ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم...

ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم...
از لذت حضورت ، مِى را نخورده مستم!!


آیا تو میپذیرى ، عشق خدائیم را ؟...
تا این که بر نتابى ، دیگر جدائیم را؟!!


آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما...
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا!!


باید که خلوتى با ، افکار خود نمایم...
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم!!


ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد...
تنها براى یک شب ، از پیش او سفر کرد!!


وقتى که آمدش باز ، تا این که گوید آرى...
یک حجله دید و عکسى ، بر آن به یادگارى!!


خود را ز پیش ماهى ، دیشب که برده بودش...
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش!!


نالید و یادش افتاد ، از ماهى آن صدایی...
وقتى که گفت با عشق ، میمیرم از جدایى!!


ای کاش آب می ماند ، آن شب کنار ماهی...
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!


آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی...
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!!...



شاعر علي میرزایي
دیدگاه ها (۱۴)

𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑺𝒐𝒏𝒈 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒂`𝑷𝒂𝒓𝒕`¹هیچ‌کس نمی‌دانست در عمیق‌ترین...

P : 31

ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..از لذت حضورت ، می را نخور...

ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..از لذت حضورت ، می را نخور...

ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..از لذت حضورت ، مى را نخور...

ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..از لذت حضورت ، می را نخور...

‍ ‌ ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..از لذت حضورت ، می را ...

ماهی به آب گفتا، من عاشق تو هستم..از لذت حضورت، می را نخورده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط