"روحاني و کودک"

"روحاني و کودک"
روحاني راه مسجد را گم کرده بود .
از کودکی خردسال پرسید :
فرزندم !
مسجد این محل کجاست ؟
کودک گفت: آخر همین خیابان ،
به طرف چپ بپیچید ،
آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .
روحاني گفت: آفرین فرزند!
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم ،
تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟
کودک پرسید :درباره چه چیزی
صحبت میکنی ،حاج آقا !؟
روحاني گفت: می خواهم راه
بهشت را به مردم نشان دهم .
کودک خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستی
می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی,,
دیدگاه ها (۱۸)

🖤 قفس سیاهپارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بودصدای خنده‌ی...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۸ | اتاقی که نباید باز می‌شدهانا...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وسوم: روزی که زنده بودیم---صبح.چشمانم...

روزی یک روحانی از کودکی خردسال پرسید : فرزندم ! مسجد این محل...

روزی یک روحانی از کودکی خردسال پرسید : فرزندم ! مسجد این محل...

"روحاني و کودک" روحاني راه مسجد را گم کرده بود . از کودکی خر...

روحاني راه مسجد را گم کرده بود .از کودکی خردسال پرسید : فرزن...

روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید:فرزندم مسجد این محل کجاست...

#حکایتروزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید فرزندم مسجد این محل...

روحاني از كودكي پرسيد: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط