🖤 مافیای من
🖤 مافیای من
قسمت یازدهم | حقیقتی که نباید میفهمید
ات تمام روز ذهنش درگیر حرفهای آقای کیم بود.
«شما فقط مدیرعامل نیستید.»
هر بار به آن جمله فکر میکرد، کنجکاوتر میشد.
اما جونگکوک مثل همیشه هیچ توضیحی نمیداد.
ساعت شش و نیم، ات کیفش را برداشت و از پشت میزش بلند شد.
همکارش پرسید:
— داری میری؟
— آره.
— مستقیم خونه؟
ات با حالت لجبازانه گفت:
— احتمالاً.
همکارش خندید.
— «احتمالاً» یعنی نه؟
— دقیقاً.
ات از شرکت بیرون رفت.
اما به جای اینکه مستقیم به خانه برود، وارد یک کافهی کوچک نزدیک شرکت شد.
گوشیاش را روی میز گذاشت و سفارش داد.
— یه هاتچاکلت لطفاً.
چند دقیقه بعد، یک پیام دریافت کرد.
شماره ناشناس:
«دربارهی مدیرعامل زیادی کنجکاوی.»
لبخند از صورت ات محو شد.
پیام بعدی آمد:
«بهتره بیخیالش بشی.»
ات چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
— حالا دیگه حتماً باید بفهمم.
---
همان لحظه، در دفتر جونگکوک...
یکی از افرادش وارد شد.
— رئیس.
جونگکوک سرش را از روی لپتاپ بلند کرد.
— بگو.
— ات به خونه نرفته.
جونگکوک ابرویش تکان نخورد.
— کجاست؟
— یه کافه نزدیک شرکت.
— چرا؟
— نمیدونیم.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پرسید:
— کسی دنبالش هست؟
— بله.
جونگکوک نگاهش را بالا آورد.
— چه کسی؟
مرد مکث کرد.
— همون گروه.
جونگکوک فوراً از جایش بلند شد.
— آدرس.
مرد آدرس را گفت.
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
— ماشین رو آماده کنید.
---
ات هنوز در کافه نشسته بود.
پیامها را دوباره نگاه میکرد.
ناگهان متوجه شد مردی بیرون کافه ایستاده و از پشت شیشه به داخل نگاه میکند.
ات آرام گوشیاش را برداشت.
مرد رفت.
ات از جا بلند شد.
— خیلی مشکوکه...
همان لحظه صدای ترمز ماشینی بیرون کافه آمد.
ات برگشت.
ماشین مشکی جونگکوک بود.
جونگکوک پیاده شد و وارد کافه شد.
نگاهش مستقیم روی ات افتاد.
— گفتم مستقیم برو خونه.
ات کیفش را برداشت.
— منم گفتم بیرون از شرکت خودم تصمیم میگیرم.
جونگکوک سرد گفت:
— الان وقت لجبازی نیست.
ات اخم کرد.
— من لجبازی نمیکنم.
— میکنی.
— نمیکنم.
— میکنی.
ات با حرص گفت:
— شما اصلاً بلد نیستید با آدم حرف بزنید؟
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— نه.
ات مات ماند.
— حداقل صادقید!
جونگکوک بدون توجه به حرفش گفت:
— بریم.
ات تکان نخورد.
— اول یه سؤال.
— نه.
— هنوز که سؤال نکردم!
— جوابش نهه.
ات با ناباوری نگاهش کرد.
— واقعاً غیرقابل تحملی.
جونگکوک به سمت در رفت.
— ات.
— چی؟
— پنج ثانیه.
ات با اخم دنبالش راه افتاد.
— تهدید بود؟
— نه.
— پس چی بود؟
جونگکوک در را باز کرد.
— آخرین فرصتی بود که داشتی خودت راه بیفتی.
ات زیر لب گفت:
— باز هم دستور...
اما وقتی بیرون آمد، ناگهان متوجه شد جونگکوک به سمت دیگری نگاه میکند.
چهرهاش سردتر از همیشه شده بود.
ات مسیر نگاهش را دنبال کرد.
همان مردی بود که چند دقیقه پیش جلوی کافه ایستاده بود.
جونگکوک آرام گفت:
— پشت سر من بمون.
ات این بار شوخی نکرد.
چون برای اولین بار، فهمید سردی جونگکوک فقط یک اخلاق نبود.
پشت آن نگاه بیاحساس، سالها راز و خطر پنهان شده بود.
و ات هنوز نمیدانست که همین امشب، اولین تکه از گذشتهی واقعی جونگکوک را خواهد دید.
حمایتتتتت
قسمت یازدهم | حقیقتی که نباید میفهمید
ات تمام روز ذهنش درگیر حرفهای آقای کیم بود.
«شما فقط مدیرعامل نیستید.»
هر بار به آن جمله فکر میکرد، کنجکاوتر میشد.
اما جونگکوک مثل همیشه هیچ توضیحی نمیداد.
ساعت شش و نیم، ات کیفش را برداشت و از پشت میزش بلند شد.
همکارش پرسید:
— داری میری؟
— آره.
— مستقیم خونه؟
ات با حالت لجبازانه گفت:
— احتمالاً.
همکارش خندید.
— «احتمالاً» یعنی نه؟
— دقیقاً.
ات از شرکت بیرون رفت.
اما به جای اینکه مستقیم به خانه برود، وارد یک کافهی کوچک نزدیک شرکت شد.
گوشیاش را روی میز گذاشت و سفارش داد.
— یه هاتچاکلت لطفاً.
چند دقیقه بعد، یک پیام دریافت کرد.
شماره ناشناس:
«دربارهی مدیرعامل زیادی کنجکاوی.»
لبخند از صورت ات محو شد.
پیام بعدی آمد:
«بهتره بیخیالش بشی.»
ات چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
بعد زیر لب گفت:
— حالا دیگه حتماً باید بفهمم.
---
همان لحظه، در دفتر جونگکوک...
یکی از افرادش وارد شد.
— رئیس.
جونگکوک سرش را از روی لپتاپ بلند کرد.
— بگو.
— ات به خونه نرفته.
جونگکوک ابرویش تکان نخورد.
— کجاست؟
— یه کافه نزدیک شرکت.
— چرا؟
— نمیدونیم.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد پرسید:
— کسی دنبالش هست؟
— بله.
جونگکوک نگاهش را بالا آورد.
— چه کسی؟
مرد مکث کرد.
— همون گروه.
جونگکوک فوراً از جایش بلند شد.
— آدرس.
مرد آدرس را گفت.
جونگکوک کت مشکیاش را برداشت.
— ماشین رو آماده کنید.
---
ات هنوز در کافه نشسته بود.
پیامها را دوباره نگاه میکرد.
ناگهان متوجه شد مردی بیرون کافه ایستاده و از پشت شیشه به داخل نگاه میکند.
ات آرام گوشیاش را برداشت.
مرد رفت.
ات از جا بلند شد.
— خیلی مشکوکه...
همان لحظه صدای ترمز ماشینی بیرون کافه آمد.
ات برگشت.
ماشین مشکی جونگکوک بود.
جونگکوک پیاده شد و وارد کافه شد.
نگاهش مستقیم روی ات افتاد.
— گفتم مستقیم برو خونه.
ات کیفش را برداشت.
— منم گفتم بیرون از شرکت خودم تصمیم میگیرم.
جونگکوک سرد گفت:
— الان وقت لجبازی نیست.
ات اخم کرد.
— من لجبازی نمیکنم.
— میکنی.
— نمیکنم.
— میکنی.
ات با حرص گفت:
— شما اصلاً بلد نیستید با آدم حرف بزنید؟
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— نه.
ات مات ماند.
— حداقل صادقید!
جونگکوک بدون توجه به حرفش گفت:
— بریم.
ات تکان نخورد.
— اول یه سؤال.
— نه.
— هنوز که سؤال نکردم!
— جوابش نهه.
ات با ناباوری نگاهش کرد.
— واقعاً غیرقابل تحملی.
جونگکوک به سمت در رفت.
— ات.
— چی؟
— پنج ثانیه.
ات با اخم دنبالش راه افتاد.
— تهدید بود؟
— نه.
— پس چی بود؟
جونگکوک در را باز کرد.
— آخرین فرصتی بود که داشتی خودت راه بیفتی.
ات زیر لب گفت:
— باز هم دستور...
اما وقتی بیرون آمد، ناگهان متوجه شد جونگکوک به سمت دیگری نگاه میکند.
چهرهاش سردتر از همیشه شده بود.
ات مسیر نگاهش را دنبال کرد.
همان مردی بود که چند دقیقه پیش جلوی کافه ایستاده بود.
جونگکوک آرام گفت:
— پشت سر من بمون.
ات این بار شوخی نکرد.
چون برای اولین بار، فهمید سردی جونگکوک فقط یک اخلاق نبود.
پشت آن نگاه بیاحساس، سالها راز و خطر پنهان شده بود.
و ات هنوز نمیدانست که همین امشب، اولین تکه از گذشتهی واقعی جونگکوک را خواهد دید.
حمایتتتتت
- ۴.۸k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط