از من گرفتی ناگهان گرمای خود را

از من گرفتی ناگهان گرمای خود را
لبخند های مست و بی پروای خود را
تانشکفد احساس زنبق های وحشی
تا پرکنی از خون دلها پای خود را
نفرین بر این ماه و پلنگ زخم خورده
نفرین برآنکه خط زده دنیای خود را
دوزخ نشینم کرده ای آرام آرام
دادی به دستم سیب ناپیدای خود را
حالا نمایان می کنی یکبار دیگر
از پشت پرده چهره ی حوای خود را
یکتا پرستی را رها کردم چرا که
درمن نشاندی جای آن بودای خود را
مجنون تر از مجنون خیابان گرد و رسوا
درجستجویم روز و شب لیلای خود را
آرامشم را باردیگر باز گردان
تا با تو من پیدا کنم فردای خود را
دیدگاه ها (۲)

از من گرفتی ناگهان گرمای خود را لبخند های مست و بی پروای خود...

از من گرفتی ناگهان گرمای خود را لبخند های مست و بی پروای خود...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿به کویت با دل شاد آمدمبا چشمِ تر رفتم...

انسان تمام خوبیها رابایک بدی فراموش می کند؛وخدا تمام بدیها ر...

شمعی که روشنی نداشت خاموش کنیاری که محبت نداشت فراموش کن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط