♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ♡
♡𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭𝔂 𝓜𝓸𝓸𝓷𝓵𝓲𝓰𝓱𝓽 ♡
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟔
《خوب؟ الان میخوای چیکار کنی》
《من که بهت گفتم برو ولی گوش نکردی》
《چرا چشمات......》
جونگکوک اروم زمزمه کرد
《لعنتی لنا برو فقط....... بروو》
لنا یه قدم عقب رفت. رنگ چشمهای جونگکوک فرق کرده بود. نه اون قرمزی معمولی که از عصبانیت میدید. این یکی عمیقتر بود، تاریکتر، مثل یه چاه بی انتهای پر از..... احساس؟
«جونگکوک...»
«برو لنا. الان. بهت گفتم برو!»
صداش دیگه انسانی نبود. خشدار شده بود، مثل صدای چند نفر که همزمان حرف میزنن.
لنا عقب رفت ولی در رو نبست. از لای در نگاهش میکرد.
جونگکوک پنجههاش رو فرو کرد توی مبل. چوب مبل خرد شد. داشت میلرزید. رگهای گردنش سیاه شده بودن.
«نمیتونم... کنترل کنم... بوی خونت....... خیلی خاصه»
لنا نفسش رو حبس کرد. یاد حرف استادش افتاد هیچوقت جلوی یه خوناشام نفست رو حبس نکن.
جونگکوک برگشت. نگاهش افتاد به لنا. یه لحظه مکث کرد. بعد مثل برق پرید سمت در.
لنا وقت نکرد جیغ بزنه. جونگکوک گرفته بودش از گردن و کوبیده بودش به دیوار. صورتش نزدیک بود. دهانش باز شد. نیشهاش درازتر از همیشه بودن.
«ببخش... نمیتونم... بوی خونت... شیرینه...»
قطرهای اشک از چشم جونگکوک اومد پایین. توی همون چشمهای قرمز خونآلوده، یه جرقه از خودش هنوز بود.
لنا با صدای لرزون گفت: «جونگکوک... من میدونم تو اون شاهزادهای که نتونست از خانوادهش محافظت کنه... ولی الان میتونی... منو نجات بدی...»
دست جونگکوک محکمتر شد. لنا نفس کم آورد.
«نمیتونم...»
«میتونی... تو ۲۸۰۰۰ سال زنده موندی... برای یه دلیل...»
جونگکوک سرش رو پایین آورد. نیشهاش نزدیک گردن لنا شدن. لنا چشماش رو بست.
ولی ضربهای نیومد نفس عمیقی از داخل گردنش کشید.
چشماش رو باز کرد. جونگکوک ولش کرده بود. رفته بود گوشه اتاق، زانو زده بود و سرش رو گرفته بود.
«برو... لطفاً... برو... تا قبل از اینکه دوباره...»
لنا دستش رو گذاشت روی گردنش. جای پنجه هاش هنوز داغ بود. ولی نرفت.
آروم رفت کنارش نشست .
«نمیرم.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد. چشماش هنوز قرمز بود، ولی آرومتر.
«چرا؟ چرا با من بازی میکنی ؟ چرا انقدر لجبازی»
«چون تو هم برای من نرفتی. اون شب اول که میتونستی منو بکشی»
جونگکوک نگاهش کرد. طولانی. بعد آروم گفت:
«احمقترین انسانی که دیدم.»
لنا لبخند زد. «میدونم.»
نشستن کنار هم توی سکوت. لنا هنوز نفسهاش رو منظم نکرده بود. گردنش میسوخت. ولی نمیرفت.
جونگکوک زمزمه کرد: «دستت رو بده.»
لنا دستش رو توی دست جونگکوک گذاشت. دستاش سرد بود، ولی این بار لنا نمیلرزید.
«هیچکس... هیچکس نبود که بعد از دیدن این چشمها... کنارم بمونه.»
لنا آروم گفت: «خب حالا هست.»
جونگکوک سرش رو پایین انداخت. شونههاش لرزید. بغض کرد.
لنا دستش رو گذاشت روی موهاش. «گریه کن. کسی نیست ببینه.»
جونگکوک بلند گریه میکرد و لنا رو در آغوش گرفته بود
بعد از چند دقیقه، جونگکوک سرش رو بلند کرد. چشماش هنوز قرمز بود ولی خیس.
«آخرین باری که گریه کردم... اون شب بود. شب قصر.»
«۲۸۰۰۰ سال پیش؟»
«آره.»
لنا انگشتاش رو لای موهاش کشید. «خب. حق داشتی. خیلی تحمل کردی.»
جونگکوک نگاهش کرد. «چرا انقدر مهربونی؟ من یه هیولام. نزدیک بود الان بکشمت.»
«ولی نکشتی»
«دفعه بعد شاید نتونم جلوی خودم و بگیرم.»
لنا شونه بالا انداخت. «پس دفعه بعد رو هم میبینیم.»
جونگکوک خندید. اولین خنده واقعیاش. کوتاه، ولی واقعی.
«واقعاً احمقی.»
«گفتی که.»
صبح شد. لنا از خواب بیدار شد و دید یه پتو روشه. یادش نمیاومد کی خوابش برده وقتی بلند شد. یه کاغذ روی میز بود.
«رفتم .یه کاری برام پیش اومد تا غروب نمیام لنا، برو از راهی که اومدی. هنوز فرصت داری.»
لنا کاغذ رو مچاله کرد و گذاشت توی جیبش.
« خنگه احمق .من که گفتم نمیرم.»
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟔
《خوب؟ الان میخوای چیکار کنی》
《من که بهت گفتم برو ولی گوش نکردی》
《چرا چشمات......》
جونگکوک اروم زمزمه کرد
《لعنتی لنا برو فقط....... بروو》
لنا یه قدم عقب رفت. رنگ چشمهای جونگکوک فرق کرده بود. نه اون قرمزی معمولی که از عصبانیت میدید. این یکی عمیقتر بود، تاریکتر، مثل یه چاه بی انتهای پر از..... احساس؟
«جونگکوک...»
«برو لنا. الان. بهت گفتم برو!»
صداش دیگه انسانی نبود. خشدار شده بود، مثل صدای چند نفر که همزمان حرف میزنن.
لنا عقب رفت ولی در رو نبست. از لای در نگاهش میکرد.
جونگکوک پنجههاش رو فرو کرد توی مبل. چوب مبل خرد شد. داشت میلرزید. رگهای گردنش سیاه شده بودن.
«نمیتونم... کنترل کنم... بوی خونت....... خیلی خاصه»
لنا نفسش رو حبس کرد. یاد حرف استادش افتاد هیچوقت جلوی یه خوناشام نفست رو حبس نکن.
جونگکوک برگشت. نگاهش افتاد به لنا. یه لحظه مکث کرد. بعد مثل برق پرید سمت در.
لنا وقت نکرد جیغ بزنه. جونگکوک گرفته بودش از گردن و کوبیده بودش به دیوار. صورتش نزدیک بود. دهانش باز شد. نیشهاش درازتر از همیشه بودن.
«ببخش... نمیتونم... بوی خونت... شیرینه...»
قطرهای اشک از چشم جونگکوک اومد پایین. توی همون چشمهای قرمز خونآلوده، یه جرقه از خودش هنوز بود.
لنا با صدای لرزون گفت: «جونگکوک... من میدونم تو اون شاهزادهای که نتونست از خانوادهش محافظت کنه... ولی الان میتونی... منو نجات بدی...»
دست جونگکوک محکمتر شد. لنا نفس کم آورد.
«نمیتونم...»
«میتونی... تو ۲۸۰۰۰ سال زنده موندی... برای یه دلیل...»
جونگکوک سرش رو پایین آورد. نیشهاش نزدیک گردن لنا شدن. لنا چشماش رو بست.
ولی ضربهای نیومد نفس عمیقی از داخل گردنش کشید.
چشماش رو باز کرد. جونگکوک ولش کرده بود. رفته بود گوشه اتاق، زانو زده بود و سرش رو گرفته بود.
«برو... لطفاً... برو... تا قبل از اینکه دوباره...»
لنا دستش رو گذاشت روی گردنش. جای پنجه هاش هنوز داغ بود. ولی نرفت.
آروم رفت کنارش نشست .
«نمیرم.»
جونگکوک سرش رو بلند کرد. چشماش هنوز قرمز بود، ولی آرومتر.
«چرا؟ چرا با من بازی میکنی ؟ چرا انقدر لجبازی»
«چون تو هم برای من نرفتی. اون شب اول که میتونستی منو بکشی»
جونگکوک نگاهش کرد. طولانی. بعد آروم گفت:
«احمقترین انسانی که دیدم.»
لنا لبخند زد. «میدونم.»
نشستن کنار هم توی سکوت. لنا هنوز نفسهاش رو منظم نکرده بود. گردنش میسوخت. ولی نمیرفت.
جونگکوک زمزمه کرد: «دستت رو بده.»
لنا دستش رو توی دست جونگکوک گذاشت. دستاش سرد بود، ولی این بار لنا نمیلرزید.
«هیچکس... هیچکس نبود که بعد از دیدن این چشمها... کنارم بمونه.»
لنا آروم گفت: «خب حالا هست.»
جونگکوک سرش رو پایین انداخت. شونههاش لرزید. بغض کرد.
لنا دستش رو گذاشت روی موهاش. «گریه کن. کسی نیست ببینه.»
جونگکوک بلند گریه میکرد و لنا رو در آغوش گرفته بود
بعد از چند دقیقه، جونگکوک سرش رو بلند کرد. چشماش هنوز قرمز بود ولی خیس.
«آخرین باری که گریه کردم... اون شب بود. شب قصر.»
«۲۸۰۰۰ سال پیش؟»
«آره.»
لنا انگشتاش رو لای موهاش کشید. «خب. حق داشتی. خیلی تحمل کردی.»
جونگکوک نگاهش کرد. «چرا انقدر مهربونی؟ من یه هیولام. نزدیک بود الان بکشمت.»
«ولی نکشتی»
«دفعه بعد شاید نتونم جلوی خودم و بگیرم.»
لنا شونه بالا انداخت. «پس دفعه بعد رو هم میبینیم.»
جونگکوک خندید. اولین خنده واقعیاش. کوتاه، ولی واقعی.
«واقعاً احمقی.»
«گفتی که.»
صبح شد. لنا از خواب بیدار شد و دید یه پتو روشه. یادش نمیاومد کی خوابش برده وقتی بلند شد. یه کاغذ روی میز بود.
«رفتم .یه کاری برام پیش اومد تا غروب نمیام لنا، برو از راهی که اومدی. هنوز فرصت داری.»
لنا کاغذ رو مچاله کرد و گذاشت توی جیبش.
« خنگه احمق .من که گفتم نمیرم.»
- ۳۹۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط