پارت ۵۷ : با حرفی که زد ساکت شدم .

پارت ۵۷ : با حرفی که زد ساکت شدم .
اره...کاری کردم که فکر رفتنم هم بکنن . تقصیر خودمه
همه اینا
من نمیتونستم ببینم دارن جلو چشمام اسیب میبینن
فقط میخواستم خودمو ناپدید کنم ، هیچ نایکایی وجود نداره
ولی با این کارم بیشتر بهشون اسیب زدم .
اروم بلند شد و اومد سمتم و اشک هامو با انگشت شصتش پاک کرد و گفت : گریه نکن ...الان زنگ میزنم به اعضا بگم بهوش اومدی من : نههه وی اینکارو نکن وی : چرا نکنم ...اعضا نمیدونن بهوش اومدی من : حداقل فردا اینکارو بکن وی : فردا!!!میدونی فردا بفهمن چقدر از دستم ناراحت میشن که دیشب یعنی الان بهوش اومدی ولی من نگفتم ....یک شب دیگه بیدارن فقط برای تو که بیهوشی ولی دو ساعته بهوش اومدی .
هیچی نگفتم .
درست میگه
هیچی نگفتم . زنگ زد و همه چیو گفت .
بعد تلفنش سمتم اومد و گفت : تا ده دقیقه دیگه میرسن .
سرمو بالا پایین کردم که صندلی و جلو کشید و دستامو گرفت و گفت : خوبی ؟؟؟درد نداری ؟؟من : وی ...وی : جانم؟؟من : من فقط میخواستم دیگه درد نکشی... .
با گذاشتن انگشت اشارش روی لبم حرفم نصفه موند و گفت : هیششش مهم نیستش مهم الانه که اینجایی .
دستامو طرف تخت گذاشتم و خواستم پاشم که گفت : نایکا بلند نشو چی میخوای بهم بگو من : میخوام بشینم .
کمکم کرد روی تخت بشینم که در باز شد همه ی اعضا اومدن داخل .
توی چشمای همشون نگرانی و ناراحتی میدیدم .
جین گفت : نایکا این چه کاری بود که کردی شوگا : اوففف خدا رحم کرد اگه یک درصد میمردی میخواستی چیکار کنی ؟؟ .
نگاهم رو جیمین رفت که ساکت داشت بهم نگا میکرد .
صدای اعضا یکدفعه قطع شد و فقط صدای جیمین تو گوشم خوند .
همون صدا
هیچوقت به خودت اسیب نزن .
یک تیر وحشتناکی سرم کشید که سرمو گرفتم .
( وی )
وقتی نایکا سرشو گرفت به همشون ساکت شدن .
نامجون گفت : چیشده ؟؟؟ من : نمیدونم جونگ کوک : من میخوام امشب پیشش باشم .
به جونگ کوک نگا کردم که گفت : خواهش میکنم من :...... باشه .
کتم و برداشتم و با اعضا رفتیم خونه .
تمام ذهنم درگیر حرف های نایکا بود .
( جونگ کوک )
رو زمین جلوش نشستم و گفتم : نایکا ...صدامو میشنوی ؟؟
بهم نگا کرد و چشماشو بهم فشار داد که گفتم : نایکا چیزی شده ؟؟بهم بگو حالت خوبه نایکا : تیر میکشه .
کمکش کردم رو تخت دراز بکشه .
کم کم خوابش برد .
سعی میکردم سوال ها رو دور بریزم ولی...
چیشد ؟؟
چرا یکدفعه زدی زیر همه چی؟؟
چرا به قلبت اسیب وارد کردی؟؟
چرا حس کردی با این کارت تونستی خودتو به ارامش برسونی؟؟
بازم شینتا سراغت میاد .
بازم میاد و به هر طریقی بازم میخواد بهت اسیب بزنه .
وقتی به خودم اومدم که دیر بود .
ساعتو نگا کردم .
دو و نیم بود .
اون ساعت فقط عدد نشون میده ولی برای من هر عددش یک زندگیه (:
نایکا خواب بود و منم سرمو روی پشتی صندلی گذاشتم و نگاش میکردم.
فصل ۲
دیدگاه ها (۱۳۳)

کاش هیچ وقت نمیرفتی(: سلام اهم.....خیلی دیره میدونم همیشه تو...

پارت ۵۸ : ساعت ها بهش خیره بودم .خیلی گیج شده بودم و خوابم ب...

پارت ۵۶ : من : باشه ...نامجون : وی اگه مطمئن نیستی که میتونی...

پارت ۵۵ : ( جیمین )ساعت پنج بعد از ظهر بود .سوار ماشین شدم ....

#عشق زیبای من Part19دکتر اجازه داد که جونگ کوک به داخل اتاق ...

(لیها ایستاد و داشت لباسشو درست می کرد) چانگهو چاقویش را درا...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط