تک پارتی از جونگ کوک
تک پارتی از جونگ کوک
اسم فیک :شرطِ مرگبار
نورهای کمسوی کافه «سول»، فضای دنج و آرامی ساخته بود، اما برای **ا/ت**، این کافه فقط جایی برای زنده ماندن بود. او با دقت فنجانهای قهوه را روی سینی میچید و لبخندی کمرنگ بر لب داشت. او نمیدانست که امشب، سرنوشتش در آستانه تغییر است.
ناگهان درِ کافه باز شد و سکوت محیط با ورود چهار مرد که ابهتشان لرزه بر تن میانداخت، شکسته شد. آنها وارد شدند؛ مردانی که وقتی راه میرفتند، انگار تمام فضا متعلق به آنهاست. در جلو، **جونگکوک** بود؛ رئیس قدرتمند و بیرحم مافیا، با نگاهی که حتی تاریکی را هم میترساند. در کنار او، **تهیونگ** و **جیمین**، دو همراه وفادار و خطرناک او بودند.
آنها به یکی از میزهای گوشه کافه رفتند. ا/ت با دستانی لرزان، سفارشهایشان را گرفت. وقتی ا/ت به سمت میز آنها برگشت، صدای پچپچ تهیونگ را شنید که با شیطنت به جونگکوک گفت: «هی رئیس... اون دختره... ا/ت... خیلی جذابه. اگه بتونی دلباخته خودت کنی و بعد، مثل یک بازی، خیلی راحت ولش کنی، من تمام مسیرهای حمل بار مافیا رو برات صاف میکنم. چطوره؟ یک شرط؟»
جیمین با خندهای کوتاه اضافه کرد: «فقط یک بازی ساده، جونگکوک. چند هفته وقت میبره، بعد هم همه چیز مثل قبل.»
جونگکوک، در حالی که به ا/ت خیره شده بود که داشت با دقت قهوهها را میچید، لبخندی کج و سرد بر لب داشت. او برایش فقط یک بازی بود تا قدرت خود را ثابت کند. زیر لب گفت: «قبوله.»
از آن روز، زندگی ا/ت تبدیل به یک کابوس شیرین شد. جونگکوک با تمام ظرافتها و جذابیتهایش، دور ا/ت میچرخید. او برایش گل میآورد، با او از رویاهایش میگفت و طوری به او نگاه میکرد که ا/ت فکر میکرد بالاخره کسی را پیدا کرده که در دنیای بیرحم او، به او پناه میدهد. ا/ت، که هرگز عشق را تجربه نکرده بود، تمام قلبش را به این مرد تسلیم کرد.
اما جونگکوک، در حالی که قلبش درگیر بازی بود، در واقع داشت در تلهی خودش میافتاد. او متوجه شد که دیگر این یک شرط نیست؛ او واقعاً عاشق آن دختر ساده و مهربان شده است. اما غرور مافیایی و قولهایی که به تهیونگ و جیمین داده بود، مثل زنجیر دور گردنش بود.
یک شب، جونگکوک طبق نقشه، با سردی تمام به ا/ت گفت: «همه اینها فقط یک بازی بود، ا/ت. من هیچوقت واقعاً به تو فکر نمیکردم. تو فقط یک شرط بودی.»
آن کلمات، مثل خنجری بود که قلب ا/ت را تکهتکه کرد. ا/ت نه تنها قلبش، بلکه تمام معنای زندگیاش را از دست داد. او به دنیای تاریک افسردگی سقوط کرد. اتاقش تاریک شد، لبخندش محو شد و او دیگر نمیخواست حتی یک نفس هم بکشد. او تصمیم گرفت با تمام کردن این درد، به سکوت ابدی پناه ببرد.
در آخرین لحظه، وقتی ا/ت در تنهایی مطلق تصمیم به پایان دادن به زندگیاش گرفت، درِ اتاق با شدت باز شد. جونگکوک، با چشمانی پُر از وحشت و در حالی که نفسنفس میزد، وارد شد. او تمام حقیقت را فهمیده بود؛ او فهمیده بود که چقدر احمق بوده است.
جونگکوک با گریه و التماس، جلوی پاهای ا/ت افتاد. «خواهش میکنم... ا/ت، من رو ببخش! اونها... اونها فقط یک شرط بودند، اما من... من واقعاً عاشقت شدم. من تمام دنیا رو میدم تا فقط یه بار دوباره اون لبخند رو ببینم. من فراموش کردم که چقدر سنگدل بودم، اما قسم میخورم از این لحظه به بعد، تو تنها ملکه قلب من باشی.»
او تمام حقیقت را، از تهیونگ و جیمین و آن شرط لعنتی، برای ا/ت تعریف کرد. ا/ت با دیدن اشکهای واقعی و پشیمانی عمیق در چشمان مردی که زمانی از او میترسید، لرزید. او متوجه شد که حتی در تاریکترین لحظات، هنوز نوری از عشق در وجود جونگکوک هست.
سالها بعد، وقتی به عقب نگاه میکردند، ا/ت و جونگکوک در خانهای آرام و دور از دنیای خطرناک مافیا، در کنار فرزندشان زندگی میکردند. آنها یاد گرفته بودند که عشق واقعی، گاهی از دلِ بزرگترین اشتباهها و سختترین درسها متولد میشن.>>
دوستان اولین بارمه رمان مینویسم لطفا حمایت کنین درخواستی دارین تو کامنت ها بنویسند بخدا مینویسمش🫠🫶🥲❤️🩹❤️اگه هم بد مینویسم خدایی اولین بارمه دیگه شما به روم نیارین ممنون از شما ❤️🩹👊💋
اسم فیک :شرطِ مرگبار
نورهای کمسوی کافه «سول»، فضای دنج و آرامی ساخته بود، اما برای **ا/ت**، این کافه فقط جایی برای زنده ماندن بود. او با دقت فنجانهای قهوه را روی سینی میچید و لبخندی کمرنگ بر لب داشت. او نمیدانست که امشب، سرنوشتش در آستانه تغییر است.
ناگهان درِ کافه باز شد و سکوت محیط با ورود چهار مرد که ابهتشان لرزه بر تن میانداخت، شکسته شد. آنها وارد شدند؛ مردانی که وقتی راه میرفتند، انگار تمام فضا متعلق به آنهاست. در جلو، **جونگکوک** بود؛ رئیس قدرتمند و بیرحم مافیا، با نگاهی که حتی تاریکی را هم میترساند. در کنار او، **تهیونگ** و **جیمین**، دو همراه وفادار و خطرناک او بودند.
آنها به یکی از میزهای گوشه کافه رفتند. ا/ت با دستانی لرزان، سفارشهایشان را گرفت. وقتی ا/ت به سمت میز آنها برگشت، صدای پچپچ تهیونگ را شنید که با شیطنت به جونگکوک گفت: «هی رئیس... اون دختره... ا/ت... خیلی جذابه. اگه بتونی دلباخته خودت کنی و بعد، مثل یک بازی، خیلی راحت ولش کنی، من تمام مسیرهای حمل بار مافیا رو برات صاف میکنم. چطوره؟ یک شرط؟»
جیمین با خندهای کوتاه اضافه کرد: «فقط یک بازی ساده، جونگکوک. چند هفته وقت میبره، بعد هم همه چیز مثل قبل.»
جونگکوک، در حالی که به ا/ت خیره شده بود که داشت با دقت قهوهها را میچید، لبخندی کج و سرد بر لب داشت. او برایش فقط یک بازی بود تا قدرت خود را ثابت کند. زیر لب گفت: «قبوله.»
از آن روز، زندگی ا/ت تبدیل به یک کابوس شیرین شد. جونگکوک با تمام ظرافتها و جذابیتهایش، دور ا/ت میچرخید. او برایش گل میآورد، با او از رویاهایش میگفت و طوری به او نگاه میکرد که ا/ت فکر میکرد بالاخره کسی را پیدا کرده که در دنیای بیرحم او، به او پناه میدهد. ا/ت، که هرگز عشق را تجربه نکرده بود، تمام قلبش را به این مرد تسلیم کرد.
اما جونگکوک، در حالی که قلبش درگیر بازی بود، در واقع داشت در تلهی خودش میافتاد. او متوجه شد که دیگر این یک شرط نیست؛ او واقعاً عاشق آن دختر ساده و مهربان شده است. اما غرور مافیایی و قولهایی که به تهیونگ و جیمین داده بود، مثل زنجیر دور گردنش بود.
یک شب، جونگکوک طبق نقشه، با سردی تمام به ا/ت گفت: «همه اینها فقط یک بازی بود، ا/ت. من هیچوقت واقعاً به تو فکر نمیکردم. تو فقط یک شرط بودی.»
آن کلمات، مثل خنجری بود که قلب ا/ت را تکهتکه کرد. ا/ت نه تنها قلبش، بلکه تمام معنای زندگیاش را از دست داد. او به دنیای تاریک افسردگی سقوط کرد. اتاقش تاریک شد، لبخندش محو شد و او دیگر نمیخواست حتی یک نفس هم بکشد. او تصمیم گرفت با تمام کردن این درد، به سکوت ابدی پناه ببرد.
در آخرین لحظه، وقتی ا/ت در تنهایی مطلق تصمیم به پایان دادن به زندگیاش گرفت، درِ اتاق با شدت باز شد. جونگکوک، با چشمانی پُر از وحشت و در حالی که نفسنفس میزد، وارد شد. او تمام حقیقت را فهمیده بود؛ او فهمیده بود که چقدر احمق بوده است.
جونگکوک با گریه و التماس، جلوی پاهای ا/ت افتاد. «خواهش میکنم... ا/ت، من رو ببخش! اونها... اونها فقط یک شرط بودند، اما من... من واقعاً عاشقت شدم. من تمام دنیا رو میدم تا فقط یه بار دوباره اون لبخند رو ببینم. من فراموش کردم که چقدر سنگدل بودم، اما قسم میخورم از این لحظه به بعد، تو تنها ملکه قلب من باشی.»
او تمام حقیقت را، از تهیونگ و جیمین و آن شرط لعنتی، برای ا/ت تعریف کرد. ا/ت با دیدن اشکهای واقعی و پشیمانی عمیق در چشمان مردی که زمانی از او میترسید، لرزید. او متوجه شد که حتی در تاریکترین لحظات، هنوز نوری از عشق در وجود جونگکوک هست.
سالها بعد، وقتی به عقب نگاه میکردند، ا/ت و جونگکوک در خانهای آرام و دور از دنیای خطرناک مافیا، در کنار فرزندشان زندگی میکردند. آنها یاد گرفته بودند که عشق واقعی، گاهی از دلِ بزرگترین اشتباهها و سختترین درسها متولد میشن.>>
دوستان اولین بارمه رمان مینویسم لطفا حمایت کنین درخواستی دارین تو کامنت ها بنویسند بخدا مینویسمش🫠🫶🥲❤️🩹❤️اگه هم بد مینویسم خدایی اولین بارمه دیگه شما به روم نیارین ممنون از شما ❤️🩹👊💋
- ۹۲۰
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط