قلب های مرده پارت
قلب های مرده پارت ۴۰
ا.ت : خیله خب برو بیرون زودباش
قبل از اینگه بره بیرون دید که سئوهیون حواسش نیست و چشمکی بهم زد.
ابروهام بالا رفت و تعجب کردم... در رو باز کرد و رفت ، وقتی رفت بیرون سئوهیون ذوق زده گفت:
-دیدی ا.ت؟؟؟ اون بهم نگاه کرد!!!
کمیمکث کرد و ادامه داد
-این هم نگفتی که برادرات هروقت بخوان سرزده میان تو اتاقت و باهات صمیمی ان!!!
ا.ت : چ..چی؟! نه سئوهیون اونا باهام صمیمی نیستن الان هم...سوءتفاهم شد و وگرنه تهیونگ هیچوقت نیومده به اتاق من...
حرفمو نصفه ول کردم و یاد اون شبی افتادم که از رستوران برگشتیم...اون لحظخ که منو بین خودش و دیوار گیر انداخته بود اومد جلوی چشام ، همون لحظه ای که میتونستم نفسهای گرمشو روی گردن حس کنم..با فکر کردن به اون لحظه مور مورم شد و به خودم اومدم
سئوهیون : اوه...پس به اسم هم صداشون میکنی این یعنی واقعا صمیمی هستین!
کلافه شدم و بحثو عوض کردم
ا.ت : زودباش برو لباساتو عوض کن حتما یه مراسم مهم داریم که مامان انقدر هوله... پاشو پاشو الان میام میریم توی کمدم هرلباسی دوست داشتی رو بهت میدم بپوشی
با تعجب زیادی گفت:
-منم قراره توی مراسم باشم!!؟؟
ا.ت : حالا که اینجایی میتونی ولی تا شب فکر نکنم تموم بشه..اگه برات خسته کنندس میتونی توی اتاق من باشی...تازه میبینی که هم تلویزیون داره هم بزرگه اگه چیزی خواستی هم به خدمتکار بگو برات بیا..
وسط هیجان زده گفت:
-مگه میشه این فرصت طلاییو از دست بدم و نیام؟؟!!!
خنده ای کردم و هردومون از روی تخت بلند شدیم
ا.ت : خیله خب برو بیرون زودباش
قبل از اینگه بره بیرون دید که سئوهیون حواسش نیست و چشمکی بهم زد.
ابروهام بالا رفت و تعجب کردم... در رو باز کرد و رفت ، وقتی رفت بیرون سئوهیون ذوق زده گفت:
-دیدی ا.ت؟؟؟ اون بهم نگاه کرد!!!
کمیمکث کرد و ادامه داد
-این هم نگفتی که برادرات هروقت بخوان سرزده میان تو اتاقت و باهات صمیمی ان!!!
ا.ت : چ..چی؟! نه سئوهیون اونا باهام صمیمی نیستن الان هم...سوءتفاهم شد و وگرنه تهیونگ هیچوقت نیومده به اتاق من...
حرفمو نصفه ول کردم و یاد اون شبی افتادم که از رستوران برگشتیم...اون لحظخ که منو بین خودش و دیوار گیر انداخته بود اومد جلوی چشام ، همون لحظه ای که میتونستم نفسهای گرمشو روی گردن حس کنم..با فکر کردن به اون لحظه مور مورم شد و به خودم اومدم
سئوهیون : اوه...پس به اسم هم صداشون میکنی این یعنی واقعا صمیمی هستین!
کلافه شدم و بحثو عوض کردم
ا.ت : زودباش برو لباساتو عوض کن حتما یه مراسم مهم داریم که مامان انقدر هوله... پاشو پاشو الان میام میریم توی کمدم هرلباسی دوست داشتی رو بهت میدم بپوشی
با تعجب زیادی گفت:
-منم قراره توی مراسم باشم!!؟؟
ا.ت : حالا که اینجایی میتونی ولی تا شب فکر نکنم تموم بشه..اگه برات خسته کنندس میتونی توی اتاق من باشی...تازه میبینی که هم تلویزیون داره هم بزرگه اگه چیزی خواستی هم به خدمتکار بگو برات بیا..
وسط هیجان زده گفت:
-مگه میشه این فرصت طلاییو از دست بدم و نیام؟؟!!!
خنده ای کردم و هردومون از روی تخت بلند شدیم
- ۶۸۹
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط