردن آرومش کنن محسن گریه می کرد وقربون صدقه اش می رفت کم کم حال مهرداد بهتر شد ولیلا خانمم همراه شوهرش رفت نیم ساعت بعد همه از شوک دراومده بودن ومهرداد به یه گوشه خیره شده بود وآروم گریع می کرد عمه حالش اصلا خوب نبود وبی تابی می کرد دور مارداد می چرخید مهرداد بلند شد وگفت : میرم اتاقم ...حالم خوب نیست
از پله ها رفت بالا
عمه با گریه گفت : حسام یه کاری بکن
آقا حسام برگشت ومنو نگاه کردوگفت : ... برو پیشش
- من؟؟؟!!!
عمه داشت از حال می رفت
فربد : برو نیلوفر
آروم از پله اا رفتم بالا ورفتم اتاق مهرداد انتظار داشتم اتاقش بهم ریخته باشه ولی همه جا ترتمیز بود تو اتاق مانی بود با ترس ودودل رفتم کنارش برگشت نگام کردوگفت : می دونستم ...همیشه این حس رو داشتم ولی باورم نمی خواستم باور کنم ...تا وقتی دوستم رو دیدم ...گفت مانی پسر تو نبودباورنکردم بحثمون شد ...تا دیشب ..اون گفت مانی مال من نبود ...من اون شب لعنتی هیچ کاری نکردم ...خیلی احمقانه است ...باید دیشب می فهمیدم ...مانی پسر محسن بوده ...
احساس کردم نفسم بند اومده مهرداد متوجه شد بلند شدودستمو گرفت نشوندم رو تخت مانی وگفت : تحمل شنیدنش رو نداری نگم
خدایا اون چطورتحمل می کرد با گریه گفتم : چرا هیچی نمیگی ؟
مهرداد با با بغض گفت : چی بگم ...محسن داغون میشه همینجوری خودش رو مقصر مرگ لیلی می دونه...ولی ..
- حالا دیگه فهمیده ..
دیدگاه ها (۹)

💖 💖 عشــــــــق💖 💖 پارت 204نیلوفر:مهردادچنگی به موهاش زدوگفت...

💖 💖 عشـــــــــق💖 💖 پارت 205نیلوفر:مراسم زیاد شلوغ نبود ولی ...

💖 💖 عشــــــــق💖 💖 پارت 202نیلوفر:- چی ؟!فرشته لبشو گزید وگف...

💖 💖 عشــــــــق💖 💖 پارت 201نیلوفر:مهرداد: چیزی نیس که بخوای ...

فرشته کوچولو

PT/1 ات نفس نفس می زد : کجا داری م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط