سناریو هایتانی ریندو
سناریو هایتانی ریندو
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ماشین به سرعت از خیابان های شهر می گذشت . تاریکی شب ، همه جارا فرا گرفته بود و ستاره ها در آسمان پراکنده بود . در جلوی عمارتی ایستاد و وارد عمارت شد . از خدمتکاری که به استقبال او آمده بود پرسید « پدرم کجاست ؟ » خدمتکار لب زد « در اتاقش هستند »
دختر از پله ها یالا رفت و وارد اتاق پدرش شد . « خوش اومدی ا/ت ( به صندلی اشاره کرد ) لطفا بشین .»
دختر روی صندلی ای که پدرش اشاره کرد نشست و منتظر آغاز صحبت پدرش شد . پدرش کمی بعد لب زد « ا/ ت ، میخوام ازدواج کنی .»
دختر تعجب کرد . کمی بعد گفت
«پدر ........ م ...... من ..... خطایی کردم ؟»
پدر لب زد
« نه ...... ولی بخاطر ارتباط با بونتن ، میخوام که با هایتانی ریندو ازدواج کنی . »
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ماشین به سرعت از خیابان های شهر می گذشت . تاریکی شب ، همه جارا فرا گرفته بود و ستاره ها در آسمان پراکنده بود . در جلوی عمارتی ایستاد و وارد عمارت شد . از خدمتکاری که به استقبال او آمده بود پرسید « پدرم کجاست ؟ » خدمتکار لب زد « در اتاقش هستند »
دختر از پله ها یالا رفت و وارد اتاق پدرش شد . « خوش اومدی ا/ت ( به صندلی اشاره کرد ) لطفا بشین .»
دختر روی صندلی ای که پدرش اشاره کرد نشست و منتظر آغاز صحبت پدرش شد . پدرش کمی بعد لب زد « ا/ ت ، میخوام ازدواج کنی .»
دختر تعجب کرد . کمی بعد گفت
«پدر ........ م ...... من ..... خطایی کردم ؟»
پدر لب زد
« نه ...... ولی بخاطر ارتباط با بونتن ، میخوام که با هایتانی ریندو ازدواج کنی . »
- ۱۳.۰k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط