برخورد سایه با انرژی آنها، صدایی شبیه به برخورد شیشه با
برخورد سایه با انرژی آنها، صدایی شبیه به برخورد شیشه با سنگ ایجاد کرد. بومگیو و یونجون به عقب پرتاب شدند، اما رشتهی سرخ - که حالا مثل دو بازوی درخشان عمل میکرد - اجازه نداد از هم دور شوند. آنها روی ماسههای خیس کنار رودخانه افتادند، درست در آغوش یکدیگر.
نفسهای بومگیو بریده بود. ضربان قلبش به شدت در قفسهی سینهاش میکوبید، اما حس میکرد این فقط قلب خودش نیست؛ ضربآهنگی دیگر، آرامتر و عمیقتر، با مال او گره خورده بود.
یونجون که روی او افتاده بود، نیمخیز شد. موهای تیره اش خيس شده بودند و بوی سردِ جنگلهای سایه، آمیخته با عطرِ تندِ باران، فضای بینشان را پر کرده بود.
یونجون با صدایی که حالا دیگر سرد نبود، بلکه لرزشی از نگرانی داشت، پرسید:
“بومگیو… حالت خوبه؟”
بومگیو به چشمان یونجون خیره شد؛ چشمانش در نورِ ضعیفِ رشتهی سرخ، برقی از نقره داشت. او هیچوقت فکر نمیکرد دشمنش—کسی که تمام عمر به او گفته بودند «شر» است—اینقدر نزدیک به او باشد که بتواند گرمای نفسهایش را روی گونهاش حس کند.
“من… آره. فقط…”
بومگیو دستش را بالا آورد و به آرامی، با تردید، انگشتش را روی بومگیو دستش را بالا آورد و به آرامی، با تردید، انگشتش را روی گونهی یونجون کشید؛ جایی که خراشی کوچک از برخورد با سایه ایجاد شده بود. “تو زخمی شدی.”
یونجون بیحرکت ماند. نگاهش روی لبهای بومگیو قفل شد و برای لحظهای، جنگ، خلأ و حتی پادشاهیهایشان فراموش شد.
یونجون زمزمه کرد: “این چیزی نیست.”
او دستش را دور مچ بومگیو حلقه کرد، همانجا که رشتهی سرخ میدرخشید. پوستِ سرد یونجون با پوستِ گرم بومگیو تضاد عجیبی داشت. این لمس، جرقهای در تمام وجود بومگیو ایجاد کرد؛ چیزی فراتر از قدرت، چیزی که قلبش را به تپش وا میداشت.
“وقتی اینجوری نگاهم میکنی…” یونجون صدایش را پایینتر آورد، طوری که انگار فقط برای خودش حرف میزد: “حس میکنم اون پیوندِ اجباری، دیگه اصلاً اجباری نیست.”
نفسهای بومگیو بریده بود. ضربان قلبش به شدت در قفسهی سینهاش میکوبید، اما حس میکرد این فقط قلب خودش نیست؛ ضربآهنگی دیگر، آرامتر و عمیقتر، با مال او گره خورده بود.
یونجون که روی او افتاده بود، نیمخیز شد. موهای تیره اش خيس شده بودند و بوی سردِ جنگلهای سایه، آمیخته با عطرِ تندِ باران، فضای بینشان را پر کرده بود.
یونجون با صدایی که حالا دیگر سرد نبود، بلکه لرزشی از نگرانی داشت، پرسید:
“بومگیو… حالت خوبه؟”
بومگیو به چشمان یونجون خیره شد؛ چشمانش در نورِ ضعیفِ رشتهی سرخ، برقی از نقره داشت. او هیچوقت فکر نمیکرد دشمنش—کسی که تمام عمر به او گفته بودند «شر» است—اینقدر نزدیک به او باشد که بتواند گرمای نفسهایش را روی گونهاش حس کند.
“من… آره. فقط…”
بومگیو دستش را بالا آورد و به آرامی، با تردید، انگشتش را روی بومگیو دستش را بالا آورد و به آرامی، با تردید، انگشتش را روی گونهی یونجون کشید؛ جایی که خراشی کوچک از برخورد با سایه ایجاد شده بود. “تو زخمی شدی.”
یونجون بیحرکت ماند. نگاهش روی لبهای بومگیو قفل شد و برای لحظهای، جنگ، خلأ و حتی پادشاهیهایشان فراموش شد.
یونجون زمزمه کرد: “این چیزی نیست.”
او دستش را دور مچ بومگیو حلقه کرد، همانجا که رشتهی سرخ میدرخشید. پوستِ سرد یونجون با پوستِ گرم بومگیو تضاد عجیبی داشت. این لمس، جرقهای در تمام وجود بومگیو ایجاد کرد؛ چیزی فراتر از قدرت، چیزی که قلبش را به تپش وا میداشت.
“وقتی اینجوری نگاهم میکنی…” یونجون صدایش را پایینتر آورد، طوری که انگار فقط برای خودش حرف میزد: “حس میکنم اون پیوندِ اجباری، دیگه اصلاً اجباری نیست.”
- ۴۷۸
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط