رمانتو هفت دقیقه ی منی

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥
پارت[اول] ❥❥
شب
لیا، چاعان، یاعیز و توانا داشتن فیلم ترسناک میدیدن و لیا و توانا میترسیدن و هر موقع که به جای ترسناک میرسیدن جلو ی چشماشونو می بستن و بچه هاهم ازشون میخندیدن فیلم تموم شد و همه رفتن خوابیدن
صبح
لیا و توانا صبحانه درست کردن و بچه ها هم بیدار شدن و رفتن پایین و
چاعان و یاعیز=صبح بخیر
لیا و توانا=صبح شما هم بخیر
صبحانه رو خوردن لباساشونو پوشیدن و رفتن دانشگاه
لیا=بچه ها من میرم کلوپ
چاعان=منم میام
لیا =باشه
یاعیز و توانا =ماهم میریم کلاس
لیچا =باشه
لیا و چاعان رفتن کلوپ چاعان گفت
چاعان = من میرم قهوه بگیرم
لیا =باشه
وقتی چاعان رفت قهوه بگیره هاکان اومد پیش لیا
هاکان =سلام لیا
لیا =سلام چطوری
هاکان =ممنون
هاکان دستای لیا رو گرفت و گفت
هاکان =لیا من عاشقتم
همون لحظه چاعان رسید و گفت
چاعان=چی داری میگی تو ها
لیا=چاعان لطفاً، هاکان برو
هاکان =اما لیا...
چاعان =یا صاحب صبر برو تا نکشتمت
لیا=هاکان لطفا برو
هاکان رفت
لیا =چاعان چرا عصبانی میشی
چاعان =جلو من نشسته داره به تو پیشنهاد میده
لیا =چاعان من که قبول نکردم
بعد همو بغل کردن و چاعان گفت
چاعان =هیچوقت ولم نکن باشه
لیا =هیچ چیزی نمیتونه مارو از هم جدا کنه به غیر از مرگ
چاعان =خدانکنه این چه حرفیه
بعد چاعان دست کرد دور کمر لیا و باهم رفتن کلاس
بعد از دانشگاه
لیا= بچه ها من یکم میرم لب ساحل
چاعان=منم میام
لیا =باشه
بعد رفتن ساحل چاعان گفت
چاعان =چی میخوای بخوری
لیا = یه کاپوچینو
چاعان =باشه عشقم تو برو اونجا بشین تا من بیا
لیا رفت نشست
هاکان داشت لیا رو تعقیب میکرد وقتی دید چاعان کنار لیا نیست یکی از افرادشو فرستاد تا لیا رو بدزده
لیا داشت نگاه دریا میکرد که دزده از پشت اومد و لیا رو بیهوش کرد...
دیدگاه ها (۰)

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[دوم] ❥❥چاعان هم دزده رو دید...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پلرت[سوم] ❥❥بچه ها چاعانو روی زم...

۴۱ تایی مون مبارک خوشگلام ❤❤

لیچا❤❤❤🫶🏻🫶🏻🫶🏻❤❤❤

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط