part آخر

part آخر
جایی که همه چیز یا جمع میشه یا برای همیشه تغییر می‌کنه.

🖤 «دخترِ خیابان بارونی _ پایان باران»

اون پیام ناشناس…
مثل یه سایه افتاده بود روی خونه.
«جنگ تموم نشده… فقط صبر کرده.»
آریا چند بار خوندش.
و هر بار، دلش سنگین‌تر شد.
اون شب، خونه ساکت بود.
ولی این سکوت، مثل سکوت قبل از طوفان نبود…
شبیه سکوت بعد از فهمیدن یه حقیقت تلخ بود.
جونگ‌کوک پیام رو دید.
و این بار… حتی اخم هم نکرد.
فقط خسته نگاه کرد.
«این دیگه بازی نیست…»
آریا آروم گفت:
«پس چیه؟»
جونگ‌کوک مکث کرد.
«پایان.»
فردای اون روز…
همه چیز مشخص شد.
لی مین‌هو برگشته بود.
اما نه برای جنگ.
برای تسویه.
آخرین حرکت.
قرار شد یک‌بار برای همیشه رو‌به‌رو بشن.
بدون کمین.
بدون فرار.
فقط پایان.
شبِ آخر…
همه چیز زیر بارون بود.
همون بارونی که از اول همراهشون بود.
آریا کنار جونگ‌کوک ایستاده بود.
این بار نه پشت سرش… نه جلوتر.
کنارش.
«اگر برنگردیم چی؟» آریا پرسید.
جونگ‌کوک نگاهش کرد.
آروم گفت:
«پس حداقل با هم نمی‌میریم تنها.»
اون جمله، عجیب آروم بود.
وقتی رسیدن…
مین‌هو تنها بود.
خسته… شکسته… اما هنوز ایستاده.
«فکر کردی اینجا آخره؟» خندید.
جونگ‌کوک جواب داد:
«برای تو هست.»
اما این بار… جنگ شروع نشد.
آریا جلو رفت.
«بس کن… این همه درد برای چی؟»
مین‌هو برای لحظه‌ای ساکت شد.
و بعد… نگاهش شکست.
نه از ضعف… از خستگی.
«برای اینکه کسی منو از دست نداده بود… تا وقتی دیر شد.»
سکوت.
و اون لحظه، همه چیز فرق کرد.
این دیگه جنگ نبود.
یه پایان بود.
ساعت‌ها بعد…
پلیس، پایان رسمی رو اعلام کرد.
نه با خون بیشتر…
با توقف.
چند ماه بعد…
بارون هنوز می‌بارید…
اما دیگه ترسناک نبود.
آریا روی پله‌های خونه نشسته بود.
جونگ‌کوک کنارش.
ساکت.
آرام.
«فکر می‌کنی تموم شد؟» آریا پرسید.
جونگ‌کوک به آسمون نگاه کرد.
«نه…»
مکث.
«ولی دیگه ازش فرار نمی‌کنیم.»
آریا لبخند زد.
این بار واقعی.
و دستش رو روی دست جونگ‌کوک گذاشت.
نه برای نجات…
نه برای جنگ…
برای بودن.

✨ پایان داستان ✨

ببخشید اگه بد شد چون اولین بارمه☺️❤✨
دیدگاه ها (۰)

❤️‍🔥🛐🧸

part 19 اینجا داستان از “بقا” میره سمت “زندگی دوباره”، ولی ه...

part 18اینجا همه‌چیز بین “امید خیلی کوچک” و “ترس بزرگ” معلقه...

معرفی فیک جدید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط