وقتی برادراتن....
وقتی برادراتن....
پارت ۴
که رفتن دوربین هارو چک کردن و همچیو دیدن ، هم عصبانی بودن هم ناراحت
جیهوپ: ی.. یعنی ات اون همه کتک خورد فقط به خاطر یه قول؟
جونگکوک یه نگاه به دستاش کرد که میلرزیدن
جونگکوک: م..من برای یه اتفاق اشتباه روش دست بلند کردم؟
شوگا و نامجون: م..من تحقیرش کردم؟
جین: من از دستش عصبانی شدم؟
تهیونگ: م..من به خاطر اون هرزه هلش دادم؟
جیمین: م..من سرش داد زدم؟
اشک تو چشمای اعضا جمع شده بود
تهیونگ: پ..پسرا م..ما چیکار کردیم؟
جونگکوک: م..ما بهش قول دادیم نزاریم کسی بهش آسیب بزنه
شوگا: ولی الان خودمون بهش آسیب زدیم....
جیهوپ: نامجون زنگ بزن به ات
نامجون زنگ زد به ات ولی ات جواب نداد
اعضا: چیشد؟
نامجون: جواب نمیده...تهیونگ تو زنگ بزن
تهیونگم زنگ زد ولی جواب نداد
تهیونگ: هوففف جواب نمیده
جین: پسرا بیاین بریم عمارت شاید اونجا باشه
اعضا: باشه
اعضا رفتن عمارت همجارو گشتن ولی نبود، دنیا براشون بی معنی شده بود پشیمون بودن خیلی زیاد ، از خستگی پاهاشون سست شد و افتادن رو مبل
که همون لحظه صدای در اومد جونگکوک رفت در رو باز کرد که دید اته با قیافه خسته و چشمای قرمز و پوف کرده ، یه نگا به لباساش انداخت که خیس بودن با صدای آروم و مهربونش لب زد
جونگکوک: بیا داخل
ات بدونه هیچ حرفی رفت داخل اما طرز راه رفتنش مثله همیشه نبود، انقدر ذاغون بود که به هیچی اهمیت نمیداد فقط میخاست بره تو اتاقش که.....
ادامه دارد 😁
پارت ۴
که رفتن دوربین هارو چک کردن و همچیو دیدن ، هم عصبانی بودن هم ناراحت
جیهوپ: ی.. یعنی ات اون همه کتک خورد فقط به خاطر یه قول؟
جونگکوک یه نگاه به دستاش کرد که میلرزیدن
جونگکوک: م..من برای یه اتفاق اشتباه روش دست بلند کردم؟
شوگا و نامجون: م..من تحقیرش کردم؟
جین: من از دستش عصبانی شدم؟
تهیونگ: م..من به خاطر اون هرزه هلش دادم؟
جیمین: م..من سرش داد زدم؟
اشک تو چشمای اعضا جمع شده بود
تهیونگ: پ..پسرا م..ما چیکار کردیم؟
جونگکوک: م..ما بهش قول دادیم نزاریم کسی بهش آسیب بزنه
شوگا: ولی الان خودمون بهش آسیب زدیم....
جیهوپ: نامجون زنگ بزن به ات
نامجون زنگ زد به ات ولی ات جواب نداد
اعضا: چیشد؟
نامجون: جواب نمیده...تهیونگ تو زنگ بزن
تهیونگم زنگ زد ولی جواب نداد
تهیونگ: هوففف جواب نمیده
جین: پسرا بیاین بریم عمارت شاید اونجا باشه
اعضا: باشه
اعضا رفتن عمارت همجارو گشتن ولی نبود، دنیا براشون بی معنی شده بود پشیمون بودن خیلی زیاد ، از خستگی پاهاشون سست شد و افتادن رو مبل
که همون لحظه صدای در اومد جونگکوک رفت در رو باز کرد که دید اته با قیافه خسته و چشمای قرمز و پوف کرده ، یه نگا به لباساش انداخت که خیس بودن با صدای آروم و مهربونش لب زد
جونگکوک: بیا داخل
ات بدونه هیچ حرفی رفت داخل اما طرز راه رفتنش مثله همیشه نبود، انقدر ذاغون بود که به هیچی اهمیت نمیداد فقط میخاست بره تو اتاقش که.....
ادامه دارد 😁
- ۱.۳k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط