ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده

ای ساقیا مستانه رو ، آن یار را آواز ده
گر او نمی‌آید بگو ، آن دل که بردی باز ده

افتاده‌ام در کوی تو ، پیچیده‌ام بر موی تو
نازیده‌ام بر روی تو ، آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام ، مجنون غمناک توام
گرچه که من خاک توام ، آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من ، ای سرو خوش بالای من
لعل لبت حلوای من ، آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها ، شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا در کوی ما ، آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی ، با عاشقان تیزی کنی
خود قصد تبریزی کنی ، آن دل که بردی باز ده

از عشق تو شاد آمدم ، از هجر آزاد آمدم
پیش تو بر داد آمدم ، آن دل که بردی باز ده

مولانا
دیدگاه ها (۳)

من به فرمان دلم دلبر نوازی میکنم،،،دلبرم شاید نداند عشق بازی...

آیینه می شوم به تماشا که می رسیقبل از طلوع روشن فردا که می ر...

من به بند تو اسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز ...

ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت می‌کشد آخر مرا این پا وآن پ...

#سناریو#درخواستی#چندپارتی(پارت اخر) وقتی توی اتاق خوابمونیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط