دیگر سوسوی هیچ چراغی امیدوارم نمی کنددیگر گرمای دستی دلم را به تپیدن وا نمی داردمیروم تا در تاریکی راه خود را پیدا کنمکه به چراغهای نورانی و دستهای گرم دیگر اعتمادی نیست....