خیلی قشنگه

خیلی قشنگه
دخترک از میان جمعیتی که شاهد اجرای مراسم تعزیه بودند رد میشود درحالیکه
عروسک وقمقه اش را محکم زیر بغل گرفته است
آنطرفتر شمر با هیبتی خشن، همانطور که دور امام حسین (ع) می چرخد ونعره می زند که قطره ای آب به تو و یارانت نخواهد رسید ،
چشمش به دخترک می افتد
او با قدم های کوچکش از پله های تعزیه بالا می رود.
از مقابل شمر میگذرد.
مقابل امام حسین(ع) می ایستد
قمقمه اش را مقابل او می گیرد و میگوید بیا آب بخور!!
شمشیر از دست شمر می افتد... و رجز خوانی اش قطع میشود.
دخترک میگوید: " بخور،برای تو آوردم" و برمی گردد.
دخترک رو به روی شمر (که حالا دیگر بر زمین زانو زده) می ایستد.
چشمان دخترک پر از قطرات اشک شده و می لرزد.
توی چشم های شمر نگاه می کند و با بغض می گوید :
" بابا ، دیگه دوستت ندارم."
صدای هق هق مردم فضا را پر می کند.
دیدگاه ها (۴)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

گاهی در تاریخ، انسان‌هایی می‌آیند که زندگی‌شان تنها متعلق به...

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش پایانی)

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش پایانی)

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹³فارغ از هر چه که ناراحتم می‌کنداز بابت داشتنِ...

🟤پزشکیان: از روزی می‌ترسم که خدا از من سوال کند که چه‌ کار ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط